گنج

شمارهٔ ۱۰

۸ بیت
آتش که شعله عاریت از جان ما گرفتچون برق عشق بود که در آشنا گرفت
ای بس که در فراق تو از بخت واژگوننفرین خویش کردم و گردون دعا گرفت
هر جا که جان خسته به بیماری ئی فتادعشق تو رفت و بیعت درد از دوا گرفت
این دل که عنکبوت زوایای محنت استیارب چسان به دام حیل این هماگرفت
ای بیوفا خیال تو چندان به روز هجرپهلوی ما نشست که بوی وفا گرفت
روزی کتاب هستی ما می نوشت چرختقدیر رفت نسخه اصل از بلا گرفت
شرمنده خیال توام کم قبول کردمن خاک بودم او ز کرم توتیا گرفت
اشراق چون دو چشم تو در خشکسال هجرچندان گریستم که کنارم گیا گرفت