شمارهٔ ۹
ای مه از رخ دور کن یک ره نقابتا عرق گردد ز خجلت آفتاب
بی وصالت زندگانیها تلفبی جمالت عشق رانیها عذاب
دیده مارا از آن عارض شکیبممتنع چون صبر مستسقی ز آب
چون بدست آرد ترا این عنکبوتاز کجا شد صید عنقا از لعاب
خون مارا در خورد دستت نیست لیکمی توان کردن سر انگشتان خضاب
مرغ و ماهی را بود در شب سکونمن شب آسایش نمی بینم به خواب
دوست را یک ره در آرید از درمتا بگویم هر دو عالم را جواب
گفتی از من بر نگردی گرچه رفتجور عشقم بر تو بیرون از حساب
تو توانی عهدها آسان شکستنیست اندر دین اشراق این کتاب