شمارهٔ ۹
طریق عشق تو پایان ندارددلم درد تو را درمان ندارد
نجویم جان که جان جستن وبال استبر آن کس کاو چنان جانان ندارد
به راه عاشقی شرط آن چنان استکه مرد درد جانان جان ندارد
نمیدانند شرط کفر کفارچرا زلفت دبیرستان ندارد
به غمزه کار ایشان راست میداراگر زلفت سر ایشان ندارد
همه کفری تو و دور است ایماناز آن کس کاو به تو ایمان ندارد
به غفلت تا نپنداری که عشقتهزاران خانه ویران ندارد
سر سامان ندارد عاشق توچه دارد کاو سر و سامان ندارد
فراقت را بگو آهستهتر باشاگر با مرگ من پیمان ندارد
وصالت را ندیدم هیچ نامهکه نام صبر بر عنوان ندارد
نباشد هیچ دردی عاشقان راکه در عشقت عمادی آن ندارد