بخش ۲۶ - رزم شاه بهمن با لؤلؤ و گرفتار شدن لؤلؤ و کشتن کتایون
تو گفتی بپیوست ابر سیاهببارید تیر و تبر بر سپاه
یکی تیر باران بُد از هر دو رویکه بر دشت خون شد همه جوی جوی
زمین بیشهای شد ز زوبین و تیرز گردون گریزنده بهرام و تیر
زمانی بدینسان برآویختندبه دشت اندران خون گل آمیختند
وزان پس ببودند بر جایگاهز هم بازگشتند هر دو سپاه
بدان بازگشتن سواران مردنماندند مردی به دشت نبرد
نیامد کس از هر دو لشکر بروننجنبید کس را در اندام، خون
چو بهمن چنان دید ساز نبردبیاورد و بر خویشتن راست کرد
بپوشید پس هفت پاره حریریکی خُردحلقه زره نامگیر
همان جوشن و خُود عیبه به زربپوشید ببر بیان و کمر
که رستم مر او را فرستاده بودز بهر چنین روز بنهاده بود
برافکند برگستوان بر سپاهز گوهر جُلیلش چو خورشید و ماه
حمایل یکی تیغ کرد از یمنز پولاد گرز گران شصت من
یکی رُمح جنبان گرفته به دستکیانی کمر بر میانش ببست
همان تَرک زرین به سر برنهادبه آوردگه رفت بر سان باد
ز ترکان تنی چند سیصد غلامبرفتند با بهمن نیکنام
شهنشاه خود سوی میدان براندغلامان به نزدیک میدان بماند
ز سر خود برداشت و بر زین نهادبه پیش صف اندر پس آواز داد
که ای نامداران ایرانیانمنم یادگار شهان و کیان
منم بهمن از پشت اسفندیارمنم شاه گیتی پدر شهریار
مرا با شما هیچ کس جنگ نیستجز از لؤلؤ از کس دلم تنگ نیست
چو با او مرا اوفتادست کارچرا من خورم با سپه زینهار
نباشد در آن شهریار آب پاککه خواهد که گردد سپاهش هلاک
نخواهیم بیهوده خون ریختندو لشکر دگر در هم آویختن
من و لؤلؤ و گرز و آوردگاهببینیم تا بر که گردد سپاه
شنیدند گفتارش ایرانیانبرآمد یکی گفت و گوی از میان
که شاه جهان راست گوید همیجز از داد چیزی نجوید همی
اگر تخت ایران به کار آیدشهمآورد چون شهریار آیدش
ببایدش کوشید با او به همهر آنگه کزین دو یکی گشت کم
جهانی برآساید از ننگ و بندز ما بازگردد سراسر گزند
چو لؤلؤ بدانسان سخنها شنیدجز از رزمِ شه هیچ چاره ندید
بشست از روانش دو دست امیدبپوشید تن از حریر سپید
سیاوخش را بود یکتا زرهبپوشید و برزد بر او بر گره
کیانی کمر ایرج شاهزادبیاراست در گنج ایران نهاد
کمرگاه خود را از آن داد کامبه سر برنهاد آنگهی تَرک سام
بر اسبش برافکند برگستوانکه لهراسپ را داده بُد پهلوان
سپر بهمنی داشت از زر زردنگاریده چون گنبد لاجورد
حمایل همان تیغ لهراسپ بودکه از وی رسیده به گشتاسب بود
کمانی کجا گُرد بهرام داشتکه اندر سپاه از پی نام داشت
به بازو برافکند و بنمود رانبشد با غلامان و با سروران
چو لختی برفتند تنها برفتبه میدان سوی شاه ره برگرفت
چو با او جهانجوی نزدیک شدبه چشمش جهان تنگ و تاریک شد
کجا دید با لؤلؤ آن خواستهز گنجش تن خویش آراسته
به پیشش پیاده شد آن بدنژادزمین را ببوسید و آواز داد
که رنجه شد امروز شاه زمینکه با من همی رزم جوید چنین
چنین پاسخش داد شاه دلیرکه این کار در پیش ما گشت دیر
به یکبارگی برگذاریم کارهنرها چه داری ممان و بیار
بدو گفت لؤلؤ که بَر گست بادکه بر تو مرا دست باید گشاد
تو شاهی و من چون رهی پیش تونشاید که باشم بداندیش تو
تو باید که بر من شوی پیشدستتن شهریاران نشاید بخست
بخندید بهمن ز گفتار اویاز آن خام گفتار و کردار اوی
همانگه به گرز گران دست کردسیه را برانگیخت و برخاست گرد
ز گردون فرو هشت گرز گرانبه دو دست چون پتک آهنگران
به زیر سپر کرد و دستش ستونز نیروی شد دیدگانش چو خون
شنیدند آواز زخمش سپاهبشد دست او زیر زخمش دو تاه
همانگاه شاه از وی اندر گذشتبرو حمله آورد بر پهندشت
بزد گرز بر شهریار جهانسرش کرد زیر سپر در نهان
نشد کارگر گرز لؤلؤ بدویدگر باره شاه جهان کرد روی
همی حمله کرد این بر آن آن بر ایندو سر پرستیزه دو دل پر ز کین
نه در مرد زور و نه با اسب توشز تن دور توش و ز دل دور هوش
چو ده حمله شد در میانْشان روانز سستی شده هر دوان ناتوان
زمانی ببودند و دم بر زدندیکی بر لب خشک نم بر زدند
ز لؤلؤ شگفتی بمانده سپاهکه چون دارد او تاو با زخم شاه
دگر باره هر دو برابر شدندچو کیوان و مریخ همبر شدند
گرفتند مر یکدگر را کمرهمی زور کردند بر یکدگر
ز نیرو تن هر دوان شد تهیز رنج ایچ کس را نبود آگهی
چنان گشت در زیرشان بارگیکه سستی گرفتند یکبارگی
سرانجام بر اسب لؤلؤ ستمرسید و دو دستش برآمد به خم
مر او را همانگه سرِ سرکشانگرفتش کمرگاه و بردش کشان
چو بر دست بهمن گفتار شدسپاهش بدیدند کو خوار شد
چنان موج دریا به جوش آمدندسواران همه در خروش آمدند
بدان تا مر او را ستانند بازبزد بانگ، خورشید گردنفراز
که با رزمِ شاهان شما را چه کاربباشید بر جای خود پایدار
نه نیکو بود اندر آوردگاهبه یاری شدن پیش گشتن سپاه
چو بهمن مر او را به لشکر کشیدشه شام شد پیش وی در رسید
گریبانش بگرفت و کردش به بندو ز آنجا ابا شهریار بلند
بیامد به نزدیک ایران سپاهجهاندیده خورشید شد پیش ماه
بدو گفت شاه ای یل نامجویبرو بازگرد و سپه را بگوی
که دلها مدارید ازین کار تنگکه ما را به جای شما نیست جنگ
همه یک به یک زینهار منیداگر دشمن ار دوستدار منید
شما را همه کامکاری دهمبه زور و به شب شادخواری دهم
بشد تیز خورشید و پیغام شاهبگفت و بماند آرمیده سپاه
کتایون زنهارخواره چو دیدکه لشکر به گفتار او آرمید
دل و دست یکباره از جان بشستبه سوی گریز او همی راه جست
نگهبان بر او کرد خورشید بیستکه دانست بر وی بباید گریست
همی رفت خورشید بشتاب زودبه نزدیک بهمن بیامد چو دود
بفرمود خورشید را شهریارکه پیل کتایون و مهدش بیار
بیامد جفاپیشه بر پشت پیلشده رنگ رویش به کردار نیل
فرود آوریدش ز پیل ژیانبه پیش شهنشاه ایرانیان
دل از شرمساری نبودش به جایندید از جهان او به جز پشت پای
بدو گفت شاه ای پلید زناننژاد تو از پشت آهرمنان
چنین کرد بایست با من تو را؟چنین پند دادت برهمن ترا؟
بدو گفت شاها فراوان مگویبرآمد مرا هر چه بود آرزوی
تو خواهی بکُش ار نخواهی بداروگر خواهیَم زنده بر کن به دار
چنین کامِ دل یافتم چند گاهنخواهم که هرگز ببخشی گناه
همی گفت ازینسان سخنهای نرمنه در رویش آب و نه در دیده شرم
همه لشکر از وی بمانده شگفتکه با شاه ازین گونه یارست گفت
زنان را اگر رایِ کامی بودنبینند اگر پیش دامی بود
چو کام دلش یافت بیباک شدز پاکی نداند که ناپاک شد
چو شوخی کند لشکری بیشمارنتابند با او به بازی مدار
نکو گفت دهقان فرخنژادزنان را دو دیده نبایست داد
ازان شوخیِ سخت و گفتار گرمکتایون یکی پیرهن یافت چرم
بیاورد فرمانبرِ شهریاربرو برکشید و ببست استوار
بفرمود کردن برهنه سرشبرهنه ندیده سرش مادرش
همه کام، بیکامی آرد به رویوزین داستان هر کسی را بگوی
بیاورد چوپان دو اسب از گلهدو توسن که همواره بودی یله
به دنبال اسبانْش گیسو ببستدو چوپان بر آن توسنان برنشست
پس آنگه دوانید بر کوه و دشتهمی تا کتایون تنش پاره گشت
ز سستی بماندند اسپان ز تگنهادند آن پارهها پیش سگ
نیرزد تباهی بزرگی و گنجگهِ زشتنامی بسی درد و رنج
یکی داستان گفت گوینده مردکه دلها ز مهر زنان کرد سرد
ز رامین و از ویسهٔ زشتنامز آغاز شادی، سرانجام کام
نگارین سخنهای بند و فریبهمان ویسه کز رام شد ناشکیب
چنان تنگدل موبد مستمندکه دایه ببستش ز نیرنگ و بند
فراوان زنان اندرین روزگاربدیدیم جوینده کامکار
هر آنک آنگهی یابد از کارشانبسا خوشّی و تیز بازارشان
تباهی کند پیشه و ریمنیبیاموزد او راه اهریمنی
شود بر تنِ شوی خود بدسگالبجوید حرام و نخواهد حلال
خُنُک آنک با شوی خرسند شدکتایون زنان را یکی پند شد
به دژخیم فرمود پس شهریارکه آن بندهٔ بیبها را بیار
کشانش بیاورد دژخیم پیشز لؤلؤ نیامد سخن کمّ و بیش
به دست و به پای اندرون بند تنگدر افکنده در گردنش پالهنگ
بزرگان چو دیدند برخاستندبسی لابه و خواهش آراستند
که گر شاهِ ما دست یازد به خونسگی کشتن از خون لؤلؤ فزون
اگر بشنود شاه گفتار مابه ما بخشد او را جهاندار ما
ز بس نیکویی کو به جای سپاهنمود او شدند آن همه نیکخواه
نکو باش تا نیکی آیدت پیشمکن بد اگر بد نخواهی به خویش
مرا گفت دانای ایرانیاننکردست بر نیکویی کس زیان
به گردانش بخشید و کردش گسیهم از بهر ره چیز دادش بسی
بدو گفت کز راه کیهان خدیوبگشتی و کردی تو فرمان دیو
گزنده سگی بودی ای زشتکیشسزای تو آن کت برانم ز پیش
برو تیز و نیز اندرین مرز و بومنخواهم که باشی تو ای مرد شوم
سپاهی و شهری بدان شاد گشتکه لؤلؤ ز دست شه آزاد گشت
چو از کار لؤلؤ بپرداخت شاهبزرگان شه برگرفتند راه
به لشکرگهِ لؤلؤ آهنگ کردکه از ره برآمد یکی تیره گرد
بماندند بر جای، اندیشناکیکی تا بدانند آن گَرد و خاک
پدید آمد از گَرد پنجه سوارشگفتی فرو ماند ازان نامدار