بخش ۲۳ - رزم شاه بهمن با لؤلؤ
چو پاسخ بخواند آن گرانمایه شاهبیاسود و روز دگر با سپاه
همه لشکر آرایش رزم کردشهنشاه را سر سوی بزم کرد
سپیدهدم از خواب برخاست شاهبفرمود تا بر نشیند سپاه
بغرید کوس و بر آمد خروشدو لشکر چو دریا در آمد به جوش
سواران تازی کشیدند صفیکایک به لبها برآورده کف
سوی میمنه حارث شیردلکه از شیر بستد به شمشیر دل
سوی میسره پارس پرهیزگارابا او سواران خنجرگزار
به قلب اندرون شهریار جوانابا نصر کو بد ز نامآوران
وزان روی مر اردشیر بزرگبیامد به کردار درنده گرگ
سوی میمنه رفت رهّام شیرابا وی ز ایران هزاران دلیر
سوی میسره بود کُندیستونچو پنجه هزار از دلیران فزون
خود و لؤلؤ و مهد در قلبگاهبه پیش اندرون پیل و جنگی سپاه
ز بانگ سواران و از کوس و نایتو گفتی که چرخ اندر آمد ز جای
شه تازیان را جهانجوی گفتکه اکنون هنرها نباید نهفت
سواری دلاور به میدان فرستکه باشد بر ایرانیان چیرهدست
بفرمود تا رفت پیشش نعیمبدو گفت کای شیرمرد قدیم
کنون شو به میدان به جولان در آیسواری و مردی به مردان نمای
بیامد بَر افکند برگستوانبپوشید ساز و سلیح گران
خرامان بیامد به آوردگاهیکی بنگرید او به ایران سپاه
بدیشان چنین گفت کای سرکشانمن از خویشتن داد خواهم نشان
منم نامدار دلیران نعیمکه در بیشه دارد ز من شیر بیم
سراسر به فرمان من روز کارسواران گردنکشان شش هزار
همان نیز خویشِ شهِ تازیانسر آید کنون سرکشان را زمان
یکی مرد خواهم نبردآزمایکه با من بدارد درین رزم پای
به مردی و گوهر سزاوار منمدارید خوار ایچ گفتار من
نگه کرد لؤلؤ سوی پهلوانبدو گفت کای گُردِ روشن روان
سواری به میدان فرست از مهانکه روشن کند نام خود در جهان
بفرمود تا ماهیار دلیرکزو بیشه نگذاشتی نرّه شیر
بیامد بدو گفت کای نامدارهم اکنون سرِ آن سوار ایدر آر
که خشنود گردد جهانآفریناگر شاه خشنود گردد ازین
برون تاخت پس اسب را ماهیارچنین گفت کای دیوچهر سوار
بگو نام تا از که داری نژادکه نام و نژادت به گیتی مباد
بدو گفت مرگ تو نام منستهلاک سپاه تو کام منست
چو آتش بر او بر یکی حمله کردبر آمد به گردون یکی تیره گرد
در آمد بزد نیزه را بر سپرسنانش نکرد ایچ گونه گذر
همانگه در آمد بدو ماهیاربه دست اندرون تیغِ سندانگذار
چو دید او که تیغ اندر آمد برشنهان کرد در زیر درقه سرش
بزد تیغ زیر بغل نامجوینعیم اندر آمد ز بالا بر اوی
به خاک اندر آمد سر و مغفرشفرستاد نزدیک لؤلؤ سرش
چو ایرانیان نعره برداشتندهمی تازیان ماتم انگاشتند
نگه کرد بهمن سوی شاه شامکه این مرد بود اندر آورد خام
مرا بخت وارونه آمد به فالکه شد پیشدست آن سگ بدسگال
نبایست کاین مرد شد پیشدستسپه را به گفتارها دل شکست
چو حارث دژم دید مر شاه رابه دل کینهور گشت بدخواه را
به بهمن چنین گفت کای شهریارروانت بدین کار غمگین مدار
که من کینهٔ او به جای آورمهم اکنون سرش زیر پای آورم
بدو گفت بهمن که این نیست رایتو را نیست نوبت نگه دار جای
چنین گفت حارث که گر پادشاسزد گر کند آرزویم روا
پدر را به خواهشگری برد پیشبسی نیز خواهش نمودش ز خویش
که گر شاه دستور باشد یکینمایم هنر پیش شاه اندکی
روان را فدای شهنشه کنمز نیروی خود دشمن آگه کنم
شهنشاه را گرچه دشوار بودگَهِ رزم و هنگامِ پیکار بود
بدو گفت پیروز بادت شدنبه شادی و خودکامگی آمدن
بیامد همانگاه حارث چو بادبیاراست اسبی عقیلینژاد
جهنده چو برق و خروشان چو ابرنشست از برش چون رمیده هُژَبر
جهان آتش از سُم و از نعل اوینهان زیر خُود آن زح لعل اوی
سلیحش چنان بد که اندر عربندید آنچنان هیچ والانَسَب
دو اسب دونده به زرین ستامکشیدند در پیش او ده غلام
چو نزدیک شد پیش دشمن براندغلامان و اسبان همانجا بماند
بر ماهیار آمد و بانگ کردبدو گفت کای بَدرگِ دیو مرد
سواری بکشتی که اندر زمینچون او نیز ننهاد بر اسب زین
بدو گفت پیش آی و خیره مگویهنر بین و پس چاره خویش جوی
بیاور تو جمله هنرها نمایاگر شیرمردی کنون دار پای
به پاسخ چنین گفت فرزند شاهمبادا تو را هرگز آن پایگاه
که من بر تو سگ پیشدستی کنمز بالا مَنِش سوی پستی کنم
بجوشید خون در تن ماهیاریکی سفته زوبینِ زهرابدار
بینداخت و زد بر سرش چون شهاببیامد هم آورد از او در شتاب
سپر را گذر کرد و اندر زمیننشاند آن سرافراز مرد گزین
ز زوبین نیامدش آزار هیچبه دل زان نیامدش تیمار و پیچ
بدو گفت حارث که ای پرهنرببینی کنون زخم شیران نر
بده داد و زخم مرا پای دارزمانی کنون پای بر جای دار
بیامد بزد نیزه اندر شتابسَر مرد جنگی در آمد به خواب
گذر کرد بر جوشن و بر سپرسنان از پسِ پُشت بر کرد سر
غلامان سرش زود برداشتندسپه نعره از چرخ بگذاشتند
چو افکنده شد در میان ماهیارهمآورد را یار شد خواستار
سواری چو آتش بیامد برشبیفکند از پس یکی دیگرش
چنین تا ده از نامور سرکشانبیفکند و بردندشان زین نشان
دل بهمن از تازیان شاد گشتروانش ز تیمار آزاد گشت
به شاهِ جهاندیده گفت ای پدرچو بنمود حارث بدینسان هنر
بفرمای تا باز گردد کنونکزین پس دگر کس نیاید برون
بدو گفت کان گُردِ رزمآزماینیاید به فرمان من باز جای
کنون بر سر کوه رفت آفتابگه آمد که آرام گیریم و خواب
اگر شاه بیند که گردیم بازتبیره یکی کوفت باید فراز
بزد کوس و لشکر یکی بازگشتدو لشکر ز حارث پُرآواز گشت
جهانجوی فرمود تا مرد گنجیکی بدره دینار آرد ز گنج
بیاورد و در پای حارث بریختوزان سو همی هر کس خاک بیخت
دل لشکرِ دشمنِ شهریارشکسته شد و گشت تیمارخوار
دل لؤلؤ از شه چنان بُد به غمکه با کس ز لشکر نزد هیچ دم
شبِ تیره چون دیدگان باز کرددمید و سپیدهدم آغاز کرد
در آمد ز هر دو سپه کوس و نایدو لشکر چو کوه اندر آمد ز جای
درین روز لؤلؤ بسان کیاننشست از بَرِ ژندهپیل ژیان
به بالای سر چتر هندی به پاینشسته به مهد اندرون دلربای
همان مهد بر پشت پیل سپیدچو بر چرخ گردنده تابنده شید
غلامان زرین کمر شش هزاربه گرد اندرش ایستاده سوار
به پیش اندرش شصت پیل بزرگسپاهی چو درّنده گرگ سترگ
به قلب اندرون کاویانی درفشز خفتان سپه سرخ و زرد و بنفش
چو بهمن نگه کرد و او را بدیدیکی باد سرد از جگر برکشید
مرا بود گفت این بزرگی چنینجهان پیشه دارد سترگی چنین
به دشمن سپارد ستاند ز دوستخُنک هر کرا آزِ دل دور از اوست
چو خورشید هنگام بالا گرفتهوا از تبش طبع خارا گرفت
مبارز نیامد برون از سپاهبه دشمن همی کرد هر یک نگاه
سپهدار حارث برون شد ز صفدمان و دوان بر لب آورده کف
چو آن دید بهمن به دل تیز گشتزبان و دلش شورشانگیز گشت
که او را همی بهره رزم آمدستمگر لشکر ایدر به بزم آمدست
نخواهم که او سوی میدان شودسواری دگر نزد گُردان شود
عنانش گرفتند مردان شاهکه رفتن تو را نیست فرمان شاه
ز ره بازگشت آن سوار دلیربیامد بر شاه ایران چو شیر
فرود آمد و پای او بوسه دادبدو گفت کای شاه فرخنژاد
ز سستی چه کردم به هنگام کارکه رفتن نفرمایدم شهریار
بدو گفت شاه ای گرامی پسرنکردی تو سستی به گاه هنر
تو مردی بدادی گهِ رزم دادجهان آفرین از تو خشنود باد
ولیکن بترسم که از پس هنرگزند آید از چشم بَد بر تو بَر
بدو گفت خونم به ایران زمینشود ریخته شه مبادا غمین
دل شاه ازین بنده خشنود باددل بدسگالانْش پُردود باد
ز گفتن چو بهمن زبان را ببستببوسیدش آن نامور پای و دست
چنین دان که خاموشی، آری بُوَدپس از مستی آخر خماری بُوَد
برون رفت تازان میان سپاهزمانی بگشت اندر آوردگاه
به ناورد کردن چو آغاز کردبه گردان گردنکش آواز کرد
که ای نامداران و آزادگانشهنشاه را یک به یک بندگان
یکی نامدارم من اندر عربدلیر و سرافراز و والانَسَب
خداوند گردنکشان ده هزارسواران گردنکش نامدار
وگر دادم اینک شما را نشانکه از تن ربودم سر سرکشان
سواری که پیش من آید به جنگنخواهم که باشد به گوهرش ننگ
چو لؤلؤ نگه کرد او را بدیدسوی پهلوان سپه بنگرید
بدو گفت کز ننگِ این یک سواربه جانم رسید ای گرانمایه یار
به ایران سپه نیست یک زورمندکه گرداند او نام خود را بلند
سپه را رهاند ز کردار اویوزین روی بیهوده گفتار اوی
ز مردان یکی مردِ با داد بودکه فرخنده مهران فرهاد بود
جوان و دلیر و سبکمایهایکه نزدیک لؤلؤ بُدش پایهای
سواری که هنگام کین و نبردز باد دمنده بر آورد گرد
ز پشت گرانمایه فرهاد بودنیایش چو گودرز کشواد بود
ز مردان به هر کار یک رو بُدیز سوگندخوارانِ لؤلؤ بُدی
بفرمود تا پیش رفت اردشیربدو گفت کای نامور شیرگیر
هنرهای تو شاه ایران ندیدکنون کرد باید هنرها پدید
گر این مرد را اندر آوردگاهبه خاک آوری شاد گردد سپاه
شهنشاه تخت و کلاهت دهدمیان مهان پایگاهت دهد
چو بشنید مهران زمین بوسه دادچنین گفت کای شاه والانژاد
هزاران چنان مرد رزمآزمایبه پیشم ندارند در حمله پای
از آخر بیاورد اسبی سیاهکه همتا نبودش به ایران سپاه
سیه بود ساز و سلیح سوارسه تا خشت پولاد زهرآبدار
گرفت آن هنرمند در زیر رانهمان نیزه و تیغ و گرز گران
یکی گرز پولاد سی من به سنگبه گردن بر آورد پس بیدرنگ
بیامد سوی دشت آوردگاهرسانید بر چرخ گرد سیاه
ابا وی یکی نامور ترجمانکه بر راستی راند یکسر زبان
به حارث چنین گفت کای مرد کینبه یک دسترس چیره گشتی چنین
چو من با تو آهنگِ نیرو کنمزمین را پر از خونْت یکسو کنم
یکی باز گویی که نام تو چیستکزین پس به بختت بباید گریست
بدو گفت حارث که نام و نشانبه یک بار گویند گردنکشان
به کردار کردیم پیدا هنربه گفتار گفتیم نام و هنر
تو بر گو کدامست گوهر تو راکه در تیرگی رفت اختر تو را
بدو گفت مهران فرهاد راندانی مگر مردم راد را
کجا سوی گودرز دارد نژادز مادر نژادم سوی کیقباد
خداوند گردنکشان ده هزاریکایک شمرده ز ایران سوار
ز ما بود بهمن که آواره شدز تخت نیاکانْش بیچاره شد
نبد در زمین جایش اندر جهاناز ایدر به مصر آمد آن به نهان
بدو گفت حارث که ای بیبُنانبکردید کردار آهرمنان
ستمکاره گشتید بر شهریارگنهکار گشتید در کردگار
نشاندید یک بنده بر جای شاهستم رفت بر شاه بر، بیگناه
بگشتید از راه کیهان خدیوسراسر گزیدید فرمان دیو
خداوند داند که او بینواستسر تیغ و نیزه شما را سزاست
اگر بر رسد بر شما دست شاهچه پوزش کنید از گذشته گناه؟
بدو گفت مهران که فرزانه مردفراوان نگوید به گاهِ نبرد
بیار ار هنر داری و دستبردکه در تن روان تو گویی فسرد
بگفت این و دستش سوی گرز کردپس آهنگ آن مردِ بابُرز کرد
در آمد فروهِشت گرز آن دلیرسپر بر سر آورد و سر کرد زیر
بزد گرز و تنگش چو اندر رسیدکه آواز گرزش دو لشکر شنید
نجنبید دستش به زیر سپرپس آهنگ آن مرد و بازو نگر
کمانش چنان بُد که بشکست خردبدو گفت کاکنون ببین دستبرد
بیامد بزد تیغ بر فرق سرسپر بر سر آورده مرد هنر
چنین هر یکی زان سوارانِ کارپس یکدگر حمله بردند چار
هنرپیشه حارث چو چونان بدیددگرباره تیغ از میان برکشید
سپر بر سر آورد و خُودش دریدنه آن بُد که آزار بر وی رسید
دگر باره مهران رزمآزمایگزین کرد خشت و بیفشارد پای
بینداخت بر وی نشد کارگردر آمد بر او حارث پرهنر
یکی تیغ زد بر سر فرق اویبریده شدش فرق تا حلق اوی
بیفتاد مهران به میدان درونبه خاک اندرون غرق و غلتان به خون
ز خویشان مهران بسی تنگدلبه روی اندر اندوده بودند گل
همی سوگِ آن نامور داشتنددل از رزم و پیکار برداشتند
چو لؤلؤ چنان دید دل تنگ کردابا پهلوانِ سپه جنگ کرد
که اندر میان این چنین یک سواربیابی یکی نامور کینهدار
که این مرد را زیر پای آوردهمان کینهٔ ما به جای آورد
چو دلتنگ دیدش چنان پهلواندلش گشت بر خویشتن پر توان
خود آراسته بود، بیرون زد اسپبه کردار سوزنده آذرگشسپ
چو بهمن چنان دید بشناختشدل از شادمانی بپرداختش
شه شام را گفت کاین نامدارهمانا که هست اردشیر سوار
بفرمای تا باز گردد پسرکه با او برابر نیاید مگر
دویدند فرمانبران پیش اویندیدند برگشتن از کیش اوی
چو پیش آمدش اردشیر بزرگبدو گفت کای دیوچهر سترگ
تویی کاندرین رزم ایران سپاهبسی کردی از نامداران تباه
چنین داد پاسخ که گر دادگردهد نصرتم بر تو ای بدگهر
هم اکنون ز شولک بگردانمتهمان پیش ایشان بخوابانمت
بدو پهلوان گفت کز باستانبسی یاد دارم چنین داستان
که بر شیر روباه برگشت چیربه دستان درآورده او را به زیر
تو را جای دستان و نیرنگ نیستمرا با تو امروز جز جنگ نیست
به زاری چنانت کُشَم چون سگانفرستمت سر نزد پرمایگان
چو حارث برانگیخت اسب نبردبه نیزه در آمد به کردار گرد
چو تنگ اندر آمد به شیر دژمبزد تیغ و شد نیزهٔ او قلم
وز آن پس در آمد به کردار بادسپهدار بر قبضه، کف بر نهاد
چو دید آن کجا او نهان کرد سربینداخت تیغ و گرفتش کمر
بیفشارد پای و ز زینش بکندبزد دست و برداشت او را بلند
ز بالای سر برد و زد بر زمینبُرید او سر آن سوار گزین
سلیحش بکند و فرستاد سربه نزدیک لؤلؤی بیدادگر
از ایران سپه بانگ برخاست غودرین داستانها شگفتی شنو
مر آن را که سر بُرد لؤلؤ، هزارببخشید دینار و کردش نثار
شه تازیان چون پسر را ندیدز اسب اندر افتاد و چونان سزید
همای جهانجوی و بهمان همانز اسبان فرود آمدند آن زمان
به تن بر، همه جامه کردند چاکبه سر بر پراکند لشکرش خاک
ز میدان تنش خوار برداشتندبه دشمن سرش نیز نگذاشتند
سواری برفت و سرش باز خواستز نازک تن او جز از جان نکاست
چو جان شد یکی کالبد گیر کماگر بیسر آید تنی نیست غم
تن مرده را سر چه آید به کاربه یاد آمدم پند آموزگار
روان را نگه دار تا بیگناهبه یزدان رسد مر تو را نیکخواه
اگر باگُناهی و گردنکشیچنان دان که در هفتمین آتشی
گهنکارْ تن را به توبه بشویبه تشویر بر خود زمانی بموی
بود کز بزرگی خداوند پاکببخشایدت تا نگردی هلاک
چو یک هفته بودند با سوگ و دردبه گردان شهنشه یکی نامه کرد