بخش ۲۴ - نامه نوشتن شاه بهمن به گردان
سر نامه از شاه نیکینمایبه نزدیک گردان کشورگشای
بدانند کاین گنبد تیزگردخدای جهانش چنین تیز کرد
یکی راز هامون به گردون کشدز گردون یکی سوی هامون کشد
یکی را بدارد به شادی و نازوزان پس به روی وی آرد نیاز
مرا اینکه پیش آمد از رنج و دردندیدم جز از گنبد لاجورد
کنون روی بنمود گردان سپهربه ما باز تابنده بر تافت مهر
درستست نزد شما گوهرمکه در تخت شاهنشهی درخورم
چو شاهی بود پاک و یزدانشناسچه ماند چنان بندهٔ ناسپاس
ندارید شرم از نیاکان خویشیکی بنده را ایستادن به پیش
شما را چه افتاد گر خیر خیرگنهکار گشت از میان اردشیر
به دارای کیهان و جان کیانکه من کین ندارم از ایرانیان
نیارم به چشم شما این گناهنه آزرده گشتم ز رزم سپاه
نخواهم که دارید دل در ستیزهم امشب بجویید راه گریز
چو پیش من آیید یکسر به رنجبه پاداش کوشم شما را ز گنج
دهم هر یکی را یکی بدره زرز گنجِ شه شامِ خورشیدفر
یکی دیگر از سیم بر سر نهماگر پیش خواهید دیگر دهم
هر آن چیز کآنجا بمانَد به جایبه دل توختن را نهم پیش پای
وگر خود توانید ایدر کشیدبکوشید کامشب ره اندر کشید
چو از سوگ حارث بپرداختیمبه دلسوزگی رزم را ساختیم
شب تیره و روی گیتی سیاهمنم بر سر ره، دو دیده به راه
ز یزدان یکایک شما را درودکه نفرینش آمد به دشمن فرود
چو بر نامه، مهر کیانی نهادپس انگشتری در نشانی نهاد
یکی نیکدل شاه را استواردرم دادش از گنج شاهی هزار
بدو گفت کاین نامه بردار زودبرو سوی ایران به کردار دود
نشان خواه پنهان ز فرشاد هنگبده نامهٔ من بدان مرد سنگ
چو نامه بدادی جوابش بخواهبرو تیز وز پس مکن تو نگاه
ز گردان یکی بود فرشاد هنگدلیر و جوانمرد و با هوش و سنگ
نژاد از همه نامداران فزونبرش چون بَرِ پیل و رویش چو خون
شب تیره آمد فرستاده مردبه نزدیک آن خیمه آهنگ کرد
سپهبد به خیمه درون خفته بودروان وی از خفتن آشفته بود
ز خوابش پرستنده بیدار کردپس آگاه کردش ز پوینده مرد
به پیش اندر آمدش و نامه بدادستد نامه، مردِ خرد برگشاد
ببوسید و برخواند اندر نهفتبدو گفت شاه جهان راست گفت
ستم بود بر شاه و بیداد بوددل من بدین بَر کجا شاد بود
به چه دیده او را توانیم دیدنیاریم آواز خسرو شنید
پرسنتنده را از بَرِ خود براندز خویشان یکی مرد را پیش خواند
بفرمود تا همگنان را نهانبخواند آن سرافراز روشنروان
برفتند گردان همی سی و هشتنشستند در خیمه بر پهندشت
سپهدار آن نامه بنهاد پیشبخواندند گردان همه کم و بیش
چو در نامه دیدند انگشترینهان چون به میغ اندرون مشتری
همه کس ببوسید و بر سر نهادهمی هرکس از خویشتن داد داد
که بر شاه بیداد ما کردهایمکه از تخت و جاهش جدا کردهایم
گر از خواسته همچو قارون شویمبه کردار، ما پیش شه چون شویم
دلی شوخ باید دو دیده سترگکه بیند رخِ شهریارِ بزرگ
بدیشان چنین گفت فرشاد هنگکه دلها مدارید ازین کار تنگ
شهنشاه داند که ما را گناهنبود اندرین کار و آزار شاه
کتایون گنهکار بود از میاننه لؤلؤ نه گردان ایرانیان
کزین کینه یا شاه پوزش کنیمبه پوزش دلی را فروزش کنیم
ز خواهندهٔ پوزش آن کس بترکه نپسندد او پوزش ای نامور
که تخت کیان مر کیان را بُوَدگنهکاری ایرانیان را بُوَد
گر ایدر بمانید چیزی به جایگمانم که پاداش بدهد خدای
شهنشاه رفتست و پذرفت کاربهانه مگیرید بر شهریار
همه سرکشان کام آن نیکنامبدادند و شه را برآورده کام
همانگه از آنجای برخاستندسوی شاه رفتن بیاراستند
به پاسخ نویسنده فرشاد هنگچنین گفت کای شاهِ با داد و سنگ
فرستاده داند که اندر نهفتمر این بنده با این دلیران چه گفت
هم امشب ز ما آمدن گوش دارگذشته سخنها فراموش دار
چو نامه به نزدیک بهمن رسیدز شادی تو گفتی دلش بر پرید
شه شام را گفت کای نیکنامچنین دان که امشب رسیدی به کام
چو گردان به لؤلؤ نمودند پشتندارد به جز باد چیزی به مشت
تو را رفت باید یکی با سپاهپذیره شدن نیم فرسنگ راه
شب تیره، گردان چو برداشتندسپه را همه خفته بگذاشتند
رسیدند نزد شه تازیاننیایش نمودند ایرانیان
پیاده شد و همگنان را کنارگرفت و بپرسید از روزگار
وز آن جایگه پیش بهمن شدندبه لؤلؤ بر آن تنگ دشمن شدند
بدیشان جهانجوی بر پای خواستبدین جایگه خاستن بس سزاست
یکایک بسودند رخ بر زمینهمی خواند هر کس بر او آفرین
زبانها به لابه بیاراستندهمی هر کسی پوزشی خواستند
جهانجوی بر نیکویی بر فزودفراوان به گفتارهاشان ستود
بفرمود تا بارگی سی و هشتهمانگه بیاورد چوپان ز دشت
به دیبای رومی بیاراستندقبا و کلاه و کمر خواستند
بدیشان چنین گفت کاین پایرنجفرستم همان هر چه گفتم ز گنج
نیایشکُنان بازگشتند و زودبه هر خیمهای هر کس آمد فرود
چو از پیش شه بازگشتند شادشهنشاه دست و دلش برگشاد
فرستادشان هر چه پذرفته بودهمان هرچه در نامه خود گفته بود
بدیشان بداد آن و خرم شدندز دیدارِ شه جمله بیغم شدند
چو لؤلؤ ز گُردانش آگاه شدهمه شادمانیش کوتاه شد
بگفت این سخن با کتایون به رازدل اندر نهیب و تن اندر گداز
کتایون بدو گفت کز سرنوشتهمانا که داننده نتوان گذشت
نباشد جر آن کآفریننده خواستتو گر خواه کژ رو وگر خواه راست
چو زورق روان گشت بر روی آبسر خفتگان اندر آمد ز خواب
سپاه اندر آمد چو دریای موجهمی رفت بر دشت بر، فوج فوج
همی نعره زد لشکر تازیانشکسته دلِ شاه ایرانیان
چو دیدش جهان پهلوان تنگدلیکی پیش وی تاخت آن سنگدل
به لؤلؤ چنین گفت کای شهریارروان را بدین کار غمگین مدار
شدی گفت دلتنگ زان بیبُنانکه کردند کردار آهرمنان
شب تیره از شاه بگریختنددر آن لشکرِ دشمن آمیختند
همان همگنان را به خم کمندبیارم بَرِ شهریار بلند
هم از پیش او سوی میدان شتافتسلیحش چو خورشید تابان بتافت
همانگاه مغفر ز سر برگرفتبه تندی سخن گفتن اندر گرفت
چنین گفت کای بیهنر تازیانازین کار بر ما چه آمد زیان
کزینسان همه نعره برداشتیدهمه گردن از ابر بگذاشتید
اگر شاد گشتید ازین چند تنکه برگشت ازین نامدار انجمن
ز دریا یکی قطره کمتر شناسمبادا چنان مردم ناسپاس
هم اکنون گر آیند یکسر برمیکایک سوی شاه لؤلؤ برم
اگر بهمن آید به پیشم رواستمرا دل ازین آرزو بانَواست
شه تازیان چون شنید این سخنبیامد بَرِ بهمن پاک تن
به دل سوگوار و به جامه سیاهچنین گفت با شاه کای نیکخواه
مرا اوفتادست این کار سختمبادا چو من مردم شوربخت
ندارد کسی بر دل این درد و غمکزین درد آمد به ما بر ستم
بدو گفت شاه ای گرامی پدرمشو پیش آن گُرد پرخاشخر
که آن ناکس از تخمهٔ بیژنستبه زور و دلیری چو آهرمنست
نباید که بر تو رسد دست اوینشیند به تو تیری از شست اوی
مرا گفت مرگ آمدست آرزویپس از مرگِ آن گُرد آزادهخوی
نه من بهترم زآن جوان دلیرز گیتی مرا مرگ او کرد اسیر
همی سال بگذشت ما را ز صدبدیدم فراوان من از نیک و بد
جوان بود حارث ندیده جهانکجا زیر خاک اندرون شد نهان
چو دیدش چنان خستهدل شهریاربه تن مستمند و به دل سوگوار
بدو گفت اکنون اگر چاره نیستمرا با تو هنگام بیغاره نیست
تن خویشتن را نگه دار از اویهمی خویشتن به مپندار از اوی
که پندار هرگز نباشد درستز پندار گردد همه رای سست
برفت از بَرِ شاه، شاهِ عربهمانگه بپوشید ساز و سَلَب
یکی جامه پوشیده چون پر زاغسیهتر بسی آن ز سوزنده داغ
یکی ادهمی همچو کوه روانبر ادهم بر افکند برگستوان
کشیده بر او بر جُلیلی سیاهبیامد بدانسان به آوردگاه
یکی بانگ زد بر جهان پهلوانبدو گفت کای مرد تیرهروان
تو را پایه آن باشد و دستگاهکه رانی چنین بر زبان نام شاه
بدو پهلوان گفت نام تو چیستکجا مادرت بر تو خواهد گریست
چنین داد پاسخ بدو شاه شامبه مصر اندرم تخت و آرام و کام
خداوند گردنکشان صد هزارز تازی یکایک نبرده سوار
چو بهمن یکی شاه داماد منهواخواه او این دل راد من
بدو گفت کای پیر فرتوت مردنه مرد منی تو برو بازگرد
تو را مرگ فرزند اندر کشیدهمان شربتِ او تو خواهی چشید
همانا مرا خوار داری همیکه جویی ز من کامکاری همی
اگر خویشتن بر زنم بر سپاهمرا بادخوان و سپاه تو کاه
چنین داد پاسخ که ای شوربختمزن لاف و چندین سخنهای سخت
بکوبد تو را هم کنون تیغ منهمان خنجرِ گوهرآمیغ من
همی گفت ازین گونه هر یک به دردکه از ره بر آمد یکی تیره گرد
یکی تیره گردی به کردار دوداز آن ره که آنجا سوی بلخ بود
سواران ناماور از دو سپاهنظاره شدند اندر آن گرد راه
جهانجوی بر اسب بر پای خاستبدان تا بداند که گرد از کجاست
همان لؤلؤ از پشت پیل بلندنگه کرد تا چیست آن چون و چند
چو تنگ اندر آمد ز گرد سپاهسواری برون آمد از گرد راه
به هیکل به کردار کوهی بزرگبه دیدار چون اژدهایی سترگ
از ایران سپه برگذشت و برفتچو نزدیک شد راه میدان گرفت
سوی لشکر بهمن آورد پشتابا پهلوانِ سپه شد درشت
بدو گفت کای دیو زنهارخوارهم اکنون بگیرد تو را زینهار
چه خواهی از آن مرد؟ پیش من آییکی با من امروز رزم آزمای
چنین داد پاسخ بدو پهلوانکه بر خیره گفتن فراوان توان
چه مردی تو و از کجا آمدیکه از راه نزدیک ما آمدی
چنین داد پاسخ که گرز گرانبگوید تو را نام گنداوران
چو بشنید از او چند گفتار سردهمانگه به گرز گران دست کرد
ز پولاد گرزی چهل من به سنگبیامد بزد بر سرش بیدرنگ
سپر بر سر آورد و پس گفت آهبکشتی مرا ای سگ کینهخواه
عنانش بپیچید سوی گریزبرفت از پسش پهلوان با ستیز
گمان برد کآن زخم شد کارگرهمی گفت کای بدرگ بدگهر
ز دستم کجا برد خواهی روانهم اکنون بپردازم از تنت جان
بریدند لختی ز میدان زمیننهانی بیازید، پس مرد کین
بزد دست و بگشاد پیچان کمندبینداخت و در گردن او فکند
به زیر رکابش کمند استوارببست و برانگیخت آن نامدار
ز اسبش جدا کرد و بردش کشانبه نزدیک بهمن سَرِ سرکشان
دل شاه بهمن از او شاد گشتتو گفتی سرش ز آسمان برگذشت
ز میدان شهِ شام تازان برفتسوی کشتن او شتابید تفت
ز خویشانِ حارث فراوان سرانگرفتند گردش به تیغ گران
یکایک کشیده همه تیغ تیزبدید اردشیر آن چنان رستخیز
جهانجوی شد بر دلیران درشتچنین گفت کاین را نشایَدْش کشت
نه کوچک کسست این که کشتن توانپدر پهلوان بود و خود پهلوان
بفرمود و گفتا که بندش کنیدنخواهم که هرگز گزندش کنید
همانگه برفت آن سوار از سپاهنه آگه کس از کار آن کینهخواه
نکو داستان کرد گوینده یادمرا چاه کرد و خود اندر فتاد
در آمد به میدان همآورد خواستدلِ دشمنِ شاه ازو درد خاست
از ایرانیان کس نیامدش پیشدل لؤلؤ از هول او گشت ریش
بدیشان چنین گفت کز یک سوارچنین سست گشتید در کارزار
به هر حال همچون شما یک تنستنه دیو سپید و نه آهرمنست
چنین داد پاسخ مر او را سپاهکه شاها به گفتار ما کن نگاه
سواری به ایران و توران زمینندیدیم چون اردشیر گُزین
به آوردگاه اندرش این سوارببست و ببردش نه کاریست خوار
به پیشش گذشتن کرا هست دلز ما کس ندارد بدین پیل گل
چو لؤلؤ ز لشکرش نومید گشتفلک باز بر کام خورشید گشت
غلامی به کردار تابنده ماهبرفت از میان غلامان شاه
که خورشید مینوش گفتند نامنبد بیست سالش همانا تمام
بنفشه گرفته گلستان اویچو خورشید رخسار رخشان اوی
زمین را ببوسید در پیش شاهبدو گفت کای خسرو نیکخواه
چه بودت که شد تنگ ازیشان دلتبپژمرد ازین خسروانی گُلت
اگر من بیارم سر این سوارچه بخشد مرا نامور شهریار
بدو گفت چندانت بخشم ز گنجکجا از کشیدنش یابی تو رنج
هر آن کشوری کان تو را خوشترستتو را بخشم و بیش ازین درخورست
ز لؤلؤ چو خورشید زینسان شنیدفرود آمد و آفرین گسترید
نه بر اسبِ او بود برگستواننه بر تن سلیحی که دیدن توان
زره داشت و تیر و کمان و کمرکلاهی فژاکند و گیلی سپر
بزد اسب و آمد به پیش سواربخندید از او بهمن اسفندیار
ز بهمن بپرسید دارای شامکه از چیست شاه این چنین شادکام
چنین داد پاسخ که کاری شگفتهمی بینم و باز نتوانش گفت
غلامی به میدان در آمد دماننه جوشن نه خُود و نه برگستوان
همانا تهی گشت عقل از سرشکه ایزد سر آورد آبشخورش
همانا که بیعقل و دیوانه گشتکه با وی به ناورد خواهند گشت
به پاسخ چنین گفت نصرِ هُژیرکه گویم تو را یک سخن دلپذیر
کسی تا نباشد به مردی تمامنیاید بدینسان که آمد غلام
نبینم در او هیچ دیوانگیهنر هست پیدا و مردانگی
چو خورشید نزدیک میدان رسیدبیازید دست و تبر برکشید
تکاور برانگیخت و زد بر سرشسپر را گذر کرد با مغفرش
ز تیغش دو انگشت در سر نشستچو خون دید خورشید بفراخت دست
بدان تا یکی زخم دیگر زندتن نامدارش به خاک افکند
سوار، آن دلیری بدید از غلامبه راه گریزش سبک شد لگام
غلام از پسش بر لب آورده کفبه کردار آتش بشد تا به صف
بدان هول تا پیش بهمن رسیدیکی شاه در روی او بنگرید
همی زخم او سخت پنداشتشچو خُود از سر خویش برداشتش
گرانمایه پیروزِ طوسِ بلندرها گشته بود از بدو پایبند
ز دیدار او شاد شد شهریاربخندید و گفت ای یل نامدار
یکی باز گویم که از چاه و بندچگونه رها گشتی ای مستمند
بدو گفت شاها شدم کار سختنبودم من امّیدواری ز بخت
کنیزک یکی پیشم آمد سیاهمرا او رهانید از بند و چاه
زبان دادمش کِم عروس او بُوَدهمان جان پیروز طوس او بود
رها کردم او را کنون در دهیبیاید اگر یابد او همرهی
ز گفتار او شهریار زمینفراوان بخندید و کرد آفرین
بدو گفت کو را نگه دار پسکه جان تو را اوست فریادرس
چو خورشید مینو بدو دست یافتاز او بازگشت و به میدان شتافت
همی گفت چون من سواری کجاستکه جان دلیران ز تیغم بکاست
شه تازیان روی زی او نهادبر او حمله آورد مانند باد
بزد نیزه را بر میان سپربزد تیز خورشید مینو تبر
به دو نیمه شد نیزهٔ شاهزادوزان پس یکی پیلگی برگشاد
چو از چرخ بگشاد مینو به شستتکاور بدان زخم تیرش بخست
ز پشت تکاور نگون گشت شاهبزد بانگ بهمن یکی بر سپاه
که دریافت باید شه شام رامر آن نیکدل شاهِ خودکام را
سپاه فراوان برش تاختندهمه نیزه و تیغ بفراختند
چو ناکام شد دور خورشید از اویز کشتن بریدند امید از اوی
همانگه بر اسبی دگر برنشستسوی لشکر آمد چنان پیل مست
همی گفت با نامداران گردکسی را ندیدم بدین دستبرد
از آن خیره گشتند ایرانیانبرآمد یکی های و هوی از میان
صد و بیست کوس از پس پشت پیلزدند و شد آوازشان هفت میل
دگر باره خورشید جولان گرفتز پیش سپه راه میدان گرفت
چنین گفت پس بهمن نامدارهمانا که آهرمنست این سوار
وگرنه سواری چنین کینهخواهندیدیم هرگز ز چندین سپاه
سواری سرافراز خواهم که تیزشود پیش و بنمایدش رستخیز
کس از لشکر بهمن آهنگ اوینکرد و نشد از پی جنگ اوی
دگرباره شاه جهان باز گفتسواری نیامد برون از نهفت
چو دید آنچنان پارس پرهیزگارز بهر دل نامور شهریار
بزد اسب و نزدیک خورشید رفتبزد بانگ و پس خشم و تندی گرفت
بدو گفت کای خیرهسر مرد جنگهم اکنون کنم نام تو زیر سنگ
چنین داد پاسخ که ای مرد پیرتو پیری برو راه لشکرت گیر
برو تا جوانی به پیش آیدمکه از کشتنت درد و ریش آیدم
بخندید از او پارس پرهیزگارکه این پیر را خوارمایه مدار
بسا نامدارا سوار دلیرکزین پیر گشتند از عمر سیر
بدو گفت گر هست رایت چنینز تو باز خواهم من امروز کین
روان جوانان کنم شادمانکه بر تو نیامد مرا این گمان
همانگه بپیوست یک چوبه تیربیامد چو بگشاد بر مرد پیر
بزد پارس شمشیر بر فرق مردشکسته شدش تیغ و زخمی به درد
دگر باره مینو کمان برکشیدیکی تیر برگستوانی گزید
چو دید آنک تیر اندر آمد به زهز شست آنگهی برگشاد او گره
گذر کرد بر جوشن و بر سپرپس از پشت و بازو برون کرد سر
برون رفت و در خاک تیره نشستشد از زخم آن پارس را سست دست
ز دستش بیفتاده بُرّنده تیغغلام اندر آمد به کردار میغ
همان تیغ را برگرفت از زمینبغرید و باز اندر آمد به کین
چو پارس آنچنان دید بنمود پشتشده با دل و بازوی خود درشت
یکی بدره سیم و یکی بدره زربیاورد پس لؤلؤ بدگهر
بفرمود تا در هم آمیختندببردند و بر پای او ریختند
بخایید بهمن سر انگشت خویشهمی زد به رخسار بر، دست خویش
شه شام را گفت پس شهریارکه ما را چنانست تدبیر کار
که یک رو سپه را بر او بر زنیمدل و پشت ایرانیان بشکنیم
درین بود کز پشت ایرانیانبر آمد یکی تیره گرد از میان
سپه گشت با شادی و خرمیدل بهمن از کارشان شد غمی
بپرسید کان شادمانی ز چیستسپه را چنین کامرانی ز چیست
به شاه جهان مرد گوینده گفتکه راز از شهنشاه نتوان نهفت
چنان دان که از بلخ بازاریانببستند مر جنگ ما را میان
به یاری ایرانیان آمدندچو شیر عرین در میان آمدند
همانا که بیشاند از سی هزارپیاده ابا جوشن کارزار
دل بهمن از بلخیان تنگ شدهمه رای او بردهٔ چنگ شد
همی گفت ابا بلخ کاری کنمکه از خونشان رودباری کنم
سپه را بفرمود تا حمله کردبه گردون بر آمد یکی تیره گرد
چو خورشید مینو بدید آنچنانبینداخت از دست تیر و کمان
تبر برگرفت و در آمد ز پیشبرافکند بر تازیان اسب خویش
ز زخمش بسی نامور شد تباهخروشی بر آمد ز ایران سپاه
نگه کرد لؤلؤ پس از پشت پیلکه از گَردِ لشکر هوا شد چو نیل
بفرمود تا حمله بردش سپاهجهان تیرهگون شد ز گَردِ سپاه
دو لشکر بر آنسان برآویختندبدان تیرگی در هم آمیختند
بغرید کوس و بنالید نایتو گفتی که گردون در آمد ز جای
ز آواز گردان و بانگ ستورگریزان شد از چرخ تابنده هور
هوا پر ز بانگ و ده و دار و گیرزمین پر ز شمشیر و زوبین و تیر
ز خاک سیه کامها گشت تلخز کشته نبُد راه بر دشت بلخ
بسا مرد بیاسب و بیاسب مردبسا نامدارا که شد زیر گرد
کرا روز وارون شد و بخت کورسرش گوی شد زیر پای ستور
ز بس کشته و خسته بر دشت کینبنالید در زیر اسبان زمین
چو شب تیره شد آن سپه گشت بازبه آرامگه هر کس آمد فراز
طلایه ز هر دو سپه شد برونروان گشت بر دشت بر، جوی خون
بشد کشته از تازیان شش هزاراز ایران کم آمد دو چندین سوار
سگالش چنان کرد بهمن به شبچنین گفت کای نامدار عرب
یکی نامه را کرد خواهم به رازبه نزدیک خورشید گردنفراز
بود کاندر آید به دام فریبوزان پس نمایم به لؤلؤ نهیب
بخواهم مر او را به دشت نبردببینیم کاین گنبد لاجورد
به شاهی کِرا برنشاند به گاهکِرا اندر آرد به خاک سیاه