گنج

بخش ۱۹ - نامه فرستادن لؤلؤ به نزدیک نصر حارث

۱۰۳ بیت
رسیدند روزی دگر ده سوارز لؤلؤ یکی نامه زی شهریار
سر نامه از شاه ایران زمینخداوند تخت و کلاه و نگین
خداوند مرز جنوب و شمالبه درد اندر از وی دلِ بدسگال
سوی نصر حارث سپهدار شامز ما گر بجوید بر آیدش کام
چنان گشت نزدیک ما این درستکه بهمن به مصر اندر آرام جُست
به نزد تو آورد ز ایدر پناهنباید پناهید مردِ گناه
که پیش تو است آن نگونبخت مردهم اندر زمان بند بایدش کرد
وگر نیستت آگهی زین گناهبه شهر اندرون جُست و جو کن به گاه
چو گردد گرفتار، بندش کنیدسر و دست زیر کمندش کنید
فرستید او را به درگاه مامگردید ز آیین و از راه ما
وگرنه به یزدان که او داد جانکه زی تو فرستم سپاهی گران
که از تاختن کوه، هامون شودز کُشته همه کشورت خون شود
بترسید از آن نامه دارای شامچو دینار گشتش رخِ لعام‌فام
همه شهر کارآگهان برگماشتکس آگاهی از کارِ بهمن نداشت
منادی به شهر اندرون بانگ کردکه ای نامداران مردان مرد
ز بیگانه مردم بجویید شهرخنک هر کرا بهمن آیدش بهر
بر آمد به بازار ازو جست و جویدر افتاد در کوی‌ها گفت و گوی
از این آگهی یافت پرهیزگاردوان رفت در پیش آن نامدار
بدو گفت برخیز کز موج تیزهمان بِه که گیریم راه گریز
یکی نابکاری در آمد ز راهز لؤلؤ یکی نامه دارد به شاه
که بهمن به مصرست دریاب زودببند و سوی ما فرستش چو دود
چنان بِه که خود را برون افکنیمنباید که در تشت خون افکنیم
چو آزرده شد شاه با دخترشرها کرد باید کنون کشورش
همانگه بر اسبان ببستند سازبرون آمد آن شاه گردن‌فراز
ز دروازه چون هر دو بیرون شدندکه داند که از غم همی چون شدند
همی خواست بهمن بپوشد زرهزره را برافکند از کین گره
به مصر اندرون بود یک مایه‌ورکجا داشتی سوی ایران گذر
به بازارگانی همه سال و ماهگذر داشتی پیش ایوان شاه
ز ایران همانگه بدانجا رسیدشهنشاه ایران زمین را بدید
بدانست کان نامور بهمنستکه مانند خورشید و مَه روشنست
دل اندر نمایش چنان خسته بودکه انگشتِ دستش به هم بسته بود
سوی شاه مصر آمد آن زشت‌رایز بیگانه پردخته کرد آن سرای
بدو گفت کای شاه پرمایگانیکی مژده دارم تو را رایگان
به مصر اندرون بود بهمن بسیهمانا ندانست بازش کسی
به دروازه دیدم من او را کنونکه با دیگری تیز رفتش برون
نشانش چنانست کانگشتِ دستجهان آفرینش به هم باز بست
ز شادی برافروخت رخ شاه شامدر آمد بَرِ دختر نیکنام
بدو گفت کای مایهٔ نیکویینگر تا نداری سر بدخویی
که آن کس که با تو نبرد آزمودشهنشاه بود ار چه بیگانه بود
سوار جهان بهمن نامدارز پشت کیان پور اسفندیار
شهنشاه ایران و دارای چینبه مردی چون او نیست کس بر زمین
ز دستِ یکی بنده بگریختستبه ایران زمین شورش انگیختست
یکی نامه از لؤلؤ آمد به منکه از خواندنش خیره گشت انجمن
که او را ببند و سوی ما فرستوگرنه شود شهر و کشوَرْت پست
شنیدم که امروز بیرون شدستازین شهر ما سوی هامون شدست
ازین مرز اگر هیچ بیرون شودز لؤلؤ همه شهر هامون شود
تو را رفت باید بَرش با سپاهبِران در پسِ او سپه را به گاه
گر او را بگیری بر آید دو کارتو را کین و خشنودی شهریار
همای دل‌افروز چون آن شنیدز شادی تو گفتی دلش بر پرید
نیایش گرفت و ببوسید خاکبه پیش خداوند یزدان پاک
که بُد هم‌نبردم یکی شهریارچنو نامداری مرا کرد خوار
همانگه بپوشید ساز نبردبرون آمد از شهر مانند گرد
سوار از پسش همچو دریای تیزهمه سر پر از کین و دل پُرستیز
چو از پس نگه کرد رنجور شاهبدید آنچنان بیکرانه سپاه
چنین گفت با پارس کای نامدارسر آمد مرا و تو را روزگار
سپاه آمد و پیشرو دخت شاهبه ما بَر ستمکاره و کینه‌خواه
بر این جایگه گر نداریم پایبپرد روان سوی دیگر سرای
من امروز کاری کنم بی‌گمانکه بر نامداران سر آرم زمان
به نام ار شوم کشته بهتر به جنگکجا پیش لؤلؤ برندَم به ننگ
همانگه چو تنگ اندر آمد همایبدو گفت کای بهمن تیره‌رای
هنوز از زمانه تو آگه نه‌ایکه در تخت و در شهر و درگه نه‌ای
نبینی که بخت تو برگشت کوزهمی با زمانه ستیزی هنوز
چو روباه بَددل به گِرد جهانگریزان و ترسان و پویان نهان
بدان خیره گشتی تو یکبارگیکه در زیرِ من سست بُد بارگی
وگرنه کجا بودی آن دسترسببینی هنرهای من زین سپس
بدو گفت بهمن که فرزند شاهسزد گر نگه دارد آیین و راه
چو آگه شدستی که من بهمنمتو با لشکر گُشن و من یک تنم
نه از راهِ داد و نه از دین بُوَداگر چه تو را دل پر از کین بُوَد
بفرمای تا لشکرت هر چه هستبدین رزم بر ما نیارند دست
بباشند بر جای و ما هر دو تنبگردیم در پیشِ این انجمن
اگر زانک بهمن به دام آیدتتو دانی بکُن هر چه کام آیدت
وگر تو بدین رزم گَردی هلاکندارم من از شاهِ شام ایچ باک
همای دل‌افروز گفت ای سوارمرا با تو لشکر نیاید به کار
چو آسیب من زی روانت رسدسر نیزهٔ من به جانت رسد
بدانی تو ای گُردِ رزم‌آزمایکه با رزم شیران نداری تو پای
همانگه بفرمود تا لشکرشهمه بازگشتند دور از بَرَش
بگشتند از آن پس به آوردگاهچو بر چرخ هم‌بر بود مهر و ماه
سنان راست کردند بر یکدگردو شیر دلاور دو پرخاشخر
چو در زیرشان بارگی گشت کُندبجوشید بهمن چو دریای تند
یکی نیزه زد بر کمربند اویکه بگُسست جوشن ز پیوند اوی
همای از سرِ زین نگونسار گشتهمانگاه بهمن ازو در گذشت
سَرِ نیزه بر سینه او نهادبدو گفت کای بدرگ بدنژاد
دو بارم تو آهنگ کردی به جانچه کردم به جای تو ای بدگمان
چه گویی که از پشت بگذارمتبه نیزه تن از خاک بردارمت
چو با رزم گردان نداری تو پایچرا پَردگی نیستی در سرای
چنان بود در زیرش آن نوش‌لبکه زُهره مقارن شدی با ذَنَب
بدو گفت کای نامور شهریارببخشای کاکنون شدم کامکار
ز من نیزه بردار تا پاسختبگویم کنم روز بس فَرُّخت
ازو نیزه برداشت پس شهریارچو بنشست گفت ای یل نامدار
مرا با خداوند سوگند بودروانم به سوگند در بند بود
که تا باشد این کیش و آیین مننیابد سر مرد بالین من
جز آن کی که با من نبرد آوردسر خودِ من زیر گَرد آورد
بیفتاده‌ام من ز دستت دو بارچه در پیش باب و چه در کارزار
بهانه نماندست و سوگند رفتیکی با تو پیوند خواهم گرفت
که جز تو نباشد کسی شُوی مننبیند جز از تو کسی روی من
یکی بختِ برگشته باز آرمتستم‌دیده و خوار نگذارمت
بگفت این و بر شاه بگشاد رویبرآورد بهمن یکی سخت هوی
همی گفت کای دل نداری تو باکچنین روی را کرده بودی هلاک؟
کتایون چنانست پیش همایکه پیش بت اندر شَمَن رهنمای
بدو گفت کای نامور دخت شاهبِه از من تو جفت ار بیابی مخواه
که من چون گرامی روان دارمتچو فرمان که بر جان روان دارمت
بجا آر و زین گفت‌ها بر مگردهمانا که امّید بهتر ز خورد
اگر تخت ایران به چنگ آیدمزمانه دل از زنگ بزدایدم