گنج

شمارهٔ ۲۱

۷ بیت
عاشقان غریب و غم‌زده‌ایمدر خرابات تا قدم زده‌ایم
باز مالیده آستین وجوددست در دامن عدم زده‌ایم
تا بدانسته‌ایم هستی خودبر دل نیستی رقم زده‌ایم
در صبوح نیاز پرده نازهمه بر پرده ستم زده‌ایم
با خیال لب بتان طرازطعنه اندر نگین جم زده‌ایم
بی‌تمنای روز همچون کوسرقم فاقه بر شکم زده‌ایم
به همه روزگار لاف نجاتاز در سید امم زده‌ایم