شمارهٔ ۱۸
دریاب که همنفس ندارمدریاب که جز تو کس ندارم
گویند غمی بزرگ داریاین خود سخن است بس ندارم
از حاصل کاروان شادیجز دمدمه جرس ندارم
گر زهر خورم خوش است تنهابرگ شکر و مگس ندارم
میجویم نقش غمگساریوالله که جز این هوس ندارم
در کوی مراد چون عمادیامید به دسترس ندارم