گنج

بخش ۲۰ - تزویج شاه بهمن با دختر شاه مصر

۱۱۴ بیت
تو را بانوی شهر ایران کنمبدان بدکنش تیرباران کنم
وفا برگزین تا بیابی وفاجفا بیند آن کو نماید جفا
چو آگه شد از کار، فرّخ‌همایکه بهمن به پیوند او کرده رای
بفرمود تا پس پرستنده مردز گستردنی‌ها یکی باز کرد
نشستگهی ساخت بر رود نیلبیاراست از شهر بر چار میل
همانگه به نزدش چو بهمن نشستیکایک وفا را بسودند دست
که جز یکدگر را نباشند جفتندارند راز دل اندر نهفت
اگر شاه شام این چنین داستاننخواهد، نباشند همداستان
چو پیمانشان گشت‌ یکسر تمامپدید آمد از دور، دارای شام
سپهدار شام آمد و شش هزارابا او نبرده ز لشکر سوار
همانگه که نزدیک ایشان رسیدمر آن هر دُوان را نشسته بدید
گمانشان چنان بد که دختر مگرببسته‌ست دست شه نامور
بدو گفت پیروز بادا تنتکه در دام بینم همی دشمنت
بدو گفت دختر که ای شهریارمرین شاه را تو به دشمن مدار
که شاه جهان نامور بهمنستز پشت کیان است و شوی منست
اگر هیج داماد خواهی گزیدبه از شاه بهمن نیاید پدید
یکی بنده بر وی ستمکاره شدبدین‌سان ز دست وی آواره شد
مرا ناگزیرست کین خواستنز بهرش یکی لشکر آراستن
اگر شاه بیند که بندد میانبه پیشش بدین کین ایرانیان
اگر شاه را کینه‌خواهی بودهمان یاور شاه، شاهی بُوَد
گر از جغد بر باز آمد شکستمدد باز را، جغد باید شکست
چو با شاه دختر سخن‌ها براندجهاندار از آن در شگفتی بماند
ز گفتار دختر چنان شاد شدتو گفتی از آتش تن آزاد شد
فرود آمد و پیش بهمن زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت کای شاه آزاده‌خویجز اینم نَبُد در جهان آرزوی
که اندر جهان نیک‌خواهی بُوَدبه هنگام سختی پناهی بُوَد
که باشد به گیتی یکی نامدارکه بر دخترِ من شود کامکار
کنون داد یزدان چو تو مهتریچو تو شهریاری و نام‌آوری
به پیشت ببندم کمر بر میانکنم دور دشمن ز تخت کیان
سر بدسگالت به دام آورمبدین کار بسیار کام آورم
فدای تو کردم تن و زندگیمیان بسته‌ام بر ره بندگی
شما ایدر آرام گیرید شادیکی تا کس آید شما را چو باد
همانگاه برگشت با لشکرشهمی بود بهمن بَرِ دخترش
بخوردند چیزی کجا داشتندبه گفتارها روز بگذاشتند
بدو بازگفت آن همه سرگذشتکجا دختر شاه از او خیره گشت
ببخشودش و گفت کای شهریاردل خویش خوش دار و اَندُه مدار
کسی کو تو را دور کرد از گهتگرفتار گردد به بادافرهت
جهاندار دادار دارایِ دینز دادش چنان دان که نپسندد این
چو آمد به شهر آن گران‌مایه شاهز شادی تو گفتی که گم کرد راه
خروش آمد از شهر کای مردمانگَهِ شادی آمد سر آمد غمان
که شاهِ جهان گشت داماد شاهنهاد از بَر چرخِ گردان کلاه
ز بازار و از شهر برخاست غوبیاراستند از پی شاه نو
زمینش چنان شد ز دیبای چینکه رشک آورید آسمان بر زمین
ز خوبان در و بام چون قندهارچو از نیکوان کوی همچون بهار
همه دیبَهِ سرخ بد چار میلز دروازه‌ی شهر تا رود نیل
سپاهی و شهری چو سیصدهزاربرون شد ز بهرِ دلِ شهریار
به بالا چو سرو و ستاره به چهرستاره فشاندست گفتی سپهر
یکی مهد زرّین بیاراستهپر از زَرّ و پُر زیور و خواسته
نشست اندر آن مهد فرّخ‌همایهمی شد همه راه با رود و نای
از آواز خنیاگران و نثارنه تیمار ماند و نه تیمارخوار
تو گفتی که بهمن میانِ سپاهچو اندر میان ستاره‌ست ماه
صد اسب گران‌مایه زرّین‌ستامهمی بُرد پیش اندرش صد غلام
چو از پیشِ او ره گشاده شدیسپه پیش او در پیاده شدی
چنین تا درِ کاخ با کام و نازهمی رفت شادان شهِ سرفراز
چو روز دگر بامداد پگاهنگه کرد ز اختر جهاندیده شاه
بفرمود تا موبدان خواندندبه سرشان بسی گوهر افشاندند
ببستند و پیمان و کابین اویبدان سان که بُد راه و آیین اوی
به یک هفته مر سور را ساز کرددَرِ گنج‌های کهن باز کرد
به هشتم همای دل‌افروز راسپردش بدان شاه پیروز را
یکی سور کردند کز خسروانندارد کسی یاد پیر و جوان
بهاران و در باغ‌ها و نوش و خورز شادیِ بهمن همه کامگر
نشسته به شادی گروه‌هاگروهکه دل‌ها ز رامش نیامد ستوه
چو بهمن بدید آن دلفروز راشب تیره آن ماه دلسوز را
بتی با روان یافت اندر برشوز او خرمن گل شده بسترش
کتایون ز چشم و دلش دور گشتز دیدار او گاه پرنور گشت
چو شکّر لبانش یکی بر مزیدبه گوهر دو مرجانش اندر گزید
چو پرگار بر مرکزش بر نهادمر آن مهر پاکیزه را برگشاد
عقیقین شد از زخم پیکان شاهچو شد کهربارنگ رخسار ماه
به یک دل چنان بُد که ار صد بُدییکایک فدای دو بسّد بدی
دگر روز بهمن سر و تن بشستز بهر نیایش یکی جای جست
ستایش بسی کرد یزدان پاکخداوند باد، آتش و آب و خاک
ز جای نیایش سوی گاه شدیکی مرد بیگانه بُد، شاه شد
غلامانِ زرّین‌کمر چون نگارز پیشش یکی صف کشیده هزار
جهاندیده شاه آمد اندر بَرَشیکایک ببوسید دست و سرش
کلید چهل گنج بنهاد پیشبسی مهربانی نمودش ز خویش
جوانی در آمد به کردار ماهکه حارث بُدَش نام و فرزندِ شاه
یکی دُرج سیمین به پیشش نهادچو بهمن دَر دُرج را بر گشاد
چهل دانه گوهر در آن درج بودچو پُر از ستاره یکی برج بود
نه آگاه از آن دانش جوهریکه پیش آمدش هر یک از مشتری
همان مادرش پیش شاه زمیندر آمد فراوان بخواند آفرین
ز خوبان چنین ده کنیزک ز پسکه چونان به دیده ندید ایچ کس
ز دیبای چین هر یکی با دو تختنهادند پیشِ شهِ نیکبخت
جهاندار پذرفت ازیشان سپاسسپرد آن همه گنج‌ها را به پارس
نه چندانْش گرد آمد از خواستهکه در روزگاران شود کاسته
چنین است کیهان ناپایدارغم و شادمانی همه بر گذار
یکی روز مرد آرزومندِ ناندگر روز بر کشوری کامران
سرانجام هر دو همی بگذردندارد خِرَد هر که او غم خوَرَد
شنیدم که بهمن دل‌آزار بودشب و روز با درد و تیمار بود
جفای کتایونْش یاد آمدیهمه زندگانیش باد آمدی
چو با افسر و لشکر و گنج شدتن‌آسانی آمَدْش بی‌رنج شد
همه روز با تاج و افسر بُدیبه پیش همای سَمَنبَر بُدی
ز مستی چو سوی خمار آمدیدلش کینه را خواستار آمدی
به حارث چنین گفت یک روز شاهکزین ژرف‌تر کرد باید نگاه
نشستند و اندیشه‌ها ساختنددلِ شاه از آن غم بپرداختند
سپه خواستند از همه کشوریبیامد ز هر کشوری لشکری
سوار و پیاده صد و ده‌ هزارنویسنده بگذاشت بر شهریار
دَرِ گنج‌های کهن باز کردبه بخشش سپه را همه ساز کرد
سپاه از پس بهمن کینه‌جویبه ایران نهادند از مصر روی
ز بس جوشن و خود و برگستوانتو گفتی که شد کوه آهن روان
نخستین شهِ شام آمد به دَرسپاهی به کردارِ شیرانِ نر
درفشش یکی اژدهایِ سترگگرفته به چنگال، شیری بزرگ
پس از وی سپهدار حارث که شیرنرفتی بَرِ تیغ تیزش دلیر
سپاهش همه نیزه و تیغ داشتجهان گفتی از گردشان میغ داشت
درفش از پسش قرصهٔ آفتاببسودی و بر سرش زرّین عقاب
همان از پسش پارسِ پرهیزگارهمی رفت با لشکری بی‌شمار
درفش از پس پشت او ژَنده‌پیلبینباشت از گَردشان رود نیل
سپاهش کَمان‌وَر بُد و تیغ‌زنکز ایشان به دریا رسیدی شکن
سه لشکر بدین‌سان روارو گرفتجهان گَرد گردان خسرو گرفت
همایِ همایون و بهمن به همبرفتند بر ساقه بی‌رنج و غم
پس و پیش او بود پنجه‌هزاردلیران و گُردانِ خنجرگزار
ابا چتر زرّین و با مهد زرهمی شد جهانجوی با کَرّ و فر
درفشِ بلند از بر شاه بودبه سر بَرْش زرّین یکی ماه بود
برفتند منزل به منزل چنینز لولو به خشم از کتایون به کین
سپاهی که هامون و دریا و کوهشد از نعل اسبان ایشان ستوه