گنج

شمارهٔ ۱۷

۸ بیت
گر زمهر بتی دل به قصد کین من استسپاه فتنه دگر باره در کمین من است
دلا بگو دگر این گرد راه جلوه کیستکه همچو نور فروزنده در جبین من است
به شرع عشق مسلمان نیم،تف دوزخاگر نه عاریت از آه آتشین من است
غمی که شادی عالم بدو خراج دهدسریر سلطنتش خاطر حزین من است
رهین آه خودم کز فروغ شعله اوهزار دوزخ افروخته رهین من است
کنون به دست تو باری زمام دل دادماگر چه خون به دل عقل پیش بین من است
مرا به داغ غلامی نشانه کن هر چندکه داغ تو نه به اندازه جبین من است
تو از نصیحت من رنج خود مده اشراقکه در حقه دانش در آستین من است