گنج

شمارهٔ ۳

۸ بیت
لاف عشق تو در زمانه بسی استتیر چشم تو را نشانه بسی است
راه عشق تو گر چه ناموس استدر ره وصلت آستانه بسی است
خون همی گریم و فراق تو رااین چنین نقد در خزانه بسی است
رایگانی یگانه شو با منگر چه چون من تو را یگانه بسی است
سیری از من نپرسمت که چراستزآن که ناخواست را بهانه بسی است
از تو محروم من نیم تنهاسود ناکرده در زمانه بسی است
خود ندانم که از که می‌نالمآتش عشق را زبانه بسی است
در میان آی چون عمادی رااز تو اندوه بی‌کرانه بسی است