آغاز داستان
بخش ۱ - آغاز داستانچنین گفت دهقان موَبدنژادبخش ۲ - بر تخت نشستن شاه بهمن بن اسفندیار و آفرین خواندن پهلوانانچو بنشست بر تخت شاهنشهیبخش ۳ - گفتار اندر صفت دختر شاه صور از گفتار رستم دستانمرا گفت کز شاه کشمیر صوربخش ۴ - نامه نوشتن رستم زال پیش شاه کشمیرکه این نامه از رستم تیزچنگبخش ۵ - رفتن پارس پیش شاه صور و رسانیدن نامهٔ رستم به اوبدین سان همی رفت بر راه دوربخش ۶ - خواب دیدن شاه صور و تعبیر کردن کتایونچنان دید کز سوی ایرانیانبخش ۷ - در آمدنِ لؤلؤ پیش کتایون و شکایت کردن از پارسچو لؤلؤ در آمد بَرِ دخت شاهبخش ۸ - نامه فرستادن شاه صور با پارس از بهر لؤلؤ به رستمبفرمود تا رفت پیشش دبیربخش ۹ - آگاهی یافتن شاه بهمن از آمدن پارس با دختر شاه کشمیرچو آگاهی آمد سوی شهریاربخش ۱۰ - گفتار اندر آراستن تخت بزرگ را شاه بهمن از برای لؤلؤچنان بُد که شش ماه شاه جهانبخش ۱۱ - نامه نوشتن کتایون پیش لؤلؤ و آمدن لؤلؤ پیش کتایونبه نزدش کتایون یکی نامه کردبخش ۱۲ - مهمانی کردن لؤلؤ اردشیر و گردان را از برای آغالش کارشان و سوگند خوردنمن او را ندیدم به جز نیک رایبخش ۱۳ - آگاهی یافتن لؤلؤ از آمدن شاه بهمن از شکار و پذیره شدن لؤلؤ شاه راتهی کرد بیشه ز درّندگانبخش ۱۴ - رفتن شاه بهمن به هزیمت از شهر بلخ و خواب دیدن شاههمی زخم شد تا بر و گردنشبخش ۱۵ - گفتار اردشیر با شاه بهمن و پاسخ دادن شاه بهمنچو با لشکر اندر رسید اردشیربخش ۱۶ - آمدن پارس پرهیزکار به یاری شاه بهمن به رزمبدیدند کآمد یکی تیره گَردبخش ۱۷ - آمدن شاه بهمن به مصرهمی رفت بر راه، پویان دو ماهبخش ۱۸ - گفتار اندر رزم شاه بهمن با دختر شاه مصر به میدانسپیده دمان پارس و شاه دلیربخش ۱۹ - نامه فرستادن لؤلؤ به نزدیک نصر حارثرسیدند روزی دگر ده سواربخش ۲۰ - تزویج شاه بهمن با دختر شاه مصرتو را بانوی شهر ایران کنمبخش ۲۱ - آگاهی یافتن لؤلؤ از کار شاه بهمن و لشکر آراستن به جنگ بهمنچو آگاهی آمد به لؤلؤ که شاهبخش ۲۲ - نامه نبشتن شاه بهمن پیش لؤلؤسر نامه از بهمن اسفندیاربخش ۲۳ - رزم شاه بهمن با لؤلؤچو پاسخ بخواند آن گرانمایه شاهبخش ۲۴ - نامه نوشتن شاه بهمن به گردانسر نامه از شاه نیکینمایبخش ۲۵ - نامه نوشتن بهمن به خورشید مینو و به نزد خود خواندناز آن پس قلم خواست مشک حریربخش ۲۶ - رزم شاه بهمن با لؤلؤ و گرفتار شدن لؤلؤ و کشتن کتایونتو گفتی بپیوست ابر سیاهبخش ۲۷ - آمدن جاماسب و پشوتن پیش شاه بهمنچو تنگ اندر آورد جاماسب بود