بخش ۲۲ - نامه نبشتن شاه بهمن پیش لؤلؤ
سر نامه از بهمن اسفندیارپدر بر پدر شاه و هم شهریار
به نزد تو ای بندهٔ دیوچهرکه گردون ز جانت ببرّاد مهر
دلت باد پُردرد و جان پُرهراسچو بر نیکوییها نداری سپاس
همانا که تو شیرِ سگ خوردهایچو با بچهٔ گرگ پروردهای
گمانت چنان آمد ای شوربختکه بیرنج بردی تو این تاج و تخت
سَرِ تخت ایران از آن برترستکه او را یکی چون تو اندر خورست
کنون آمدم تا سزاوار توبه جای آرم اندر خور کام تو
تو را گوهر و نام پیدا کنمکرا با من این کرد، رسوا کنم
جهانآفرین کار من کرد راستنفرمود بیدادی و بد نخواست
هر آن کو یکی دور گشت از رهشگرفتار گردد به بادافرهش
بداراد ما را به آیین و دینتو را باد نفرین به روی زمین
دگر آنکه تو دور کرد از رهتنشاندست بر تخت خوانده شهت
مکافات یابد ز من او به تیغندارم از او تیغ هندی دریغ
نگهدار ما ایزد داد بادروان تو را پر ز بیداد باد
فرستاده آمد ز لشکر چو بادنبشته به لؤلؤی سرگشته داد
نشسته کتایون و لؤلؤ به همچو خواننده بر خواند بر بیش و کم
رخ لالهگونش فرو پژمریدکزانسان سخنهای بهمن شنید
کتایونِ دلبند را گفت منهمی از تو بینم بدینسان سخن
وگرنه مرا با بزرگی چه کارنه خوب آید آزار بر شهریار
بدان نیکویی کو به من کرده بودبه چرخ بلندم برآورده بود
چه فرمان دیو و چه فرمان زنکه نفرین بَد باد بر جان زن
کتایون یکی بانگ بر زد بر اویکه ای خیره سر، خیره چندین مگوی
چرا سرد گویی سخنها به مننگویند مردان بدینسان سخن
به یک نامهٔ بهمن بَدکُنششُدت سرد ازین پادشاهی مَنِش
یکی پاسخش کن که گر انجمنبخواند بشورد همه تن به تن
همانگه نویسنده را پیش خواندبر آن پیشگاهش یکی بر نشاند
به پاسخ چنین گفت کای خیره مردبباید سخنها چنین یاد کرد
چه بود ار مرا بنده خوانی همیتو این مایه را خود ندانی همی
که مرد آن بُوَد کز ره بندگیرسد سوی شاهی و فرخندگی
چه مردی بود کز گه تخت شاهبیفتد بپوشد گلیم سیاه
چو اکنون تو پیشم به جنگ آمدیهمانا به کام نهنگ آمدی
سخن زین میانه یکی دور کنتن لشکر خویش رنجور کن
ببینیم تا چرخ گردنده گردکرا بر دهد روزگار نبرد
تو از راه دور و دراز آمدیاگرچه به دل کینهساز آمدی
بیاسای و بفکن تن از رنج راهبیاسایدت نیز یکسر سپاه
تبیره چو آید بکوشم یکیبیاییم و با تو بکوشم یکی
دگر باره آواره گردانمتبگیرمْت و بیچاره گردانمت