گنج

بخش ۷ - در آمدنِ لؤلؤ پیش کتایون و شکایت کردن از پارس

۱۱۴ بیت
چو لؤلؤ در آمد بَرِ دخت شاهبدو گفت کاین از تو بینم گناه
مرا این فرستادهٔ زشت‌کیشنخستین قدح دُردی آورد پیش
چو ایدر مرا پیش تو نیست راهبه ایران که راهم دهد پیش گاه؟
ز هر سان که اندیشم این نیست رویکه بر سنگ خارا زنم این سبوی
کُشم پارس را یا تن خویش رابه خنجر بکاوم دل ریش را
کزین بیش خواری نباید کشیدنخواهم دگر بوی وصلت چشید
کتایون چو بشنید رخ بر فروختدلش از سخن‌های لؤلؤ بسوخت
چنین گفت کای مر مرا جان و هوشمکن هر زمان تندی و بر مجوش
اگر مهربانی و مهرآزمایبه خیره مشو هر زمانی ز جای
بسا تلخ کِت گوش باید شنیدبسا درد کِت دل بباید چشید
بسا گونه‌گون رنج کایدت پیشکه مان هر دو را سیری آید ز خویش
شگفتی به گشتِ سپهر اندرستگزند فراوان به مهر اندرست
ز چاه آب، بی‌ساز نتوان کشیدنه بی‌رنج مهری توان پرورید
همه چاره‌ها را بکردند جایپس آنگه نهادند در مِهر پای
هنوز این سخن رفت ز آغاز کارتو را خر بیفتاد و بفکند بار
اگر بنده‌ای مر ترا بد شناختبه پرده درون با تو گفتار ساخت
تو را هر دو، یزدان بدان داد گوشبدین گوش بشنو به دیگر نیوش
نه مردست کو مهر نارد به سرندیدیم رنجی که نآورد بر
جوانی مکن با همه کس بسازمگر بر من و تو بپوشند راز
هر آن را که بار آبگینه بودزَنَد سنگ بَر، دیو کینه بود
به ایران تو را پارس با خادمانمگر دوست بِه، دوستیشان بمان
نه مردی بُوَد دشمن اندوختننه خرمن به دو دستِ خود سوختن
مرا بُردباری، هم از بهر توستهمین مرد در خانه و شهر توست
گر این خانه در جای دیگر بُدیمیان من و پارس خنجر بُدی
اگر بر نخندَدْم دُژخیمِ دیوبه نیروی یزدانِ کیهان خدیو
بسازم من این کارها را چنانکه گویی به ما داد دولت عنان
ازین کار چون آگهی یافت پارسبه خادم چنین گفت کای ناسپاس
نگفتم که کس را به پرده درونمده راه، چون رفت لؤلؤ کنون؟
مَنَش گفت زی پرده نگذاشتمچو پیش آمدم بانگ برداشتم
فرستاد فرمان مرا دُختِ شاهکزین بار بخشیدمت این گناه
برادر ز من باز داری همینیندیشی از زخم و خواری همی
بدو پارس گفتا که بارِ دگرچو زی پرده آید مرا کن خبر
بیایم میانش کنم بر دو نیمز صور و کتایون مرا نیست بیم
زن شاه را شاه بینند و بسنخواهم که رخ را نماید به کس
کتایون ز گفتارش آگاه شدبه دلتنگی اندر بَرِ شاه شد
بدو گفت این پارس از بدخوییبه زشتی کند این همه نیکویی
گر او کارها می‌سگالد چنیننخواهم شدن من به ایران زمین
هنوز ایدرم بر سرِ گاه خویشبه ایوان خویشم بَرِ شاه خویش
مرا نیست فرمان که لؤلؤ برمدر آید، به ایران چگونه‌ش برم
وگر بر سرم تیغ بارد هوابه ایران شدن نیست بی او مرا
که با او شب و روز خو کرده‌امبه یک جای با او بپرورده‌ام
سخن‌ها که از پارس بشنیده بودهمان داوری‌ها که او دیده بود
همه شاه را یک به یک باز گفتز پرده برون داد راز از نهفت
چو زن سوی بی‌شرمی آورد روینیندیشد از مام و از باب و شوی
چو از دیده برداشت آزرم آبهمه جز تباهی نبیند به خواب
همی گفت و در دیدگان شرم نَهپدر را به پیش وی آزرم نَه
بفرمود شه تا بشد پارس پیشابا او بپیوست گفتار خویش
چنین گفت کاین بی‌خرد خادمانکِه از مِه ندانند این مردمان
یکی کودکی نارسیده به جایکه باشد شب و روز اندر سرای
ز پستان به یک جای خوردند شیروز او دور نتوان شدن خیر خیر
ندادند راهش به پرده درونبیازرد از ایشان کتایون کنون
سزد گر یکی بانگشان بر زنیکسی را که این کرد بیرون کنی
بدو گفت شاها مگو این چنینکه در دین روا نیست بهتر ببین
چنان است فرمان که نیش مگسنشیند به دیوار او زین سپس
میان من و او به جز تیغ تیزنباشد بر آرم ازو رستخیز
مرا گفت رستم که چون شاه صوربه تو داد دختر وزو گشت دور
چنان دان که خورشید رنگِ رُخَشنبیند نه گفتار و نه پاسخش
تو گویی که لؤلؤ شود پیش اویبَرِ شاه کی ماندم آبروی؟
وگر هست لؤلؤ خود از پشت شاهنیابد دگر پیش خواهرش راه
نر و ماده چون آب و آتش بُوَدکه هر یک به کردار، سرکش بُوَد
به یکجایشان داشتن بد توانبه ویژه زن خوب و مرد جوان
چو دختر بدادی تو نیک و بدشمبین تا نگهبان بُوَد ایزدش
چو از پردهٔ تو برون شد به کویهمه نام و ننگش بوَد پیش شوی
زنان را بَد آمد نهاد و سرشتازیرا نبینند روی بهشت
به زن تا توانی تو ایمن مباشهمان ایمن از مردِ ریمن مباش
بدو گفت شه این خود انکار توستمگو بیهده کاین نه گفتار توست
تو مر دخترم را مبر بد گمانکه بتوان بسودن سرش آسمان
ز لؤلؤ چه آهو بُوَد بر سرشنه بیگانه باشد نه اندر خورش
ندانی که بر من چه رنج آمدستکه با او بدین کار خستو شدست
همی تا کنون کایزدش نرم کردکه یارست بردن برش نام مرد
اگر تو ز لؤلؤ در آری سخنچنان دان که خر رفت و بُردَش رسن
به دام آمده مرغ، بیرون شودهمه کارهامان دگرگون شود
مرا نامه‌ای کرد باید به شاهوزین روی بر تو نهادن گناه
چنین پاسخش داد مرد دلیرکه از جان بگشتم من ای شاه سیر
اگر ناگزیرست و زو چاره نیستمرا زین بتر هیچ پتیاره نیست
ابا او به ایران شدن رای توستکه فرزند توست و دلارای توست
ولیکن نبیندش هرگز به راهجدا باشد او تا شود پیش شاه
چو نزدیک رستم رسیدیم رایچنانست کآرد تهمتن به جای
ز لؤلؤ مر او را تو آگاه کنبه نامه درون قصه کوتاه کن
تو دانی که من چاکرم شاه رانخواهم که بیند کسی ماه را
که بیغاره از شاه نتوان کشیدنه بادافره‌ش نیز نتوان چشید
بدو شاه گفتا که ایدون کنمکه اندیشه از دلت بیرون کنم
وز آن پس به دستور فرمود شاهکه بر ساز و نیکو کن آیین راه
صد اشتر بیاورد دستور پاکهمه سرخ‌موی و همه بیسراک
دو بدره زر سرخ بر هر سریکه آورده بود او ز هر کشوری
دگر صد شتر مادهٔ سرخ‌مویپر از عود هندی پر از مشک بوی
همان صد شتر را دگر بار بودهمه جامه و گوهر نابسود
صد اسب گرانمایه زرین ستامنشست از بَرِ هر یکی یک غلام
به زرین کلاه و به زرین کمرهمه ماهروی و همه نامور
به بالا و دیدار نیکو همهسراسر به فرمان لؤلؤ همه
ز بهر کتایون یکی مهد زربیاورد دستور با زیب و فر
نهادند بر پشت پیل بلندهمی سوخت هر کس به زیرش سپند
کتایون نشست اندر آنجا چو ماهکه بیرون خرامد ز ابر سیاه
چو خورشید کآید به برج حملچو زهره کزو دور باشد زحل
دگر ده کنیزک چو مه پُرفنوننشستند با او به مهد اندرون
همه ماه بودند و او مایه بودجهان را یکی فَرّ و پیرایه بود
مَه او بود ایشان ستاره بُدندبُد او هور و ایشان نظاره بُدند
ز کشمیر بیرون شد آن دلربایگهی‌ های و هوی و گهی هوی و های
چه دل بود کان روز بریان نبود؟کدامین دو دیده که گریان نبود؟
جوانان کشمیر و پرمایگانهمه شاه را خویش و همسایگان
به زیر پی پیل آن نوبهارهمه دیده کردند گفتی نثار
چو دل‌خسته لؤلؤ مر او را بدیدبسی باد سرد از جگر بر کشید
کجا مهد او دید بر پشت پیلدل خویشتن دید در رود نیل
ز دیده چنان اشک خونین براندکه گَردِ پی لشکری برنشاند
همی شد نه آگاه بر پشت اسبرخ افروخته همچو آذرگشسب
به بدرود کردن جهاندار صورز کشمیر با او برون رفت دور
همی گفت کاین خود چه روزِ بد استکه از من دلارام من بستدست
مرا سوگ بُد، سور پنداشتندهمان دیو مردودم انگاشتند
به منزل چو آن شب فرود آمدندهمه پیش او با درود آمدند
به گنجور فرمود شاه جهانکه آورد ده جامهٔ پرنیان
ز بهر فرامرز و رستم بسیفرستاد هدیه بَرِ هر کسی
یکی تاج زرین گوهر نگارکمرهای زرین پیروزه کار
یکی دست جامه پر از گوهرانکه گفتی درو بافتند اختران
ز بهر جهاندار بهمن بدادکه هرگز ندارد کسی آن به یاد