گنج

بخش ۱۲ - مهمانی کردن لؤلؤ اردشیر و گردان را از برای آغالش کارشان و سوگند خوردن

۱۶۷ بیت
من او را ندیدم به جز نیک رایکه داند ز راز دلش جز خدای
چو خورشید لشکر درآورد تنگز روی زمین پاک بزدود زنگ
نشست از بَرِ تخت، لؤلؤ به گاهنهاده یکی دام بر راه شاه
به پیش آمدش در زمان اردشیربدو گفت کاین کار بر دست گیر
چو گُردان در آیند پیشت به پایبباید نگه داشتن هیچ جای
به مهمان تو را داد باید نویدکجا بهتر از خوردن آمد امید
چو ایشان بیایند مهمان تویکایک نشینند بر خوان تو
سَرِ ریش خود آشکارا کنیمسخن بشنویم و مدارا کنیم
چو گردان نشستند بر بارگاهفسون‌گر شدند آن دو بدخواهِ شاه
نخستین سخن لؤلؤ آغاز کرددَرِ خوب‌کاری یکی باز کرد
چنین گفتشان کای گرانمایگاندلیران ایران و پُرمایگان
مرا تا شهنشاه این پایه دادهمان پیش آزادگان سایه داد
ز رَنجش زمانی نپرداختمنه کس را چو بایست بنواختم
مرا آرزو کهتری کردنستشبی با شما شاد می خوردن است
گل افشان شد و نوبهاران گذشتنکردیم روزی تماشا به دشت
کنون شاه رفتست سوی شکارنیابیم ازین خوب‌تر روزگار
یکی رنجه باشید تا خان منبیایید یک روز مهمان من
زمانی نشینیم و شادی کنیمبه چیزی که داریم رادی کنیم
بزرگان نهادند سر بر زمینفراوان بر او خواندند آفرین
که ما مر تو را یک به یک بنده‌ایمبه فرمانت باشیم تا زنده‌ایم
در آن میهمانی یکی ساز کردکه گیتی پُر از نام و آواز کرد
چهل گُرد را برگزید از مهانکه بودند هر یک چو پیل ژیان
تو گفتی که پرّنده و چارپاینه اندر زمین ماند نه اندر هوای
که ننهاد بر خوان آن نامجویتو گر کامجویی چنین کام جوی
بده نان و چون نان دهی بد مَدهبنه خوان و چون خوان نهی بد مَنه
که خوان نانَهاده یک آهو بُوَدصد آهوش بیش ار نه نیکو بُوَد
چو در خانه مهمانت آید بخندچو خوان پیشت آرند در بَرمَند
که روزی خورد هر کسی بی‌گمانسزد گر به مهمان شوی شادمان
ز مهمان مدار آنچه باشد دریغمگیر از پی بی‌نوایی گُریغ
بنه پیش او آنچه در خانِ تستوگر خود دو کشکینه بر خوان تست
بدا میهمانا کجا آن بُوَدکه نپسنددت آنچ بر خوان بود
چو گُردان نشستند بر خوان همهشگفتی بماندند گردان همه
ز دور اردشیر ایستاده به پایبه پیش بزرگان میانِ سرای
چنین تا ز خوردن بپرداختندبه شادی یکی بزمگه ساختند
همی گفت هر کس از ایرانیانکه چونین نکردند بزمی کیان
شنیدیم کاندر نژادِ عربیکی نامور بود والانسب
کجا با فریدونْش پیوند بودمر او هر یکی را سه فرزند بود
چو مَر دختران را بدیشان سپرددر آن بزمشان همچنین رنج برد
وگرنه ز شاهانِ ایران زمینکدام است کو ساخت بزمی چنین
همی بآسمان بَر شد آوای رودنو آیین برآورد هر یک سرود
چو برگشت چندی میِ زورمنددلیری به مغز و دل اندر فکند
غلامی ز بالای لؤلؤ به پاینهانی بدو گفت کای نیک‌رای
برو آنچ فرمودم ایدر بیارکه شد نُقل را هر کسی خواستار
در آمد همانگه غلامی چهلهمه ماهروی و همه دلگسل
ز خورشید بُردی یکایک سَبقابا هر یکی زان دوباره طبق
یکی سیم پر کرده از لعل بودیکی زرّ پُرگوهر نابسود
نهادند ازین دو بَرِ هر یکینبُد دانه‌ای را بها اندکی
ز دیبای چین بر سرش بود رختیکی نیز منشور پیچیده سخت
دو بدره یکی زر و دیگر درمکه آن را ندانست کس بیش و کم
غلامی نکوروی و دوشیره‌ایبه بالا و دیدار پاکیزه‌ای
یکی اسب مر هر یکی را که بادنیارست با او سَبق کرد یاد
ببخشیدشان این چنین خواستهبه بخشش دلی باید آراسته
تو گفتی زمین گوهر و سیم و زرکجا داشت اندر جهان سربه‌سر
بر افکنده در بزمِ لؤلؤ نهادندارد کسی آنچنان بزم یاد
نباشد غم آنجا که باشد دِرَمدِرَم‌دار بی‌غم زیَد لاجرم
به هر کار کاندر نهادی تو رویدِرَم پیش دار و میندیش از اوی
به سیمست گیتی از این سان به پایتوان یافت از سیم هر دو سرای
چو مر هر یکی را چنین ساز دادبه گُردان لشکرکش آواز داد
که ای نامداران و گردان رزمچو شه با شما برنشیند به بزم
بود نُقل شاه شما نار و سیبروان از شکوه وی اندر نهیب
چنان تیره‌خوی و چنان سرکشیکه از سرکشی هست چون آتشی
نه کس بهره یابیم زین زندگینه آسایشی اندر این بندگی
چو من بزم سازم بدین سان بُوَدکه نُقلِ شما دُرّ و مرجان بُوَد
نهادم چنین است و بخشش چنینبمانید تا زنده باشم برین
چو گُردان بدیدند آن خواستهنهاده بَرِ هر یک آراسته
یکایک به دل نیک‌رایش شدندتو گفتی همه خاک پایش شدند
وزان پس چنین گفتشان اردشیرکه ای نامداران بُرنا و پیر
ندیدیم شاهی به فرخندگیچو لؤلؤ به رادی و بخشندگی
دلی باید و دستگاهی چنینکه باشد شهنشاه ایران زمین
از آواز طوطی بِه آواز زاغچه بی خانه مرغی بود چون کلاغ
کرا دل دهد کاین همه خواستهببخشد به یک روز ناخواسته
مرا شاه لؤلؤ بِه از بهمن استکه بهمن شما را همه دشمن است
ندیدیم یک روز از او بخششینه چون شهریاران کند پرسشی
از امروز بر، شاه من لؤلؤ استکه از کژّی و بدخویی یک سو است
ببینید اگر شاه ما او بُوَدکجا روزگارش چه نیکو بُوَد
یکایک بگفتند کای پهلوانتو را هست فرمان به ما بر روان
چو شاه تو لؤلؤست ما کهتریمز فرمان و رای تو برنگذریم
جهان پهلوانی و آزادگانز تخم گرانمایه کشوادگان
پدر بر پدر بوده‌ای پهلوانسَرِ نامداران و پشت گوان
ز لؤلؤ به ما مردمی‌ها رسیدکه از هیچ شاهی کسی این ندید
بدینشان چنین گفت لؤلؤ که میرساند تبش مر ورا ماه دی
ز باده چو آمد به گفتار مردفراوان سر آید سخن گرم و سرد
نگیرد خردمند گفتار مستچه باد بزان و چه کردار مست
نگوید سخن مردم هوشیارکه فردا پشیمانی آردش بار
نباید که فردا شما زین سخنبگردید و آید برون ز انجمن
اگر کرد خواهید کاری چنینبه سوگند خواهم شما را امین
برفت از بَرش اردشیر بلندبیاورد هم در پس اِستا و زَند
به هر کس یکی سخت سوگند دادبه ماه و به مهر و به دین و به داد
به یزدان که دادار داداورستبه نوری که زردشت از آن گوهرست
به نوروز پاکیزه و مهرگانبه خورشید کو تازه دارد جهان
به آذرگُشسب و به اِستا و زَندبه بوم و برُست و به چرخ بلند
به جان و روان نیاکان مابه کردار پاکیزه پاکان ما
که امروز لؤلؤ بُوَد شاهِ نوبود نیکخواهش نکوخواه نو
نمایی تو با دشمنش دشمنینگیری به دل کژی و ریمنی
پرستش کنی از دل و جان خویشچنان چون کیان را نیاکان خویش
چو رفتند نزدیک پیروز طوسبغرید مانند غُرنده کوس
بزد پای و آن بدره‌ها را شکستچو پیل دمنده بیازید دست
گریبان هر دو گرفت استوارچو شیری کجا او دو گیرد شکار
بدیشان چنین گفت کای بی‌بُنانگرفتید کردار آهرمنان
گنهکار گشتید در کردگارندارید شرم از رخ شهریار
به جای شما شاه بهمن چه کردکه زنهار با او نخواهید خورد
چو بر سر فشانَد کسی تیره خاکیکی ژرف‌تر جُست باید مغاک
یکی بنده‌ای بی‌بُن و بی‌بهاکنی شاه، از ایزد نیابی رها
پرستش یکی را سِزد کز تو بِهبه نا آزمود آزموده مده
ز گفتارِ پیروزِ طوس اردشیربرآشفت و برجَست مانند تیر
بگیرید گفت این فرومایه رامَر این بی‌خرد را و بی‌سایه را
بجَستند هر نامداری چو شیرجوان اندر آمد ز بالا به زیر
ببستند دستش به کردار سنگفکندندش اندر یکی چاه تنگ
چنان بزمگاهی برآمد به همچه شادی‌ست کش نیست انجام غم
چو پیمان و سوگندشان شد تمامسوی خانه شد هر کسی شادکام
چو لؤلؤ به پیش کتایون رسیدیکایک بدو باز گفت آنچ دید
کتایون بدو گفت فردا پگاهچو از بارگه بازگردد سپاه
ز من پهلوان را درود و پیامرسان و بگویش که ایدر خرام
دگر روز گُردان چو بیرون شدندپس این هر دو پیش کتایون شدند
کتایون فرو هِشت برقع به رویچو ماهی به میغ اندرون روی اوی
نشست از بَرِ تخت لؤلؤ برشچو بهمن نشستی که بُد شوهرش
نهاده یکی کُرسیِ زر به زیرنشست از برش اردشیرِ دلیر
چو دیده برافکند و تاجش بدیدبر آن فَرّ و زیب آفرین گسترید
فراوانش بنواخت آن دلنوازوزان پس بدو گفت کای سرفراز
شدی رنجه، پاداش بگزارمتسزای نکویی به جای آرمت
امیدم چنان است بر دادگرکه از رنج برده بیابی تو بر
بدان، پهلوانا که کاری چنینبه پیش آمدم روزگاری چنین
تو دانی که کس بد نخواهد به خویشولیکن چه چاره که آمدش پیش
قضا رفت و چشمِ خرد کرد کورنه چاره همی سود دارد نه زور
من آهوی خود را شمردم به توتن خویش را من سپردم به تو
نمایندهٔ رای و راهم توییدرین کار پشت و پناهم تویی
تو آن کن که از گوهرِ تو سزاستکجا نیکویی را نکویی جزاست
سه هفته همانا ز یک مه گذشتدگر هفته شاه آید ایدر ز دشت
یکی رای زن با من ای نیک‌رایگه او را چگونه در آرم ز پای
نباید که تا ما بجوییم شامخورَد چاشت وز ما برآیدش کام
ازین کار اگر آگهی یابد اویبه خون ریختن زود بشتابد اوی
بدو گفت کای بانوی بانواناز اندیشه رنجه چه داری روان
سوارست در بلخ پنجه هزارزره‌پوش و گُردانِ خنجرگزار
ز گُردان و از نامداران چهلهمه پیل‌زور و همه شیردل
به فرمان لؤلؤ غلامان شاهچو شیران درنده در رزمگاه
نگویی مرا کاین همه بیم چیستکه بر بخت بهمن بباید گریست
کدامین سپاهست با او بگویکه یارد به روی من آورد روی
کتایون بدو گفت کای هوشیاربر اندیش و این کار بازی مدار
به اندازه کُن پس ببر پرنیانگزافی مدر تا نیاید زیان
مر این آرزو را که جویی همیچنین برنیاید که گویی همی
سپاه و غلامان که با بهمنندابا او همه یکدل و یک تنند
بسا اندکا، نامدار دلیرکه بر لشکر گُشن گشتند چیر
چو با او بُوَد پارس پرهیزگارمر او را به تنها سپاهی شمار
فراوان به راه اندرش دیده‌امهنرهای او را پسندیده‌ام
ز هنجار، بورش دونده‌تر استز پرتاب، تیرش پرنده‌ترست
شنیدم که جز رستم نامدارنتابد کَسَش گُرز هنگام کار
ابا او برابر شدن نیست رویز کار آنچ آسان‌تر آید بجوی
گرفتم که بر شاه باشد شکنبرون افکند زان میان خویشتن
کجا او شود پیشش آید سپاهچو باشد سرش کم نباشد کلاه
چنین گفت لؤلؤ که من روی کارچنان بینم ای بانوی کامگار
که با شه برابر نسازیم رزمبه چاره بخوانم من او را به بزم
بخوانم همان سی و نه نامدارکه با من به سوگند گشتند یار
بگیریم در بزم و بندش کنیمپس از بند بر جان گزندش کنیم
برابر چو با دشمنت پای نیستبه از چاره جُستن تو را رای نیست
بدو هر دو گفتند کاینست رایبدین گفته یکسر بداریم پای
خورش خواستند و بپرداختندیکی مجلس از رود و می ساختند
به شادی و رامش کشیدند دستچو شد نیم‌شب هر سه گشتند مست
یکی قرطه‌ای داشت آن زادسرومرصع به گوهر چو پشتِ تذرو
بدو داد شد شاد از آن اردشیرسوی خانه رفت آن یل شیرگیر
دگر روز لؤلؤ به هنگام بارنشست از بَرِ تختِ شه آشکار
ز گوهر کلاهی که شه داشتیکه روز و شب آن را نگه داشتی
به سر بر نهاد آن سبک‌مایه مردکمر بر میان بست و دل شوخ کرد
پرستندگان جهاندار شاههمه پیش او برگرفتند راه
توانگر شدی هر که شد پیش اویدرم کرد بیگانه را خویش اوی
همی بود با تاج بر تخت شاهبه پیش پرستندگان و سپاه
سَرِ ماه برگشت شاه از شکارتهی کرد از آهوان مرغزار
بریده به تیغ او سر شیر نرهوا کرده خالی ز مرغ به‌پر