گنج

بخش ۶ - خواب دیدن شاه صور و تعبیر کردن کتایون

۱۶۴ بیت
چنان دید کز سوی ایرانیانیکی کُرّه‌ای شد پِیِ مادیان
بیامد دوان تا بَرِ تخت اوینکرد ایچ اندیشه از بخت اوی
لگد زد فراوان که نتوان شمردیکی پایهٔ تخت بشکست خُرد
ز خواب اندر آمد جهاندیده شاهرمیده دل و هوش گشته تباه
همی گفت کاین هم نشان بَدَستهمانا درین خواب حکم ایزدست
بَرِ دختر آمد هم اندر شتاببدو باز گفت آنچ دیدش به خواب
کتایون بدو گفت جز خرمینباشد نگر تا نباشی غمی
ازین خواب نآید تو را بیش و کمبه ایران رسد مر مرا این ستم
دگر روز شه موبدان را بخواندز رستم فراوان سخن‌ها براند
از ایشان در آن کار تدبیر خواستنیارست کس پاسخش داد راست
نه با شاه گفتن که دختر بِدِهنه گفتن که جنگ از چنین ننگ بِه
نگفت ایچ کس از پی نام و ننگکه گر رستم آید بسازیم جنگ
از ایشان چو پاسخ نیامد پدیدجهاندار باد از جگر برکشید
بدیشان چنین گفت پس شهریارخرد باید و پند و آموزگار
دلیری ز لشکر به هر جایگاهنیاید پس آنگاه بدخواه راه
مرا گر چنین کار پیش آمدستشما را ز من نیز بیش آمدست
چو در خانه آتش رسد ارچه دیریکایک بسوزد ز بالا و زیر
به شهری که سیل آید از کوهسارنباشد کسی را به جان زینهار
اگر لشکر آید از ایران زمیننه تنها مرا باشد آن رنج و کین
سراسر همه شهر ویران شودبه کام دلیران ایران شود
من از بددلیتان هم آگه بُدمهمه روز و شب من بدین ره بُدم
که گر لشکر آرد ندارید پاینمانید از پیش دشمن به جای
به یک نامه کز دشمن آمد پدیدنیارد همی از شما کس چخید
من از لشکر این رنج برداشتمز دل رزم بیهوده بگذاشتم
نیازارم این لشکر خویش رابه بهمن دهم دختر خویش را
همه هر چه دختر بدو گفته بودبدان موبدان گفت همچون شنود
نهادند سر بر زمین پیش تختکه ای شاهِ پیروزِ فرخنده‌بخت
همه بیم از این بود و این خامشیکه گر باشد از دختِ شَه سرکشی
هوا گردد از تیغ بهمن بنفشنشاید تپانچه زدن با درفش
اگر هفت کشور زمین سر به سربُدی دشمنِ شاهِ پیروزگر
نرَستی ز شمشیر ما کس درستبه کوشش نکردی کسی رای، سست
ولیکن چو با رستم افتاده کارز ما بِه شناسد ورا شهریار
ز ما کیست کو را به روز نبردبخواند دل ما نیارد به درد
چنان است آیین و تدبیر راهکه با شاه گفته‌ست فرزند شاه
چو دختر بدین کار خستو شودسپه را همه کار نیکو شود
بدین برنهادند و برخاستندبفرمود تا کشور آراستند
غلامی بُدش دختر خویشکامکه با او همی بود لؤلؤ به نام
که هم‌راز او بود و هم مهرجویبه عشقش بُدی روز و شب گفتگوی
چو آگاه شد لؤلؤ از کار شاهدر آمد بَرِ دختر نیکخواه
ز رخ رنگ برگشته و تافتهغم و فرقت از بوی او یافته
به مردی مگر نارسیده هنوزبه مهر اندر افتاده و گشته کوز
چنان مهربان گشته بر یکدگرکه جانْشان یکی گرچه دو بود سر
وفا رفته و کرده سوگند یادکه در کام هرگز نباشند شاد
کنار و می و بوس باشد میاننباشد گناهی که باشد زیان
جر آنگه کجا دختر از سوی خویشبَرَد مهر ایزد بَرِ شوی خویش
دو بیدل به دیدار بنهاده دلبه خُردی به یکدیگران داده دل
کتایون چو رخسار لؤلؤ بدیدشده سرخ گل، زرد چون شنبلید
بدانست که آگاه شد زین سخنکجا شاه کشمیر افکند بن
بپرسید و گفت ای نیازی چه بودکه گشتی چنین تافته سخت زود
بدو گفت کای مایه نیکوییبگویم گر از من سخن بشنوی
شنیدم که شاه جهان کرد رایکجا از تو پردخت ماند سرای
تو را بی‌بهانه به دشمن دهدز گفتار رستم به بهمن دهد
به ایران شوی تو بدان مرز شومنبینی دگرباره این مرز و بوم
من از تو جدا مانم و تو ز منچو جانی که یک ره جدا شد ز تن
من این مهربانی همی داشتمبه امّیدها روز بگذاشتم
که باشد که روزی مرا بر دهدتو را پادشاهی و افسر دهد
کنون تخم بی‌بر شد و رنج بادبدین روزِ من دشمنِ من مباد
همی گفت بر گل همی راند اشکگل ارغوانی عقیقین سرشک
کتایون بدو گفت کای دلگسلبه خیره مکن خویشتن تنگدل
تو دانی که شاهان مرا خواستندبسی لابه و خواهش آراستند
نگشتم بدین آرزو هیچ گرمنه از من کسی پاسخی یافت نرم
نه گردن نهادم به فرمانبرینه بر تو گزیدم کسی سرسری
یکی آنک نامد مرا کس همالبه دیدار و دانش به فرهنگ و سال
دگر آنک تدبیر شاهی و رایبه من بود تا بر رسیدم به جای
بسا کینه‌جویا بیامد که منبه نیرنگ، بر وی فکندم شکن
کنون گر نه جوینده رستم بُدیز بهمن مرا کمترین غم بُدی
اگر پیل را زیر پی بودمیبدین کار خورسند کی بودمی
وگر در دَمِ اژدها بودمیزبان را به آری کجا راندمی
کسی را که هوش است و فرزانگیچرا جست بایدش بیگانگی
اگر سر بدین کار بنهادمیبه بیگانگی تن کجا دادمی
که بیگانه گر چه یگانه بودبوَد خوار گرچه به خانه بود
سه دیگر کزین زیردستان ماشوند آگه از راز و دستان ما
بترسم که این راز بیرون شودجهان را ز ما دیده پُرخون شود
وگر باد بویی ازین راز مارساند به شاه سرافراز ما
به بادافره شاه و بیداد شاهگرفتار گردیم ما بی‌گناه
نه کامِ دل از یکدگر یافتهنه شادی بدین دل گذر یافته
به بیگانه باری چو بیرون شویمبه آسایش اندر یکی بغنویم
چنین گفت فرزانه دهقان پیرکه هر جا که خوش‌تر مرا خانه گیر
چو من بانوی شاه بهمن شومز بدگوی و گفتارش ایمن شوم
همانگه برادر کنم نام توبر آید مراد من و کام تو
چو هر کس بدین نام بگشاد لبتو خواهی به روز آی و خواهی به شب
بدو گفت لؤلؤ که این روی نیستبه ایران مرا آب در جوی نیست
نباشد چنین و نباید بَرینیکی ژرف تو بنگر و این ببین
بُوَد این فرستاده‌ای استوارمرا باز دارد ز تو گاهِ بار
نباشد بدان نیز هم‌داستانکه من با تو آیم ز هندوستان
همان نیز گیرم که رفتیم و بودز رفتن مرا باز گو تا چه سود
تو در پردهٔ شهریاری بُویشب و روز با غمگساری بُوی
من از در برون زار و درمانده‌ایز دو دیده رودِ روان رانده‌ای
ز تنهایی عشق و بیگانگیمرا بیم باشد ز دیوانگی
کتایون چنین پاسخش کرد یادکه در گیتی آن روز هرگز مباد
که بی تو ز دروازه بیرون شومتو جانی و بیجان برون چون شوم؟
مرا گر بخواهند تو با منیبه من بَر گرامی‌تر از بهمنی
چو آنجا رسیدیم سازیم کارببینیم تا چون بُوَد روزگار
ز گفتار آن لعبتِ هورفشبخندید لؤلؤ دلش گشت خوش
چو ساز عروسی بپرداختندز پیران یکی انجمن ساختند
همه نامداران دانش‌پژوههمان برهمن کو نشستی به کوه
در آن انجمن پارس را پیش خواندبه کرسی زرپیکرش برنشاند
دبیر جهاندیده آواز کردسخن را بدان نامه آغاز کرد
از آن نامه چون هرکس آگاه شدروان‌ها ز اندیشه کوتاه شد
که گویی چه دارد به دل شاه مااگه سر کشد، گشت بدخواه ما
ندارد کسی پای آن پیلتناز این کشور آواره شد مرد و زن
جهاندار چون دیدشان سست‌رایز تخت بزرگی درآمد به پای
چو برخاست از تخت با انجمنچنین گفت کای موبدان کهن
چنین کار پیش آمد از روزگارکزو دور شد رای آموزگار
زمانه چو خواهد که پیش آوردازین سان بهانه به پیش آورد
مرا تا نشستم بدین جایگاهنیامد کسی پیش من کینه‌خواه
که او را نه از پیش برداشتمبه زودی ز کشمیر بگذاشتم
اگر رزم کردیم دیدیم رنجوگر رنج دیدیم دادیم گنج
نَبُد دشمنان را به ما دسترسنه پیروز شد بر شما هیچکس
جز آن که فرامرز پیروزگرگرفت این چنین کشور و بوم و بر
ز یزدان شناسیم و او را سپاسهمه نیکویی‌ها ز یزدان شناس
ولیکن چنین گفت دانای پیرکه مر کارها را پس و پیش گیر
مرا رایزن دختر من بُدیکه از وی همه کار روشن بُدی
کنون گر شود او ز کشمیر دورکجا شاد گردد به کشمیر صور
نه آبست هرگز که نتوانْش بستنه آتش که در پیش نتوان نشست
بکوشیدمی گرنه رستم بُدینه مردان و نه خواسته کم بُدی
ابا آتش و آب کوشش چه سودکه یک ره ز پای اندر آییم زود
چنین گفت دانای تازی‌نژادکه فرزند خود را همی پند داد
به دست خود افتادن اندر هلاکز بی‌باکی آید تو می‌دار باک
گزاینده زهرست و پازهرش اینکه دختر فرستم به ایران زمین
بگردانم این بَد ز کشمیریاننخواهم که باشد شما را زیان
چه پاسخ کنید و ببینید رایکه هستید بینادل و رهنمای
همه یکسره خواندند آفریننهادند سر پیش او بر زمین
که همواره شاه جهان شاد بادهمه رای او همت و داد باد
نباشد دریغ از جهاندار چیزتن و جان و فرزند و با مال نیز
ولیکن تو دانی که این ژرف کارنیفتاد با مردم هوشیار
نه دیوست رستم که نام خدایبخوانی برو ره نماند به جای
نه آتش همی بارد از تیره ابرکه برگردد او چون بپوشید گبر
تو آن کن که روشن‌روان تو دیدکه چون او جهان‌آفرین نآفرید
چو بشنید شه گفته‌های رَدانببست آنگهی عهد با بخردان
ابا پارس پیمان که دَه پاره شهراز ایران بگیرد کتایون به مَهر
ببستند کاوین و برخاستندهمانگاه بزمی بیاراستند
زن و مرد کشمیر با خواستهبه درگاه شاه آمد آراسته
ز آواز روز و ز رامشگرانکه دانست گفتار یکدیگران
ز بس‌ های و هوی و ز بس مشغلهدر افتاد در کوه‌ها ولوله
ز پیلان جنگی هندی درایچنان بُد که کوه اندر آمد ز جای
همه مردم شهر خودکامه بوددر و بام و دیوارشان جامه بود
دو هفته چنان بود شهر از نثارکه باران ببارد به گاه بهار
چنین گفت با پارس پس شاه صورکه بر کام رستم بکردیم سور
گر آتش رسیدی مرا ز آسماندل روشن من نبردی گمان
که از من کتایون شدی زاسترمرا دیده گریان و سوزان جگر
سپردم به تو دیدهٔ خویش راهمان داروی این دل ریش را
چو رفتی بگویش که این ماه راسپردم تو را من نه جز شاه را
چنان دار او را که از تو سِزَدنمانی که بادی بر او بَر وَزد
بپذیرفت پارس و برون شد ز دردر آمد بَرِ دختر نامور
ز بیگانه پردخته کرد آن سراینشاند از برون خادم رهنمای
به جز خادمان کتایون و شاهنبُد دیگران را در او هیچ راه
دگر روز لؤلؤ بیامد دوانچنان کآمدی هر گه و هر زمان
بَرِ پرده بُردَش نه برداشتندبه پیش کتایونْش نگذاشتند
رخان لؤلؤ از درد دل زرد کردچو خواری رسیدش دلش درد کرد
همی گفت با خویشتن کاین سزاستز مِهرِ کتایون مرا این جزاست
همان پیشم آمد که اندیشه بودکنون بودنی بود گفتن چه سود؟
به خادم چنین گفت مهتر سرایکه این را مدارید چندین به پای
کتایون گر آگاه گردد ازینهمه کارها برزَند بر زمین
کسی کَش برادر بود گاهِ بارورا باز داری تباهست کار
به هم بوده این هر دو تا بوده‌اندزمانی جدایی نپیموده‌اند
همانا که نپسندد این داستاننباشد به تو شاه همداستان
بدو گفت خادم که فرمان پارسچنین است و اینست پیمان پارس
کتایون چو بشنید پیکارشانبدان سختی آواز گفتارشان
فرستاد نزدیک خادم پیامکه در کارها سست‌رایی و خام
برادر ز من باز داری همیبه رویش چنین خواری آری همی
کسی کو مرا تاج و افسر بودبه هر دو جهانم برادر بود
ز من باز داری تو نپسندم اینرها کن مکن بار دیگر چنین
چو بشیند خادم پیام درشتنبُد پاسخش زود بنمود پشت