شمارهٔ ۳۳
ما این سبوی باده که بر دوش کرده ایمتعویذ عقل و مائده هوش کرده ایم
شبهای هجر خار مغیلان بجای خواببا مردمان دیده هم آغوش کرده ایم
در جام آفتاب شده باده خون دلبر یاد این شراب که مانوش کرده ایم
عریانی است قسمت ماگر چه از جهانجان را فدای یار قباپوش کرده ایم
اشراق زنده ایم همان بی وصال دوستگوئی طریق عشق فراموش کرده ایم