گنج

بخش ۱۸ - گفتار اندر رزم شاه بهمن با دختر شاه مصر به میدان

۷۶ بیت
سپیده دمان پارس و شاه دلیربرفتند تا پیش میدان چو شیر
چو مردِ فرستاده آنجا رسیدمر او را بدید و بر شه دوید
که هست ایستاده همان جا که دوشنهاده به گفتارِ خواننده گوش
بفرمود کو را ببارید شاهنهاده دو چشم اندر ایشان سپاه
چو بهمن بشد پیش شاه زمینببوسید و بر شاه کرد آفرین
بدو گفت شاه ای سرافراز مردچه گویی بدان آرزوی نبرد
بدو گفت بهمن که فرمان شاهبدین آرزو گر دهد هیچ راه
یکی بخت را آزمایش کنیمبه کوشش هنرها نمایش کنیم
به بهمن چنین گفت اسبت کجاستچو تو مردِ بی‌اسب بس بی‌نواست
بدو گفت شاها مرا بارگیببردند دزدان به یکبارگی
به چاووش لشکر بفرمود شاهکه رو زود سالار آخور بخواه
برفت و بیاورد نزدیک شاهبه رخساره بر سود آن خاک راه
به سالار آخور نهان گفت شاهکه اسبی به او دِه گران و تباه
یکی اسب باید از این لاغریکه همتا نباشَدْش در کشوری
نگه کرد سالار در مردِ جنگدر آن بُرز و یال و در آن هوش و سنگ
ابا خویشتن گفت این نامجویچنینست پاکیزه و خوب‌روی
یکی اسب باید مر او را سزاکه داننده آن را نداند بها
از آخور یکی اسب را برگزیدکه چون او دو دیده به گیتی ندید
جهان همچو برق و دوان چون براقز بادِ بهاری ببردی سیاق
همانگه به اسب اندر آورد پایبر آمد چو باد آن تکاور ز جای
بپوشید بهمن سلیحِ نبردسوی رزمگاه شه آهنگ کرد
به سالار آخور چنین گفت شاهکه ای مرد بدکیش و مرد گناه
بفرمودمت کاسب لاغر دهیاز آخور همان اسب بَتّر دهی
بدو گفت کای شاه تندی مکنابا چرخ گردان بلندی مکن
بر آخور بتر زین تو را اسب نیستاگر بازگشت این به بخت کسیست
به یزدان که دارندهٔ جان ماستکه هرگز ندانم که او از کجاست
نه این مرد بیگانه یار منستنه خویشست و نه دوستدار منست
چو بهمن در آمد به آوردگاهدگرباره برگشت و شد پیش شاه
نمود او هم از پشت اسبش نمازبدو گفت بهمن که ای سرفراز
تو دانی دو تن چون به کُشتی شوندز نیرو همه سوی سستی شوند
یکی زان دوگان اندر آید ز پایتو از من مشو شهریارا ز جای
چنین داد پاسخ که ای شیر زُوشبرو سخت باش و به مردی بکوش
چنینست آیینِ کار نبردیکی از دوگان اندر آید به گَرد
گمانی چنان بُرد ذختر بدویکه بهمن بترسید و برگاشت روی
چو پیش آمدش باز گفت ای جوانچه بودت کجا اسب کردی دوان
به پیش پدر رفتمت گفت دیرکه گر بفکنم مر تو را من به زیر
نه آزار دارد نه کین آوردرهِ داد و آیین و دین آورد
چنین داد پاسخ که ای خیره‌گویمکَن میوهٔ نارسیده، مجوی
همانا ندیدی مرا روز رزمچه دانی کجا آمدستی به بزم
بدو گفت بهمن تو را دیده‌امبه جنگ و نبردت پسندیده‌ام
ولیکن چو شیر آمد آهو رمیدرمیده کسی شیر از آهو ندید
همایِ دلاور برافروخت رویبرانگیخت اسب و برانداخت گوی
یکی نعره زد شاه گُندآورانکه در هم رمید آن سپاه گران
ز پیشش ربود آن هنرمند گویبزد وز پسِ گوی بنهاد روی
نه بگذاشت کان ماه چوگان زندهمی از بَرِ گوی چوگان زند
به پا او همی داشتی گوی رانهاده بر آن سیم‌تن روی را
چو اندر کشیدی بدو راه تنگزدی گوی را بهمن تیزچنگ
کجا گوی در زخم چوگان شدیتکاورش چون مرغ پَرّان شدی
سه بار این چنین تا به پایان رسیدچو دختر بدان‌سان دلیری ندید
یکی نیزه برداشت پولاد سرکه بر سنگ خارا بکردی گذر
چو بهمن چنان دید برگشت زودیکی نیزه از پارس بستد چو دود
زمانی بگشتند بر یکدگربر او حمله کرد آن بت سیم‌بر
سر نیزه بر سینه‌اش راست کردتو گفتی ز پشتش گذر خواست کرد
چو تنگ اندر آمد بت از زین بگشتیکی تا سر نیزه اندر گذشت
یکی حمله کرد او ازان پس چو بادبرآورده یال و بغل برگشاد
چو تنگ اندر آمد بدو پیل مستسنان باز پس کرد و بگشاد دست
بُن نیزه زد بر میان دو نارفرود آمد آن سرو نازان ز بار
بیفتاد بر خاک و اسبش بجَستبه ناکام بر خاک تیره نشست
دویدند پس خادمان تا بَرشکشیدند چادر یکی بر سرش
رخ شاه بی‌رنگ شد اندرانچو برگِ درختان به وقتِ خزان
چنین گفت با موبدان شاهزادکه ناموس این کار ما شد به باد
ز بیگانه مردی که نام و نژادندارد نیارد کس او را به یاد
به پیشم بدین‌سان هنرها نمودمرا ننگ داد آن هنرمند سود
چو با این هنرها گهر داشتیسرش از هنر تاج زر داشتی
هنر با گهر سخت والا بودگهر بی‌هنر سخت رسوا بود
هنر بهتر از گوهرِ نامدارهنر ماند اندر جهان یادگار
مرا باب فرزانه گفت ای پسرهنر بهترست از نژاد و گهر
دو گوهر یکی چیز و دیگر نژادکه هر دو چنانند چون خاک و باد
اگر با هنر گوهر آمیختیستم‌دیده درویش بگریختی
هنر داد هرکس به فرزند و رنجهنر ماند و اندر زمین ماند گنج
سپاهی و شهری ز بهمن همهفتادند در شورش و دمدمَه
وزان جایگه بهمنِ سرفرازبه شهر اندر آمد دگرباره باز
فرود آمد و راه حجره گرفتبماند او به جا اسب و ساز ای شگفت
چنان بود از غم دلِ دخت شاهکه کس را نداد از بَرِ خویش راه
نخورد و نخندید و با کس نگفتدلش بود با درد و اندوه جفت
که این مرد گویی که شاید بُدَناز ایدر کجا آرد آمد شدن؟