گنج

بخش ۴ - نامه نوشتن رستم زال پیش شاه کشمیر

۴۲ بیت
که این نامه از رستم تیزچنگبَرِ شاه کشمیر باهوش و سنگ
خرد پرور و گُرد آزاده‌خویدلیر و سرافراز و پرخاشجوی
تو آگاهی ای شاه روشن‌روانز پیمان میان من و هندوان
از این پس که دیدند گُنداورینهادند گردن به فرمانبری
ز گرز فرامرز گشتند نرمکه بر مرد و باره بدرّید چرم
که دیگر نیابند از ما گزندجر آنگه که از رای ما بگذرند
از آن عهد و پیمان چنان چون سزدنخواهم که بادی به تو بر وزد
به دل راستی گر نبودی مراستاینده خود کی ستودی مرا
بدان دادگر کآفرید او بهشتبدان نور کآورده بُد زردهشت
که گفتار من نیست جز راستینخواهم به تو کژی و کاستی
بدان کاین جهانجوی شاه نوستبزرگست و با فرِّ کیخسروست
نبیره جهاندار لهراسب شاهخداوند پیروزی و دستگاه
دلیر و خردمند و راد و جوانز دیدار او تازه گردد روان
ز روم و ز چین و ز ایران و تورز دریا و خشکی و نزدیک و دور
بزرگان بدین بارگاه آمدندبه دل شاه را نیکخواه آمدند
نماندست شاهی به روی زمینکه ننهاد منشورِ او را نگین
بدین کامکاری جهان کدخدایبه خوبی به پیوند تو کرد رای
همانا کسی صورت دخترتبگفته‌ست و آرایش کشورت
دل شاه جویای آن گلرخستبدین کام بر رای او فرخست
تو را بخت فرّخ در آمد ز خوابز فرمان شاه جهان سر متاب
چو بر خوانی این نامهٔ پندمندبه دانش گرای و خرد کار بند
بزودی بباید بسیجید کارسپردن من او را بدین استوار
چو شد دخترت بانوی شاه مابوَد شاه ما وین بود ماه ما
سراسر زمین این سخن گستردکه یارد که بر کشورت بگذرد؟
چو پشت تو گردد جهاندار شاهکه یارد به روی تو کردن نگاه؟
وگر دل ز اندیشه گمره کنیجهان را ز نادانی آگه کنی
من از عهد و سوگند یکسو شومهر آنچ او کند با تو خستو شوم
سپاهی کشد سوی تو شهریارکه بر خشک و دریا نباشد گذار
نه تو مانی آنگاه و نه لشکرتشود شاه را کشور و دخترت
نویسنده چون گفته‌ها کرد یادبپیچید و مُهر از برش بر نهاد
یکی بود رزم‌آزموده سوارکه بُد نامِ او پارسِ پرهیزکار
به بالا و دیدار و مردانگیبه فَرّ بزرگی و فرزانگی
همان مادر زال پرورده بودابا زال یک جای در پرده بود
به مردی پسندیدهٔ زال بودگوی بود با یال و با هال بود
به هر جای با زال یار او بُدیدر آن خاندان استوار او بُدی
مر او را بخواند و بدو داد و گفتکه با جان پاکت خرد باد جفت
تو را رفت باید بَرِ شاهِ صوربه کشمیر از ایدر نه راهیست دور
برآید گر این کار بر دست توبه ماهی رساند سر شَستِ تو
چو دختر دهد شاه مر شاه راسپارد به تو نیک‌پِی ماه را
چنان باید او را که داری نهانکز او باز دادن نداند نشان
جهاندیده با چند خادم به راهبشد تازیان تا بَرِ صور شاه
به راهی همه شوره و سنگلاخندید اندر آن راه، آباد و کاخ