گنج

بخش ۲۱ - آگاهی یافتن لؤلؤ از کار شاه بهمن و لشکر آراستن به جنگ بهمن

۳۸ بیت
چو آگاهی آمد به لؤلؤ که شاهکجا زیر فرمان او شد سپاه
شَهِ شام شد شاه را پیشروسپهدارشان حارث و مرد گو
سپاهی سوی مرز ایران کشیدکجا نیست هامون از ایشان پدید
بفرمود تا اردشیر بزرگبیامد سوی شهریار سترگ
مر او را از این گفته آگاه کردز شادی دل و دست کوتاه کرد
بدو پهلوان گفت کای شهریارازین گفته اندیشه در دل مدار
که با من چهل گُرد رزم‌آزمایسپه را و او را درآرم ز پای
سپه ساز تا پیش بهمن شویمهم از گَرد ره سوی دشمن شویم
نمانیم آن مرد بی‌نام رابگیریم زنده شه شام را
نبشت او به هر کشوری نامه‌ایبه هر نامداری و خودکامه‌ای
کزین روی روزی بیابند زودبه پیکار بهمن شتابند زود
هر آن کو بدین رزم نَبْوَد به جایاز آن کس نه خشنود باشد خدای
نه از ماش نیکی و روزی بودنه هرگز ورا دلفروزی بُوَد
سپاهی فراز آمد از چار سویکه بد هر یکی را به جنگ آرزوی
به دروازهٔ بلخ لشکرگهیبیاراست هر مرزداری مهی
اگر برگرفتی کس آن را شمارسپه بود هشتاد و ده شش هزار
سراپرده زد بر میان سپاهز دیبای روم آن کجا داشت شاه
سر ماه لؤلؤ برون شد ز شهرهمی نوش دید آن گزاینده زهر
ابا چتر و با کوس و هندی درایهمان ژنده پیلان روئینه نای
سپاهی که در بلخ بامی بُدیکجا ویژه شه را گرامی بُدی
همه یکسر از شهر بیرون شدندز خانه همه سوی هامون شدند
سپاهی همه دست شسته به خونکتایون نشسته به مهد اندرون
به لشکرگه آمد سپه را بدیدتو گفتی ز شادی دلش بر پرید
فراوان کشیدند گوهر ز گنجکجا پیل گشت از کشیدن به رنج
دو هفته همی بخشش و ساز داددل نامداران همه باز داد
سپه یافت چون بخشش خُود و ترگدل خویش خوش کرد هر یک به مرگ
سِیُم هفته برخاست آواز کوسجهان شد ز گَرد سپه آبنوس
سپاه از پس شاه رفتن گرفتسَرِ بخت لؤلؤ نهفتن گرفت
همی رفت پیش اندرش شست پیلبه پهنا چو کوه و به بالا چو میل
دو روزه سپرد از دَرِ شهر راهسوی مرغزار اندر آمد سپاه
یکی هفته آنجا درنگی شدندیکایک چو شیران جنگی شدند
شه شام چون اندر آمد به تنگبه یک منزلی کرد روزی درنگ
بدان تا همه لشکر اندر رسیددرفش شهنشاه بهمن بدید
چو یکسر برفتند گُنداورانبرابر شد آن دو سپاه گران
شب آمد طلایه ز هر دو سپاهبرون آمدند و ببستند راه
چو خورشید بر چرخ پرواز کردز شب چادرِ قیرگون باز کرد
جهانجوی بنشست بر تختِ دادسپه را بر خویشتن بار داد
همانگه به لؤلؤ یکی نامه کردسخن را گذر بر سر خامه کرد