شمارهٔ ۱۵
بختم از خواب در نمیآیدکار بیبخت بر نمیآید
در ترازوی غم نهادم عمرکفه کام در نمیآید
سال عمرم به سر رسید و هنوزروز صبرم به سر نمیآید
خبر از دوست چون توانم جستبه من از من خبر نمیآید
چند خوانم فسون که در ره عشقهر فسون کارگر نمیآید
صد سپر پیش چرخ بنهادمتیر جز بر جگر نمیآید