گنج

شمارهٔ ۱۳

۷ بیت
اشکم ز سوز سینه چو عمان آتش استدریای شعله مایه باران آتش است
هر دم به جانبی ز دلم شعله سر زندیاران در این خرابه مگر کان آتش است
شب هر نفس که بی تو کشیدم چنان نمودکز سینه تا به لب همه پیکان آتش است
تو شب به ناز خفته و من خسته تا به روزچون خار وخس که بر سر طوفان آتش است
مهمان تست جان ستمدیده روز وصلمانند خشک همیه که مهمان آتش است
از دل مپرس سینه در سوز خفته رااین کوی را هزار خیابان آتش است
گفتم که جان خسته اشراق و درد عشقگفتا گیاه خشک و بیابان آتش است