شمارهٔ ۲۳
غریب و عاشقم بر ما نظر کنبه کوی عاشقان یک ره گذر کن
چو بینی روی زرد و چشم گریانز بد عهدی دل خود را خبر کن
تو را رخصت که داد ای میر خوبانکه جان عاشقان زیر و زبر کن
نه بس کاری است کشتن عاشقان رابرد فرمان برو کاری دگر کن
سحرگاهان بنالم از فراقتزآب چشم من جانا حذر کن
عمادی رفت و با خود برد هجرانتو نامش عاشق خستهجگر کن