گنج

بخش ۲۷ - آمدن جاماسب و پشوتن پیش شاه بهمن

۱۰۹ بیت
چو تنگ اندر آورد جاماسب بودکه فرزانه دستور گشتاسپ بود
پشوتن که بد شاه را خویش خونبه دلتنگی از بلخ رفته برون
در آن روز، کآن شهریار جوانز مهر کتایون بُدی ناتوان
چو فرمان لؤلؤ روان کرد شاهدو تا گشت پیشش سراسر سپاه
نکردند فرمان او این دو کسسوی سیستان ره گرفتند پس
چو شاه آن دو فرزانه را بازیافترخانَش ز شادی چو آتش بتافت
فرود آمدند آن دو دانای دینبسودند رخسارگان بر زمین
مر آن هر دو را شاه در برگرفتز رستم سخن گفتن اندر گرفت
همانگاه جاماسب فرزانه گفتکه شاه جهان باد با داد جفت
تو جاوید بادی که رستم گذشترسید از گلستان به تابوت و دشت
دلش تنگ شد شاه را زین سخنهمی گفت کای روزگار کهن
نیابد کس از تو همی زینهاراگر صد بماند وگر صد هزار
همانگه از آن جایگه پیش رفتبه سوی سراپردهٔ خویش رفت
بزرگان نشستند بر خوان شاهبه شادی ببودند مهمان شاه
ز یک دست جاماسب دانش‌فزایدگر سو پشوتن که بُد رهنمای
بدیشان همه داستان بازگفتبماندند ازان نامداران شگفت
بدو گفت جاماسب گر داد شاهنکوتر بود گر ببخشد گناه
نکو کرد کان بدگهر را بکشتکه گشتی از آن نام نیکوش زشت
زمان زیر کی آورد بار و برچو بر جای باشد گرانمایه سر؟
شهنشاه، خورشید را پیش خواندبه نزدیکی تخت خویشش نشاند
از او نیکویی گفت بسیار شاهفراوانْش بستود پیش سپاه
ز جاماسب پرسید شاه جوانکه چون کشته شد رستم پهلوان
بدو گفت شاها شغادش بکشتبدانگه که شد روزگارش درشت
شغاد بداندیش شد کمّ و کاستبشد دختر شاه کابل بخواست
گمانی چنان برد کان باژ و ساوببخشد بدو رستمِ شیر یاو
چو هنگام باژ آمد او باژ خواستچنان چون همه ساله چیزی نکاست
شغاد بداندیش دلتنگ شدبه چاره دلش سوی نیرنگ شد
همی گفت او را ز من شرم نیستمرا پیش او هیچ آزرم نیست
برادر چو گوهر نشاید مرابه روی زمین بر چه باید مرا؟
گلستانِ کابل ز گاه بهاربسان بهشتی بُدی چون نگار
شغادِ بَدآیین نبُد شادمندبه راه گلستان یکی چاه کند
از آن سو که بُد راه نخجیرگاهیکایک گذشتی بر آن ره سپاه
یکی راه باریک و چاهی فراخازین روی و آن روی ره سنگلاخ
بُنِ کَنده پر تیغ و خنجر گذاشتوزین کار او آگهی کس نداشت
سر چاه پوشید از خُشک نیهمانا که بُد چاه را شصت پی
برافکند بر سرش خاک سیاهبدان‌سان که پیدا نیامد به راه
برادر مدار ای فلان چون شغادکه کس را بدین‌سان برادر مباد
به نخجیر شد رستم تاج‌بخشفرو شد به چاه آن گرانمایه رخش
نشست اندر ایشان همه تیغ تیزنبد روی کوشش نه راه گریز
چنان دید رخش از بُنِ چَه بجستبه یک جستن از چه به هامون نشست
بیفتاد رستم ز رخش دوانشده خون روان از تن هر دوان
برادرش چون دید کو سست گشتبیامد یکی پیش او برگذشت
بدو گفت کای نامور تهمتنچگونه شناسی همی خویشتن
ز کابل نخواهی از این بیش، سیمنه شاهان ز گرز تو دارند بیم
تهمتن بدو گفت کز روزگارنیابد همانا کسی زینهار
سپاس از خداوند خورشید پاککه بر دست دشمن نگشتم هلاک
کنون روزگار من آمد به سرگشاد از میانم زمانه کمر
برو با فرامرز یکتاه باشبه جان و دل او را نکوخواه باش
بدارید بر جای بر، دودمانبباشید روشن‌دل و شادمان
شغاد بداندیش برداشت پایبماند آن تن خسته را او به جای
همانگاه رستم بدو کرد رویکه یکباره دل را زِ مهرَم مشوی
چو تو رفت خواهی همی ناگریزکمان پیشم آور و دو چوبه تیر
نباید که من زنده از دام و ددبرین دشت بر من گِزَندی رسد
تن اندر دمِ مار و در تیره خاکیکی باشد آنگه که شد جان پاک
شغاد بداندیش بر خیر خیرکمان بُرد پیششّ و دو چوبه تیر
نگه کرد سوی برادر شغادخدنگی جگردوز بر زِه نهاد
تهمتن کمان دید و تیر خدنگستد، در دل افکند کین پلنگ
برآورد خسته، کمان را به زهبرافکند از انگشت بر زِه گره
گریزان شد از پیشش آن شوربختسپر کرد پیش خود اندر درخت
بدان ناتوانی درآورد سختگشاد و بزد بر جوانه درخت
گذر کرد پیکان برون شد ز پشتبه یک زخم اندر درختش بکُشت
وزین روی رخش و تهمتن بمردجهان را به شاه دلیران سپرد
شگفتی بماندند گردان و شاهز زور و هنرهای آن کینه‌خواه
همی گفت بهمن که گاهِ اجلنرفت از جهان تا نبرد او بدل
ازان پس به جاماسب فرخنده گفتکه این درد تا کی کنم در نهفت
ره سیستان را بسازید کارکزان سو یکی کرد خواهم گذار
بگفت آن زمان شاه، جاماسب راکه پیش آر گردان گشتاسب را
بدو گفت جاماسب کای نامجویچه خواهی تو از سیستان بازگوی
چنین داد پاسخ که کین پدربخواهم من از بدکُنش زال زر
که او رهنمون بود بر خون شاهنبود اندر آن هیچ کس را گناه
من آزرمِ رستم نگه داشتمکه کس را به کینه بنگذاشتم
بگفتند و پس مجلس آراستندمِی و رود و رامشگران خواستند
سَرِ سرکشان چون شد از باده مستبه بخشش جهاندار بگشاد دست
ده اسب آوریدند زرین ستامز خوبانِ چین پنج پنج از غلام
خود از تن قبا و کلاه و کمربه خورشید داد آن همه سر به سر
مهان را که بودند در رزمگاهسراسر همه خلعت افکند شاه
همه هر چه کردش ز سود و زیانبرافشاند بر لشکر تازیان
چنین گفت با شاه دستور شاهکه ای شاه نیکودل و نیکخواه
بگو تا چه کردی تو با اردشیرگناه کتایون تو از کس مگیر
بدو شاه گفتا به بند اندرستز دشمن به رنج و گزند اندرست
بزرگان دگرباره برخاستندهمه پیش شه خواهش آراستند
که شاه جهان این همه داد کردگنهکار را یک یک آزاد کرد
کنون گر ندارد به دل بر گرانبه ما بخشدش شاه گنداوران
بدیشان چنین گفت شاه زمینکه از وی به دل مر مرا نیست کین
به بند شه تازیان اندرستکه با شاه کارش به جان اندرست
که در رزم، فرزند شه را بکشتدلش گشت یکباره بر وی درشت
شما را هم از بامداد پگاهبباید شدن تا به ایوان شاه
ببخشد گناهش به خواهشگریکز او مهری خیزد و سروری
دگر روز بهمن به ماتم نشستیکی هفته به سوگ رستم نشست
بزرگان همه پیش شاه آمدندگشاده کمر بی‌کلاه آمدند
به هشتم بزرگان ایرانیانبرفتند پیش شه تازیان
به خواهشگری از پیِ اردشیرببخشیدش اندر زمان شاه پیر
مرا گفت چون نیست فرزند پیشز خون کشنده چه کم و چه بیش
وز آنجا برفتند نزدیک شاهبیامد پر از شرم مرد گناه
زمین را ببوسید و کرد آفرینسر افکنده در پیش شاه زمین
نه دل داشت کز پیش او بگذردنه دیده که در روی او بنگرد
چو از شرمساری چنینست کارچه خواهیم کردن به روز شمار
نه برداشت از خاک، دیده ز شرمشهنشاه با وی سخن گفت نرم
مر او را بسی خلعت و هدیه دادگناه گذشته نیاورد یاد
به بلخ اندرون رفت با ناز و کامبه گردون گَردان رسانیده نام
چنان بلخ با می بیاراستندکه حوران ز بلخ آرزو خواستند
ببخشود بر شهریان شهریارفرستاد زی مهتران زینهار
وزآن پس نشست از بَرِ تخت خویششد از تخت خشنود و از بخت خویش
همای همایون به ایران زمینروان گشت فرمان او تا به چین
ز گیتی ورا ایچ تیمار نَهجز از شادی و رامشش کار نَه
سر آمد ز بهمن یکی داستانز گفتار گویندهٔ باستان
ز پیکار لؤلؤ بپرداختمکنون داستانی دگر ساختم
فراوان بگشتم به گرد جهانبدیدم بسی آشکار و نهان
جهان را ندیدم بدین‌سان دژمگشاده ز هر سوی راهِ ستم