گنج

بخش ۳ - گفتار اندر صفت دختر شاه صور از گفتار رستم دستان

۶۷ بیت
مرا گفت کز شاه کشمیر صورفرستاده‌ای پیشم آمد ز دور
مرا خواند و رفتم بدان بارگاهچو دیدم من آن پادشاهی و گاه
از آن فَرّ خیره فرو ماندمجهان آفرین را همی خواندم
زمین را ببوسیدم از پیش شاههمی آفرین گفتمش دیرگاه
به نرمی مرا گفت کای مرد کارز مایه گهرها چه داری به بار
ببینم اگر هیچ باشد پسندرسانم بَهاشان به تو بی‌گزند
گهر هر چه من داشتم در نهانبرون کردم از پیش شاه جهان
هر آن کس که دیدی ببودی خموشچه دانست کان چیست گوهر‌فروش
فروغش ببردی ز خورشید نورشب تیره تابنده رنگش ز دور
سرانجام گفتند کاین را بهاندانیم و نتوانْش کردن رها
چو از جوهری گفته بشنود شاهپرستنده‌ای را بفرمود شاه
که او را بَرِ دخترم ره کنیدمر او را از این گوهر آگه کنید
به پرده در آوردمان رهنمایمیان بهشتِ برین از سرای
همه فرش و دیبای رومی به زرهمه پرده‌ها بافته پُرگهر
نهاده یکی تخت شاهنشهیهمی تافت از روی او فرّهی
همه تخت پهنای آن ماه بوددلم زین جهان خود نه آگاه بود
نشسته بر آن تخت زیبا بُتیکه آزر نکردی چنان صورتی
نگاری بُد آراسته چون پریبه خوبی فزون از بت آزری
چو ماهی، اگر ماه گویا شودچو سروی، اگر سرو پویا شود
بهاری یکی خرمن گل تنشدمان بوی مینو ز پیراهنش
چو گویا شدی دُر همی ریختیچو خندان شدی دل برانگیختی
گر آزر چنان بت نگارید بسسزد گر همه بت‌پرستیم پس
نشسته برش کودکی چون پریشمن‌وار پیش بت آزری
کشیدی به بازیِّ شطرنج دستمن از دور نظّاره بر سان مست
چو خر در گِلِ شوره درماندمبر او نام یزدان همی خواندم
همانا که رضوان بدآن رهنمایکه بُردی مرا در بهشت خدای
پرستنده بازیش کوتاه کردز کارِ مَنَش یکسر آگاه کرد
مرا خواند و بنشاند در پیش خویشبفرمود گوهر نهادَمْش پیش
یکایک بدید و بهاشان بگفتمن از دانش او بماندم شگفت
سخن کرد پیدا ز تُنگِ شکرکه آمد ز یاقوت پیدا گهر
بپرسیدم از مرد خسروپرستمرا گفت کاین شاه را دخترست
چو بفروختم گوهر و خواستهشد از خواسته کارم آراسته
شکیبا نباشد همی شاه از اویبه فرهنگ و دانش به تدبیر و خوی
همی دارد این پادشاهی به پایبه فرهنگ و دانش به تدبیر و رای
مهان از جهان مهربان وی‌اندشب و روز در داستان وی‌اند
نه او جفت خواهد نه شاهش دهدخُنُک آنک در خویش راهش دهد
کتایونش نام و به دانش تمامخردمند و آهسته و نیکنام
همین کودک نارسیده به جایغلامیست شایسته و نیک‌رای
درین کاخ یک‌جای پرورده‌اندهمان شیر یکدیگران خورده‌اند
چو لؤلؤ به خوبی و لؤلؤ به نامبه مردی و دانش جوانی تمام
دبیری به یک جا بیاموختهبه هر دانشی دل بر افروخته
نپرّد ز بالای سرشان عقابنبیند همان چهرشان آفتاب
اگر شاه را او پسند آمدیهمانا دلش زیرِ بند آمدی
نکردی به دیدار هرکس نگاهنه خود گوهر شاه گشتی تباه
ز گفتار آن مرد گوهرفروشدل شاه ایران بر آمد به جوش
دلش آتش مهربانی گرفتروانش ره ناتوانی گرفت
بجوشید دل، شاه را در نهانبدو گفت کای نامدار جهان
از ایدر به کشمیر دورست راهنباید که پیچد سر صور شاه
سپه برد باید سوی او به جنگنباید که نامم شود زیر ننگ
گر او سر بتابد ز فرمان منبه یک سو گراید ز پیمان من
بدو گفت رستم که شاه جوانندارد به گفتار رنجه روان
چو من نامه سازم بَرِ شاهِ صوربسازد به یک هفته بی‌جنگ سور
به هندوستان اندرون نام مابزرگست و آراسته کام ما
بزرگان فرامرز را دیده‌اندبه ننگ و نبردش پسندیده‌اند
هنوز از تفِ تیغ او هندوانشمیده دلند و رمیده روان
بفرمای ای شاه و آنگه ببینکه چون آرم او را به ایران زمین
ز گفتار رستم بخندید شاهبدو گفت کای پهلوان سپاه
تو دانی بکن هر چه کام آیدتکه شیر شکاری به دام آیدت
به دستوریِ بازگشتن ز درببوسید تخت آن یل نامور
گرفت او ره سیستان با سپاهبیامد به نزدیک دستان ز راه
همه نیکویی‌های بهمن بدویبگفت و بمالید بر خاک روی
به دیدار او شاد شد زال پیروزان پس بفرمود کآمد دبیر
دبیر خردمند دانش‌پذیربیاورد و بگرفت کلک و حریر
نبشت او یکی نامه هندویبَرِ شاه کشمیر با نیکوی
سر انگشت او چون دو ماهی گرفتسرِ کلکِ زرّین سیاهی گرفت
چنان از دهان مشک بویا فشاندکه بر پرنیان بر سپیدی نماند
پس از آفرین خداوند پاکچنین گفت گوینده بی ترس و باک