شمارهٔ ۱۲
سوز عشقت جگر همیسوزدتاب رویت نظر همیسوزد
تو چه دانی که آتش رخ تونظر اندر بصر همیسوزد
هر چه در دیده بیش ریزم آبدل مسکین بتر همیسوزد
آنچنان سوخته جگر شدهامکه دلم بر جگر همیسوزد
هجر تو هر چه یابد از دل و جانهمه در یکدگر همیسوزد
همچو شمعی در آب دیده دلمهر شبی تا سحر همیسوزد