گنج

بخش ۲۵ - نامه نوشتن بهمن به خورشید مینو و به نزد خود خواندن

۳۵ بیت
از آن پس قلم خواست مشک حریردبیری نویسنده‌ای یادگیر
به خورشید مینو یکی نامه کردکه از ما چه دیدی تو ای راد مرد
به جای تو هرگز نکردیم بدکه پاداش آن از تو چونین سزد
مرا بودی از روزگار نخستبه کار تو اندر نبودیم سست
ز من پیش دیدی نکویی و مالکزین بدگهر بندهٔ بدسگال
تو را این چنین زشت‌نامی نکوست؟مرا دشمن و دشمنم با تو دوست
تو دانی که لؤلؤ چه افکنده بودمرا او یکی کمترین بنده بود
من او را چنان پایه برداشتمکجا سر ز گردون برافراشتم
نه از وی هنر دیدم از هیچ درنه در رزمگاهی نمود او هنر
چو دیدم من از تو هنرهای اورسانم به چرخ برین جای تو
ز گنج نیاکانْت گوهر دهمهمان کشور و تخت و افسر دهم
چو نامه بخوانی زمانی مپایخرد کار بند و به نزد من آی
چو آیی ببینی تو کردار منکه هرگز نگردم ز گفتار من
هم اندر زمان نامه آن شاهزادفرستاده را داد بر سان باد
سِتَد نامه از شاه و چون باد راندهمان دم به خورشید مینو رساند
چو آن نامور نامهٔ شاه خواندببوسید و در کار خیره بماند
به پاسخ چنین گفت کای شهریارمفرمای خوردن مرا زینهار
به پیمان از آنم که خوردم به پیشبه جای تو ای شاهِ دل گشته ریش
مرا پیشه زنهار خوردن مبادتو را پیشه بیداد کردن مباد
تو دانی که من نان لؤلؤ خورمهمان بِه که فرمان لؤلؤ برم
هر آن کو خورد آب و نان جهودهمانا نخواهد زیان جهود
چو دل‌ریش دیدم شه خویش رانهادم یکی مرهم ریش را
نمودم به مردی هنرهای خویشمیان یلان ساختم جای خویش
هنر همچو سوزنده آتش بُوَدچو آتش ورا طبع سرکش بُوَد
نهانیش داری نمانَد نهانچو عنبر ببوید به گِرد جهان
دگرباره پاسخ فرستاد شاهکت اکنون چو اینست آیین و راه
توانی نگه داشت سامان مننیایی به ناورد شیران من
فرستاده بگذارد پیغام اوبدو گفت رو بازگرد و بگو
که ای شاه دانای دانش‌پذیرتو دانی کزین مایه نبود گریز
کنون دست کوتاه کردم ز جنگشد از شرمساری رخم با درنگ
اگر تن به کام نهنگ آورماز آن بِه که با شاه جنگ آورم
فرستاده برگشت و آمد چو بادسخن‌های خورشید را کرد یاد
بخندید زان داشت بهمن سپاسخُنُک مرد نیکی و نیکی‌شناس
دگر روز هنگام بانگ خروسبرآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
برابر شد آن دو سپاه گرانهمه نیزه‌داران و جوشن‌وران