بخش ۱۷ - آمدن شاه بهمن به مصر
همی رفت بر راه، پویان دو ماهکه هرگز نیاسود یک روز شاه
چنین تا به مصر آمد آن بارگاهبه بازار در، حجره بگرفت گاه
زمان تا زمانش نبُد خوردنییکی بوریا زیر گستردنی
ز نیکی به گیتی مشو شاد بیشمرو از پیِ بینوایی تو پیش
که نیک و بدش بیگمان بگذردچرا غم خورد هر که دارد خرد
نه از خویشتن بد توان کرد دورنه همواره بودن به شادی و سور
اگر شاد باشی تو شادیت بِهاگر غم خوری بینواییت بِه
اگر غم خوری ای خردمند مردبرآرد غم از جانْت یکباره گرد
شنیدم که روزی گرانمایه پارسبرون رفت بیشاه یزدانشناس
ز بهر خورش سوی بازار تیزبرفت و جهان دید چون رستخیز
دکانها همی بست هر یک چو دودهمی این بدان آن بدین گفت زود
یکی مرد را گفت کای هوشمنددکانها چرا کرد باید به بند
همی بینم این مردمان را دوانمرا آگهی دِه یکی گر توان
چنین داد پاسخ کز ایدر مگرهمانا غریبی نداری خبر
چنانست آیین و هم راهِ ماکجا نصرِ حارث بُوَد شاه ما
سپاهش فزونست از صد هزارهمه نیزهداران و خنجرگزار
همه دل به فرمان او بستهایمبه رای وی از دشمنان رستهایم
مر او را یکی دختری چون پریکه هرگز نبینی بدان دلبری
ستاره فشاند چو خندان شودهر آنگاه کآن مَه به میدان شود
بدین کار هر سال چوگان زندیکی اسب را سوی میدان زند
به نیزه بگردند با او سپاهندارد کسی تاو با دختِ شاه
هُمایست نام و چه فرخهمایسرشتش چنین آمد از رهنمای
بدینسان به میدان در آید سه روزجهان خیره گشتست از آن دلفروز
چنان دان که امروز روزِ وِیَستبهارِ دو رخ دلفروزِ ویَست
بشد پارس با مردم شهر رفتبه دیدار ره رای میدان گرفت
سپه بود چندانک هرگز ندیدز میدان یکی گوشهای برگزید
همانگه پرستندهٔ شهریاربه میدان یکی تخت بنهاد خوار
بیاراست آن را به دیبای چینبهاری شد از نقش، روی زمین
بیامد نشست از بَرِ تختِ شاهسپه دور گشت از بَرِ پیشگاه
دری کز سرا سوی میدان بُدیسرش هم بر چرخ گردان بُدی
گشادند پس خادمان سپاهسپه دور گشت از بَرِ تختِ شاه
برون آمد از پرده سروِ روانروانها ز دیدار او شد نوان
به پیش پدر رفت و کرد آفرینچنین گفت کای شهریار زمین
به بخت تو امروز من صد سواربگردانم از اسب مردان کار
وز آنجا به اسب اندر آورد پایچو باد اندر آمد تکاور ز جای
چو چوگان گرفت و بینداخت گویچون او نامداری کجا باخت گوی
ز چوگان چو گویش بر انداختیابا گوی همبر همی تاختی
نیامد همی گوی او بر زمینکه چوگان زدی باز آن حورِ عین
ندید از سواران کسی گوی اوچنان چون ندیدند کس روی او
بینداخت چوگان و نیزه گرفتدر آمد به ناوردگاه ای شگفت
هر آن نامداری که رفتی برشیکی نوک نیزه زدی بر سرش
به یک زخم ز اسبش بینداختیوز آنجا بَرِ دیگری تاختی
چنین تا شبانگاه آن نو بهاربیفکند از آن سروران صد سوار
چو شب تیره شد آن صنم بازگشتازو مصرِ خرم پر آواز گشت
بَرِ بهمن آمد گرانمایه پارسبدو گفت پس شاه ایزدشناس
که امروز کردی مرا خیره سردو چشمم به راه و دو گوشم به در
نگویی چه بودت که دیر آمدیمگر تو ز ما نیز سیر آمدی
ز بدبخت مردم گریزد کسیکجا مایه دارد ز دانش بسی
ولیکن بدان کاین شب آبستنستازو هر کسی کام خود جُستنست
اگر چاه خشک آمدت مر متابکه روزی بود تا ببینی پر آب
ز برگشته، گرون نبُرّد امیدیکی روز گردد سیاهی سپید
چنین داد پاسخ بدان تنگدلکه شاها مکن خیره زی جنگ دل
خورش بیشتر نان خوریم اندکیوزان پس ترا باز گویم یکی
بخورد آنگهی چیز با شاه، پارسبگفت آنک دیده بُد از ماه، پارس
بماند اندران شاه ایران شگفتشگفتی ازین داستان برگرفت
بدو گفت فردا یکی مردمیبه جای آر کایدر شدستم غمی
مرا نیز با خویشتن بر یکیدلم برگشاید مگر اندکی
ببینم که این نامور دختِ شاهچه نیرنگ سازد همی با سپاه
بدو گفت کای شاه آزادهخویمگرد ایچ نزدیک این آرزوی
بترسم تو را باز داند کسیوزان پس به ما خواری آید بسی
چنین داد پاسخ که ای هوشمندچرا گویی این گفتهٔ ناپسند
که داند مرا با چنین ساز و برگکزین غم دلم آرزو کرد مرگ
دل پارس بر شاه ایران بسوخترخ از شرمساری چو گل برفروخت
بدو گفت کای شاه، فرمان تو راستیکی گوشه فردا ز میدان تو راست
نگهدارِ ما ایزدِ داد بادروان تو از گفت تو شاد باد
چو شنگرف گسترد بر لاجوردبه میدان شدند آن دو آزاد مرد
همان لشکر از شهر چون موج تیرنهادند تختِ شه اندر حریر
ز بس نیزه و گونه گونه درفشهوا گشت سرخ و کبود و بنفش
در از سوی میدان گشادند بازبرون آمد آن سرو گردنفراز
ز پیش اندرون خادمان سپاههمی دور کردند ازان ره سپاه
چو نزدیکتر شد به تخت پدرزمین بوسه داد و برافراخت سر
وز آنجا بر اسبِ عقیلی نشستیکی گوی و چوگان گرفته به دست
چو بهمن نگه کردش اندر رکیببدان چابکی و سواری و زیب
به پارس گرانمایه گفت این سوارمگر باشد او دخترِ شهریار
که هرگز ندیدم به ایران زمیندلاور سواری و اسبی چنین
بدو گفت شاها چه دیدی هنوزتو آواز او کی شنیدی هنوز
کنون تو هنرهاش بینی بسیکه رستم به چشمت نیامد کسی
یکی نعره زد آن بُتِ نامجویبه میدان بیامد بینداخت گوی
چو گویش یکی زخم چوگان بیافتبه کیوان شد از برج کیوان بتافت
نه گَردِ پی اسب او یافت کسنه بر گوی او یافت کس دسترس
همی زو چنین گوی تا هفت بارببرد از سواران مصر آن نگار
چو نیزه گرفت و عنان را بدادفلک را یکی خلعتی کرد داد
بغرّید مانندهٔ شیرِ جنگکه بر گور و آهو شود تیزچنگ
گرفتند ازو نامداران شتابسپاه اندر آمد چو دریای آب
چو با او بر آویختی مرد جنگنکردی زمانی به کشتن درنگ
به نیزه ز اسبش برانداختیپس آورد با دیگری ساختی
برافکند صد کس یکان و دوگاناز آن نامداران و پرمایگان
چو بهمن چنین دید گفت این نِگَربه مصر اندرون نیست یک نامور
که با دختری او نبرد آوردسر خودِ او زیر گَرد آورد
به نزدیک او بُد یکی استوارچو این گفته بشنید از آن نامدار
دوان رفت و آن راز با شاه گفتفرو ماند از آن نصر حارث شگفت
بدو گفت برگرد و چندی سوارببر آن جوان را به نزد من آر
دوان آمدند آن سواران شاهبه نزدیک بهمن که برگیر راه
ترا نصرِ حارث بخوانَد همیکه داند که با تو چه راند همی؟
نهان شاه را گفت پارسِ گزینکه گفتم تو را شهریارا من این
کجا تو زبان را نداری نگاهمکن خیره مر خویشتن را تباه
زبان آورد بر سر مرد بدهمی از زبان بد به مردم رسد
کنون شه ببین تا چه گوید همیز بیگانه مردم چه جوید همی
بشد بهمن و پارس با او برفتبَرِ شاه لشکر خرامید تفت
چو چشمش بیفتاد بر شاه مصرستایشکنان بهمن خوبچهر
بر او آفرین کرد و بردش نمازبدو گفت پس شاه مردمنواز
که ای مرد بیگانهٔ خوبرویچرا گفتهای این چنین گفت و گوی
که در مصر ماناک مردان نیندنِبَرده سواران و گردان نیند
چنین پاسخ آورد بهمن که شاهنگیرد بدین گفت بر ما گناه
اگر شاه را این به گوش آمدستمرا خونِ مردی به جوش آمدست
زن ار شیردل، آهنینتن بُوَدنه مرد آنک او کمتر از زن بُوَد
زن از آفرینش درست آمدستبه گاهِ هنر سخت سست آمدست
به او شاه گفتا که خیره مگویتو بیگانهای گِرد این ره مپوی
مرا صد هزاران سوارست گُردکس او را ز پشتِ تکاور نبُرد
گرت آرزوی آید ای شیر مردیکی بر گرایش به گاهِ نبرد
چنین داد پاسخ که گر شهریارندارد گران دارم این کار خوار
یکی نیزه فرمای و اسبی گزینوزان پس هنرهای مردان ببین
ز خشمش دل شاه بد راه گشتبدو گفت کامروز بیگاه گشت
دگر روز این گفته یاد آوریمابا تو همه راهِ داد آوریم
بدین بر نهادند و گشتند بازهمه شب دل شاهِ گردان فراز
در اندیشه تا چون بود کار اویچه پیش آرد آن خیره گفتار اوی
همه شب دل پارس از شاه تنگهمی ساخت هر لحظه با شاه جنگ
که از ژرف دریا برون آمدیمهمانا که ایدر به خون آمدیم
نه نیروت اندر تن آمد هنوزنه تن در رهِ خوردن آمد هنوز
نه اندامت از خستگی شد درستز بیخوابی و خورد، دل گشت سست
همی با دلیران نبرد آوریسَرِ نام در زیر گَرد آوری
هنرهاش دیدی همی با سپاهچه کرد آن گرانمایه فرزند شاه
گر از دست تو اندر آید به خاکستیزه کند شاه و گردی هلاک
و گر بر تو او چیره گردد به جنگهمانا در آیی به کام نهنگ
ندانم که یزدان چه خواهد دریننگهدار بادت جهان آفرین
وزین روی حارث درین داشت رایکه چونست این مرد رزمآزمای
چو شب تیره شد دخترش را بخوانداَبا او همی داستانها براند
که بیگانه مردیست رزمآزماینبردِ تو خواهد چه بینی تو رای
بدو گفت دختر که ای شهریارکه باشد به گیتی مرا پایدار
ببینی تو فردا که آن یافهگویچگونه به خاک اندر آیدش روی
بگفت این و پیچان شد آن دلگسلهمه شب نه ز اندیشه برداشت دل
که گویی چه مردست این خیرهمردکه با من همی جُست خواهد نبرد
دلم زان سبب اندکی شد غمیکه ز آهرمنست این نه از آدمی
وگرنه کدامین ز مردان مردبه پیش من آید به روز نبرد
ز خاور چو زرین سپر بر کشیدشب تیرهگون رویش اندر کشید
سپاه انجمن شد به میدان شاهنبود اندر او باد را هیچ راه
بیامد سپهدار مصر از سرایبه تخت مهی اندر آورد پای
همان دختر نامور پیش اویبیامد بمالید بر خاک روی
پدر را چنین گفت کای نیکرایمَر آن مرد بیگانه را گو بیای
که از شاه رزم مرا خواستستهمانا به خون دل بیاراستست
یکی مرد را گفت کای نیکجویمیان سپه آن جوان را بگوی
دلیر است اگر راست گفت این سخنمگر لاف زد بر سر انجمن