گنج

غزلیات

شمارهٔ ۱ساقیا موسم عید است بده جام شرابشمارهٔ ۲مرا عشق تو از من جان بپرداختشمارهٔ ۳لاف عشق تو در زمانه بسی استشمارهٔ ۴در جهان چیست کز جهان بتر استشمارهٔ ۵در ره عشق تو فلک لنگ استشمارهٔ ۶حاصل روزگار جز غم نیستشمارهٔ ۷چه کرده‌ام که سزای من است هجرانتشمارهٔ ۸هر که را روی در نکونامی استشمارهٔ ۹طریق عشق تو پایان نداردشمارهٔ ۱۰گردون سر مردمی نداردشمارهٔ ۱۱بی‌رخ تو زلف دین به شانه نیارزدشمارهٔ ۱۲سوز عشقت جگر همی‌سوزدشمارهٔ ۱۳چون مملکت سخا تو را شدشمارهٔ ۱۴قدح بر دست من نه ساقیا زودشمارهٔ ۱۵بختم از خواب در نمی‌آیدشمارهٔ ۱۶ای خرد از خدمت تو نیک نامشمارهٔ ۱۷هیچ وفایی ز روزگار ندیدمشمارهٔ ۱۸دریاب که همنفس ندارمشمارهٔ ۱۹ای خوش‌تر از جوانی در بند توست جانمشمارهٔ ۲۰بی‌تو یک روز بود نتوانمشمارهٔ ۲۱عاشقان غریب و غم‌زده‌ایمشمارهٔ ۲۲ای پر شکر ز خنده تو آستین جانشمارهٔ ۲۳غریب و عاشقم بر ما نظر کنشمارهٔ ۲۴چو شد ز سنبله شاه سپهر در شاهینشمارهٔ ۲۵ای خلعت خرد را از خلعت تو پارهشمارهٔ ۲۶ای دست تو جود را بهانهشمارهٔ ۲۷ای عهد تو دور از استواری