گنج

بخش ۵ - رفتن پارس پیش شاه صور و رسانیدن نامهٔ رستم به او

۷۲ بیت
بدین سان همی رفت بر راه دورهمین تا در آمد به ایوان صور
پس آنگه خبر شد سوی شهریارکه آمد ز رستم یکی نامدار
بفرمود پس شه که راهش دهندبه نزدیکی تخت، بارش دهند
بیامد پس آنگاه سالار بارامان یافتش او بَرِ شهریار
دو چشمش بر افتاد بر چشم صورستایش همی کرد آنگه ز دور
بیامد ببوسید آن تختِ دادپس آنگاه نامه به پیشش نهاد
همان شاه کشمیر چون نامه دیدپر اندیشه گشت و دلش بردمید
بمالید بر چشم و بر سر نهادز رستم فراوان همی کرد یاد
نهفته همی خواند نامه دبیررخ شاه می‌گشت همچون زریر
چو از نامه سرتاسر آگاه شدهمه شادمانیش کوتاه شد
همی گفت با خویشتن نامجویکه برگاشت از ما مگر بخت، روی
کتایون سر اندر نیارد به دامنگردد بدین آرزو هیچ رام
اگر بهمن و رستم نامداربیازارد از من بر آرد دمار
ز ما کاشکی گنج‌ها خواستیبدین آرزو دل بیاراستی
به پاسخ فرستاده را گفت صورکه پیوسته شد ماتم من به سور
از این بِه چه باشد مرا در جهانچنین خواستاری میان مهان
طلبکار دختر تهمتن بُوَدکه داماد من شاه بهمن بُوَد
فرستاده را جای نیکو بدادوزان پس از آنجا به کردار باد
درآمد بَرِ دختر نیکنامبدو گفت کای باب را نام و کام
چنان دان که این نامهٔ رستم استمرا جای اندیشه و ماتم است
تو را خواسته‌ست از من آن بدنژادچنین چاره از بهر بهمن نهاد
ندانم چه اندیشه کرد اندرینکه هرگز مبیناد خرم زمین
و دیگر که بهمن ز پشت کیانبزرگست و بسته به شاهی میان
ز پشت فریدون کشد او نژادز مادر دگر چون فریدون نزاد
چه گویی چه سازم چه رای آورمابا او چه چاره به جای آورم
اگر سر کشم کار گردد درازسپاه آورد گردد او رزمساز
وگر گویم آری مباد این سخنکه یک چشم‌زد دور گردی ز من
مرا پادشاهی و جان و روانبه تو پایدار است و این کی توان؟
ندارم من از بهمن و جنگ باکچه بهمن به پیشم چه یک مشت خاک
ولیکن چو خواهنده رستم بودسرانجام اگر سر کشم غم بود
شنیدی کز ایشان بدین مرز و بومچه اَندُه رسید و چه بیداد شوم
ز گرز فرامرز دستان‌نژادکه هرگز نشانش به گیتی مباد
هنوز اندرین خانه‌ها مویه‌گرهمانا نپردخت و نامد به در
چو رستم پدر با فرامرز پوربجوشند، کی باید آراست سور؟
کتایون پدر را دژم دید و گفتکزین سان سخن هیچ نتوان نهفت
بدان ای گرامی پدر کاین جهانشگفتی بسی دارد اندر نهان
همه روزگارش نه یکسان بُوَدنه همواره مردم تن آسان بُوَد
سپهری بلند است و چرخ روانرسیدن سوی رای او کی توان
گهی کام و آرام پیش آوردگهی گُرم و احزان به پیش آورد
به دستی شتاب و به دستی درنگبه دستی شراب و به دیگر شرنگ
دهد مر یکی را درنگ و شتابدهد مر یکی را شرنگ و شراب
بخنداند و باز گریان کنددهد درد و داروش پنهان کند
چنان دان کز آسیب او کس نرَستخردمند ازیرا در او دل نبست
چو با او بِه از سازگاری نبودخُنُک آن که او سازگاری نمود
اگر شاه ما را از این است دردکه رستم بدین نامه در، یاد کرد
چو پیش آمدت کار چون بگرویمُدارا بِه از تندی و بدخویی
هر آن درد کآیدش دارو به دستاز او خوار و آسان توانند رَست
به جز مرگ کز مرگ خود چاره نیستبترتر ز مرگ ایچ پتیاره نیست
گهر هر چه شاهان بیندوختندندیدیم هرگز که بفروختند
ز بهر یکی روزِ بد داشتندبرفتند و هم خوار بگذاشتند
همه هر چه باشد بدو دسترسفدای تن و جان تو باد و بس
نیبینی که گوینده موَبد چه گفتچو با مرگ بیدادگر گشت جفت
مرا هر که از دخمه برداشت رویبرد بازِ خانه برد بازِ کوی
زدستند شاهان هندوستانبه نومیدی از من همه داستان
ولیکن چو چاره نبینم همیخرد را به دل برگزینم همی
چو دانم که با رستمت پای نیستبِه از سازگاری مرا رای نیست
شنیدم که با رای و قنّوجیانچه رفت از فرامرز و ایرانیان
هنوز اندر آن مرز مُردار خوارنیاید همی سوی صحرا گذار
و دیگر که بهمن ز تخم کیانبزرگ است و چون او که بندد میان؟
به پشت فریدون کشد او نژادز مادر دگر چون فریدون که زاد؟
تو را پشت باشد چون خویش تو گشتمر این رایْ داروی ریش تو گشت
بماند به تو تاج شاهی و تختنگرداند از تو مگر روی بخت
سه دیگر به جایست خود دخترتز دختر بماند به تو افسرت
ز دختر چو بشنید صور این سخنز ابرو برون کرد چین کهن
پس آنگه دو چشمش ببوسید و گفتکه با شادمانیم کردی تو جفت
مر این پندها را که کردی تو یادجهان‌آفرین از تو خشنود باد
بترسیدم از تو که بَرگَست اگرسر اندر نیاری تو ای پُرهنر
ازین پادشاهی بر آرند دودنماند برین مرز کشت و درود
ولیکن چو تو دور گشتی ز منچه باید مرا باغ و کاخ و چمن
نخواهم جهان سر به سر بی رُخَتنه دیهیم بی دیدن فَرُخت
بگفت این و گریان برون شد ز درسرانگشت‌خایان و خسته‌جگر
بخفت آن شب تیره با درد و غمبه خواب اندر آمد روانش دژم