بخش ۱۰ - گفتار اندر آراستن تخت بزرگ را شاه بهمن از برای لؤلؤ
چنان بُد که شش ماه شاه جهانزمانی نیامد برون از نهان
شب و روز پیش کتایون بُدیبر او هر زمان مِهرش افزون بُدی
کتایون به چشمش نکوتر بُدیچو لخنی ز پیشش فراتر بُدی
بهاری، و خود کی خرامد بهار؟نگاری، کجا خنده دارد نگار؟
به خوبی در آن روزگاران مگرنبودی یکی چون کتایون دگر
به رخ چون بهار و به لب چون نگاروز او خیره مانده بت قندهار
چو گویا شدی دُر همی ریختیچو خندان شدی مشک میبیختی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمندبه بالا به مانندِ سروِ بلند
ز دیدار او شب شدی روز زودهمانند او در زمانه نبود
ز دیدار او دیده نگسست هیچرها کی شدی زلفش از دست هیچ
چو بی او زمانی قرارش نبودجز از رامش و کام کارش نبود
نشسته شب و روز با او به همفزون شادمانی و اندوه کم
نه در پادشاهیش بیم از کسینه هم وام بایست سیم از کسی
بِه از بی نیازی و از ایمنیبگو تا چه دانی تو ای بهمنی
همان پادشاهی و فرمان و گنجسپرده به لؤلؤی نابرده رنج
کتایون در آن کام و آن نوش و خَورنشد مهر لؤلؤش بیرون ز سر
شب و روز در چاره تا چون کندکه شه را سوی دشت بیرون کند
مگر لؤلؤ آید ببیند یکیبیآرامد آتش بدو اندکی
نه از پیش او شاه شد زاسترنه از چاره برگشت آن چارهگر
همان لؤلؤ از مهر او مستمندشب و روز گریان و زار و نژند
همه شب ز دردِ دل آن مهربانخلیده دلی بُد نژند و نوان
ز بالین سرش دور و از دیده خوابیکی تشنه از دستش افتاده آب
هر آنگه که تنها بُدی خستهدلبرانگیختی زآب دو دیده گِل
ز بس ناله چون نالِ زرین تنشز بس مویه چون موی شد گردنش
چنان پادشاهی و آن گنج و چیزنیرزید پیش دو چشمش پشیز
نه از گنجهایش دلش رام بودنه از پادشاهی ورا کام بود
همی گفت کاین کار گیتی نگرکه چون بود و چون گشت زیر و زبر
یکی گوهری داشتم نابسودسفالی مرا داد و گوهر ربود
نکردم به دیدار رویش بسندز من راه دیدار او شد به بند
مرا داستان چون یکی کودکستکه گریان همی گفت این اندکست
بدان اندکی خود نه خرسند بودبجَست از بُنه سگ مر او را ربود
کتایون ز حال من آگاه نهبه دیدار رویش مرا راه نه
نهان دلش کاشکی دانمیمگر دل ز اندیشه برهانمی
اگر با منستی دلش همچنانروا دارمی گر برفتی روان
بترسم که شه را در آغوش کردمرا اندرین غم فراموش کرد
من اندر غم هجر او پوی پویوی اندر نگار و می و رنگ و بوی
نه از راه دانش مرا چارهاینه زینم بتر هیچ پتیارهای
گرفتار اندوه و تیمار بودچنان بُد که از درد بیمار بود
چو خورشید برداشتی سر ز کوهسپاه آمدی پیش او همگروه
هر آن کس که دیدیش بردی نمازبدان سان که پیش شه سرفراز
چون او با سپاه آمدن ساختیکس او را ز شه باز نشناختی
از انبوهیِ لشکر و آی و روهمی بآسمان برشدی بانگ غَو
شبی شادمانه کتایون و شاههمی باده خوردند در بزمگاه
به پای ایستاده کنیزک بسیز هر گونهای رامش هر کسی
یکی پایکوب و یکی رودزَنچه خوش باشد آرامش و رود و زن
ز گل بر سر هر کسی گلفشانشه از مستی و مِهر چون بیهشان
کتایون بدو داد جامی بزرگبخورد و ازو یافت نامی بزرگ
بدو گفت کای بانوی بانواندلم شاد گردان یکی گر توان
جهان تا جهانست و گردان سپهرهمان بر سپهرست رخشنده مهر
چو من کامکاری و شاهی نبودهمان در برش چون تو ماهی نبود
همانا که بگذشت ده ماه بیشکه تو بر نشستی بدین گاهِ خویش
شب و روز با رامش و با گلیمامیدم چنانست که یکتا دلیم
همی گویمت کآرزویی بخواهنخواهی، نه نیکست آیین و راه
کتایون بدو گفت شاها ردابزرگا و بخشنده و بخردا
چه گویم چه خواهم که هستم همهدَرِ آزمندی ببستم همه
من آن خواسته کایدر آوردهامز کشمیر و آن را نهان کردهام
بدو در، ز بخشش نیامد پدیدنه کوه و نه دریا تواند کشید
گر آن را به دریا درانبارمیز دریا یکی کوه بردارمی
مرا ایدرم گنج و دینار هستزر و سیم و هم دُرِّ شهوار هست
مرا آرزو گنج و دینار نیستبه گیتی مرا هیچ تیمار نیست
ز تیمار لؤلؤ در اندیشهامخردمند خوانَد جفا پیشهام
که تا با من آمد به ایران زمینشب و روز با شهریارم چنین
اگر چه بزرگیش دادست شاهمن او را یکی خود نکردم نگاه
چنین داد پاسخ ورا شهریارکه اندیشه از بهر لؤلؤ مدار
من او را بیفزودهام پایگاهبه فرمان اویست گنج و سپاه
گذشته ز من هم چون او نیست نیزبماندست ما را ز شاهی دو چیز
یکی مهد زرین که در کشورستدگر نام شاهی که بر من بَر است
اگر خواهی ای سرو خورشیدرویمن این هر دو را نیز بخشم بدوی
کتایون زمین را ببوسید و گفتکه با شادکامی همی باش جفت
چو شب روز شد بهمن سادهدلکتابون بدخواه را داده دل
بفرمود تا تخت و گاه بزرگکه خود ساخته بود شاه سترگ
به ایوان خسرو بیاراستندپرستندگان نیز برخاستند
یکی تخت پهناش صد گام بودجهان زو پر آوازه و نام بود
درازیش پیموده گامی دویستکه گفتی به میدان از او جای نیست
به بالا بُدی چارده گز فزوننهاده بسان کُهِ بیستون
بپرداخته زرگر از سرخزَرنشانده بدو در فراوان گهر
نگارش همه نقش نوشاد چینمُرصَّع به گوهرش دارابزین
ز زَرّش فروغ آسمان کرده رخشزمین چون بدخشان زرنگ بدخش
دو کوچکترین تخت در زیر تختنهاد آن پرستندهٔ نیکبخت
از آن دو یکی بود یاقوت زردز پیروزه دیگر یکی لاجورد
بر آن تخت بر فَرِّ جمشید بودتو گویی که از عکس خورشید بود
همان چارصد باره کرسی ز زرنهاده نشستند گردان ز بر
چو پیروز طوس آن یل شیرزادکجا سوی نوذر کشید از نژاد
چو رویین گرگین میلاد بودکه شاه از هنرهای او شاد بود
چو شاپور کَش زنگهٔ شاورانپدر بود و بود او ز نام آوران
نیاشان چو گودرز کشواد بودخداوند شمشیر و پولاد بود
دلیری کجا نام او اردشیرکه بودش پدر بیژن شیرگیر
چو شیر اوژن گُرد چون رزمزنچو شیروی گردنکش پیلتن
چو مینار و کینار و چون راهیارچو سردار و چون خسرو شهریار
چو کندیستون و چو فرهاد شیرچو پولاد و چون کوهیار دلیر
چنین چارصد نامداران شاهیکایک نشستند در زیرِ گاه
به زور و به مردی چو دیو سپیدبه فَرّ و بزرگی چو تابنده شید
همان چارصد خادم قیرگونزده تیکه بر تخت سیمین ستون
دو دیده چو خون و رُخانشان سیاهچو روز قیامت رخ پرگناه
غلامان زرین کمر صد رَدهکجا ریدکان چارصد صف زده
همانگه کجا بهمن نیکبختز پیش کتایون بر آمد به تخت
بفرمود تا لؤلؤ آمدش پیشبدو شاه برخاست از جای خویش
گرفتش دو دست او چو بر پای خاستبَرِ خویش بنشاند بر دست راست
بماندند گُردان از آن در شگفتکسی آن سخن در نیارست گفت
صد و شصت قلعه ز روی جهانکه برتر بُدی هر یکی ز آسمان
به دُرّ و به گوهر بینباشتهز بهر یکی روزِ بد داشته
بگفتا بدین قلعهها هر درییکی کوتوالیست از کشوری
تو را دادم این را سراسر همهکه تو چون شبانی و ایشان رمه
بدو داد و گفتا در آن شاد باشهمی خور به کامِ دل آزاد باش
اگر شاید از دست تو خود رواستوگرنه بدان کس دهی کت هواست
نهاد آنگهی تاج خود بر سرشبفرمود تا هر که بُد لشکرش
نهادند پیشش دو رخ بر زمینبر او همچو بر شاه گُرد آفرین
وز آنجا پراکنده گشت انجمنهمی گفت با هر یکی تن به تن
که پاشاه ما را بدین جنگ نیستسیاهیست این کز پسش رنگ نیست
چنین گفت موبد که فرمان شاهچو فرمان یزدان بود بر سپاه
چو فرمودمان او پرستندگییکی این چنین بنده را بندگی
ز فرمان او نیست ما را گذرز چنبرش نتوان برون کرد سر
چنان شد بیاندوه در گاهِ شاهکه در هفته روزی بیامد سپاه
همه پیش لؤلؤ بُد آمد شدنچو با او به درگاه شاه آمدن
پر اندیشه لؤلؤ همه شب که اینچه شاید بُد از شهریار زمین
همانا کتایون به کاری دَرستاگر چه بَر شهریار اندر است
ببینیم تا گَرد گَردان سپهربه کین گشت خواهد همی گر به مهر
وز آن روی بهمن دو ماه دگرهمی بود در پرده با کام و کر
زمانی نبُد هیچ خالی ز ماهنه خالی شدی بدسگالی ز شاه
کتایون یکی روز با شاه گفتکه چندین چه باشی همی در نهفت
روان از نشستن بگیرد همیپس آنگاه خود دل بمیرد همی
همانا که گشتست سالی تمامکه با من نشستی به دل شادکام
سپاهت ندیدست بیش از دو بارنه یک روز رفتی به دشت شکار
نه پیش من آمد زمانی زنینه یک روز رفتم سوی برزنی
اگرچند دیدار فرخندهشاههمی جان فزاید به بیگاه و گاه
زنان بزرگان ایرانیانز من آرزو خواستند از نهان
که ما را ببینند و شادی کنندیکی مهربانی و رادی کنند
همی تا بُوَد شاه گیتی بَرمنیاید یکی زن به پیش اندرم
بدو شاه گفت ار چنین است کارشوم من یکی مه به سوی شکار
فرستاد نزدیک لؤلؤ به رازکه یک ماهه برگ شکارم بساز
چو لؤلؤ شد از ساز پرداختهشهنشاه را کار شد ساخته
برون رفت با لشکری سه هزارهمه شیر جنگی همه نامدار
سواری هزار از غلامان شاهبه کردار شیر و به مانند ماه
هزار و صد اشتر همه خوردنیهمه ساز شاهی و گستردنی
ابا چرغ و شاهین و با یوز و بازهمی شد جهاندار گردنفراز
همی رفت تا دشت نخجیرگاهپر از غُرم و آهو بُد آن جایگاه
روان شد ز چرخ دلیرانش تیردوان از پسش یوز نخجیرگیر
ز دندان یوزانش غُرمی نرَستز چنگال بازانش مرغی نجَست
تهی شد ز پرّنده روی هواز چرّنده روی زمین بینوا
از افکنده آهو چنان بود دشتتو گفتی همی سیل آهو گذشت
همان دم که بهمن برون شد ز دربه لؤلؤ رسید آن همه رنج بر