بخش ۱۳ - آگاهی یافتن لؤلؤ از آمدن شاه بهمن از شکار و پذیره شدن لؤلؤ شاه را
تهی کرد بیشه ز درّندگانهوا کرد خالی ز پرّندگان
نه آگاه، کَش تخت، لؤلؤ گرفتنه آگاه کش یوز، آهو گرفت
چو آگاهی آمد به لؤلؤ که شاههمی بازگشت او ز نخجیرگاه
سپه را بفرمود تا ساز کردپذیره شدن هر یک آغاز کرد
سپاهی برون رفت با او به بلخکه از گَردشان شد سیه، رویِ چرخ
چهل گُرد از آن هر یکی با درفشهوا شد درفشان ز سرخ و بنفش
ابا هر درفشی سواری هزارزرهپوش و جوشنور و نیزهدار
همی رفت هر یک گروهاگروهبرون رفت بر ساقه لؤلؤ چو کوه
غلامان زرینکمر سی هزارپسِ پشت او ایستاده سوار
سپه دید و آن هیئتِ خویش دیدز بهمن همی خویشتن بیش دید
چو با شاه تنگ اندر آورد راهپیاده شد و شد پیاده سپاه
رکابش ببوسید و کرد آفرینهمی گفت کای شهریار زمین
که تا من ببوسیدهام آن رکیبرمید از من آرام و خواب و شکیب
مرا بی تو این زندگانی مبادمبادا که باشیم بی شاه شاد
نهاد آنگهی دست بر ران شاهپیاده همی شد دو فرسنگ راه
بفرمود شاه آنگهی برنشستهمی رفت و دستش گرفته به دست
بسی شاه در پیش و پس بنگریدز پیروزِ طوس او نشانی ندید
به لؤلؤ چنین گفت کز سرکشاننبینم ز پیروز جایی نشان
چه کارش فتاد او که دیدار نیستپذیره نیامد چو بیمار نیست
بدو گفت شاها به بند اندرستز بنده به رنج و گزند اندرست
بسی ناسزا گفت مر شاه راهمی خواستم کُشت بدخواه را
نکُشتم که فرمان نگه داشتمدل و دیده بر رای شه داشتم
ببین تا چه سازد بدان پیشبینمگر شاه گیرد ز پیروز کین
دلِ شاه گردد بر او بر درشتیکی گوید او را ببایست کشت
هم اندر زمان کُشتن آرایدشچو آزرده شد زود بگزایدش
چنین پاسخش داد شاه جهانکه پیروز تُندست و چیرهزبان
نکو کردهای کَش نیازردهاینه خوب آمد این بند کَش کردهای
خبر یابد از بند او پیلتنبه خیره بیازاردش دل ز من
بیامد به پرده درون رفت شاهسپه بازگشت از دَرِ بارگاه
کتایون به پیش آمد آراستهچو گنجی پر از گوهر و خواسته
چو ماهی که زیور ستارهش بودچو حوری که از زر سوارش بُوَد
نیایش نمود آنگه و باز گفتکه شاها تو با کامِ دل باش جفت
مرا تا برفتی نه خواب و نه خوردشب و روز مهر توام خیره کرد
نبینی که رویم به حالی شدستتو گویی که روزی چو سالی شدست
همی شیفته گشتم از مهر توکرا باشد آرام بی چهر تو
بدین سان همی گفت در پیش شاههمی پاک کرد از رُخَش گَردِ راه
چنان مهربانی نمودش ز دلکه شد شاه ازو شرمسار و خجل
تو دشمن چنان دان که بگزایدتچو بر مهربانی بیفزایدت
فراوان ببوسید دست و بَرشببوسید شه روی مهپیکرش
بدو گفت کای نازش و کامِ منزمانی نبُد بی تو آرامِ من
عنان گه گه از راه برگاشتمکه پیش آیدم شرم میداشتم
دلم با تو بود و تو با من بُدیز یادم یکی چشمزد کی بُدی
برون آمد از پیش وی شاهِ کیسوی پیشگاه آمد آن نیکپی
دوان گشت لؤلؤ و موزهش بکندببوسید و بر بازوی خود فکند
چنین گفت پس کای خداوند منتوانَد گشادن یکی بند من
یکی آرزو دارم اندر نهفتکه با شاه ایران نیارَمْش گفت
همه نیکوییها که فرمود شاهبه جای چو من بندهای نیکخواه
جهاندار خندان بدو گفت چیستگرامیتر از تو مرا گوی کیست
بدو گفت لؤلؤ که شاه اندکیگر آید به مهمانِ بنده یکی
که تا شاه مر بنده را برکشیدمر این آرزو بر دلم شد پدید
شهنشه بخندید و گفت ای پسرتو را رنجها باشد و دردِ سر
زمین را ببوسید و لؤلؤ بگفتکه شاهِ جهان باد با کام جفت
روان را همی پای رنجِ شه استمرا خورد و بخشش ز گنجِ شه است
نیاوردم از شهرِ کشمیر چیزندیدم ز ورزیدنش رنج نیز
بدو گفت بهمن که مهمانِ توپذیرفتم آیم سویِ خانِ تو
ولیکن به پیمان که گُردان همهبباشند با ما به مهمان همه
چنین داد پاسخ که مهمان تو راستهمه بندگانیم و فرمان تو راست
بیامد سپه را خورش ساز کرددَرِ گنجهای کهن باز کرد
ز سیمین و زرین یکی خوان نهادکجا رنگ و بویش روان باز داد
نشستنگهی ساخت کاندر جهاننه دید و نبیند کسی از مهان
به پیش اندرون بزمگاهی بساختکس آن از بهشتِ برین کی شناخت
یکی تخت پُرمایه مَر شاه رابیاراست شاه نکوخواه را
برون تاخت لؤلؤ بَرِ شاه راکه رنجه شود بسپرد راه را
که گُردان همه شاه را ماندهاندکه دیر آمدن خیره درماندهاند
جهاندار شاخی ز نرگس به دستز حجره برون آمد و برنشست
بیامد چو در کاخِ لؤلؤ رسیدسرایش بدان رنگ و آن بوی دید
تو گفتی مگر گوشهای از بهشتبیاورد رضوان و آنجا بکِشت
چو گُردان یکایک پذیره شدندز فَرِّ جهاندار خیره شدند
بپوشید در زیرِ جامه زرهزره را برافکند هر یک گره
سرای و درِ بامِ او استواربه هر گوشهای بُد غلامی هزار
به دروازهٔ شهر بر هر درییکی نامور ساخته لشکری
همی گفت مر شاه را بدسگالکه گر شاه مرغیست با پر و بال
اگر جان ازین بزم بیرون بَرَدز دست غلامان وی چون بَرَد
وگر نیز ازین کوی بیرون جهدز دروازهٔ شهر خود چون رهد
چنین کارها را بپرداختهبه اندازه چَه کنده و ساخته
ندیدیم چاهی کسی را که کنَدکه نه خویشتن را بدان درفکند
نشستند با شاه بر خوان همهدلیران ایران و گُردان همه
چو از خوان و خوردن بپرداختنددر آن بزمگه رود و میخواستند
میِ سالخورده به رنگ بَدخشکه خیره شد از رنگ سنگ درخش
به مغز دلیران چنان بردویدکه از بوی او هوش دل برپرید
از آواز رامشگر و بانگ رودز گردون همی رُهره آمد فرود
همی پارس رفت از دَرِ پیشگاهبدان تا ببیند یکی رویِ شاه
که تا شاه برگشته بود از شکارندیده بُدش پارسِ پرهیزگار
ز لؤلؤ خبر یافت و مهمان اویبلرزید آن گاه بر جانِ اوی
زره را نهان کرد زیر قبایدر آمد بَرِ خسرو پاکرای
چو گُردان بدیدند برخاستندبر او آفرین نو آراستند
برفت و ببوسید دست و بَرشنیایشکنان ایستاد از سرش
چنان بُد به بزم اندر آیینِ شاهکه چون باده خوردی شهِ نیکخواه
غلامی بُد استاده اندر بَرشفراوان شمامه به دست اندرش
چو مِی نوش کردی یکی بستدیز لب تَرّی می بدان برچدی
ببخشیدی آن را هم اندر زمانبدان کس که بودی یکی مرزبان
چو نوبت به شاه دلیران رسیدبه بیجادهگون لب می، اندر کشید
غلامش نبود و شمامه نیافتز پیشش سبک پارس بیرون شتافت
در آمد به باغ از پی آن غلامیکی خوب رخ دید بر طرف بام
که با او به راز اندرون بود دیرنگشتند هر دو ز گفتار سیر
بدان تنگدل بنده آواز دادبدو گفت کای بدرگِ بدنژاد
تو تنها بماندی چنین شاه راسوی باغ برداشتی راه را
چو از پس نگه کرد و دیدش غلامچو دینار گشتش رخِ سُرخفام
زمین را ببوسید پیشش به زارهمی خواست بنده ازو زینهار
بدو گفت بر گوی پیشم تو راستکه آن ماهپیکر کنیزک کراست
کجا با تو چندین بگوید همیز گفتار خیره چه جوید همی
بدو گفت کاین شاه را بود پیشبه لؤلؤش بخشیده آن خوبکیش
کنون مهربانیم بر یکدگربرین سان نَوانیم بر یکدگر
مرا خواست تا کِم ببیند یکیاز این بود کردن درنگ اندکی
بگفتم من این راز پیش تو راستگنه، گر ببخشیم فرمان تو راست
بدو گفت این بار بخشیدمتکه بس مهربان ای پسر دیدمت
اگر بارِ دیگر تو از پیش شاهجدا گردی آنگه نبخشم گناه
چو لختی برفتند گفت آن غلامکه ای نامور مهترِ نیکنام
بدان کاین دلارام میگفت زودبپرهیز و جایی برون شو چو دود
که بر شاه گُردان بجوشیدهاندزره زیر جامه بپوشیدهاند
غلامان و جوشنوران همچو کوهبه گِرد سرای اندرون همگروه
یکایک رهِ کاخ ما چار سویگرفتند بر شاهِ آزادهخوی
به دروازهها برنشانده سپاهبدان تا نیابد جهاندار راه
اگر مرغ پَرّان شود شهریارهمانا نیابد ازیشان گذار
رخِ نامور زین سخت گشت زردز گُردان و لؤلؤش پُر درد کرد
بدو گفت رو پیش آن نوبهاربگو گر توانی دواتی بیار
برفت و بیاورد و بنهاد پیششمامه یکی بستد آن خوبکیش
سیاه و سپیدی به هم در سرشتمر آن گفتها بر شمامه نوشت
بدان بنده گفت ار توانی یکیبرو تا سوی کاخ شاه اندکی
دو اسب شه و آنِ من ایدر آربه دروازهٔ باغ بیرون بدار
بشد بنده و پارس شد پیش شاههمی داشت می خوردنش را نگاه
چو نوبت بدو گشت مِی کرد نوششمامه بدو داد از آن مرد هوش
چو شه بر سپیدی سیاهی بخواندبلرزید و برجای خیره بماند
شمامه نگه داشت و کس را ندادشگفتی از آن هر کسی کرد یاد
که آن هیچ کس را نبخشد همیچو آتش زنی بر درخشد همی
دل پارس از شاه شد پر ز خشمبه تندی یکی برشکستش به چشم
که برخیز تا کی نشینی همیمگر موج دریا نبینی همی
بسا بزم خرم سرانجام غمبسا مرد کز بزمگه گشت کم
همانگاه از جای برخاست شاهبرآمد یکی غلغل از بزمگاه
به گُردان یکی پارس آواز دادکه ای نامداران ندارید یاد
که چون مِی خورد نامور شهریارسوی آب دست اندر آرد سه بار
هنوز این یکی بار برخاست شاهشما شاد باشید در بزمگاه
که شه را پرستنده یک تن بسستبدین کار بر بنده یک تن بسست
یکی آفتابه همانگه ربودبه باغ اندر آورد شه را چو دود
بدو گفت شه، کای خداوند هوشچه چارهست اکنون، سوی چاره کوش
چنین داد پاسخ که ای نامورشد این پادشاهیت زیر و زبر
من این روز دیدم به بد، بخت توکه لؤلؤ نشست از بَرِ تخت تو
چو تو بندهای بر نشانی به گاهندانی که کار تو گردد تباه
اگر هیچ ماندستمان زندگیتو را پادشاهی مرا بندگی
به دروازهٔ باغ باشد غلامدو اسب آوریده به زرین لگام
که او را من این کار فرمودهامهمه روز با او درین بودهام
اگر هیچ بیرون توانیم جَستبه مردی و کوشش توانیم رَست
اگه کشته گردیم بیرون رواستبه بزم اندرون مرگ بس بینواست
برون رفت بهمن چو آذرگُشَسبمر آن بنده را دید با او دو اسب
نشستند هر دو بر اسبانِ تیزیکایک گرفتند راهِ گریز
چو آمد به نزدیک دروازه شاهسپه دید بگرفته بودند راه
سپهبد که در دلْش بیداد بودچو رویین گرگین میلاد بود
نشسته بر اسبی چو گنداورانبه گردن برآورده گرز گران
به زنجیر در کرده بود استوارسپاهش بپیچید در کارزار
چو پارسِ گرانمایه آنجا رسیدیکی تیغ تیز از میان برکشید
به رویینِ گردنکش آواز دادکه بر ما تو را ره بباید گشاد
بدو گفت رویین که تو کیستیگهِ شام در جُستن چیستی
منم پارس گفتا و این بهمنستکه شاه جهانست و شاه منست
تگر تا نداری ره از ما دریغبپرهیز جان از گِزاینده تیغ
بدو گفت رویین که ای بدگُهَرهمانا نداری ز لؤلؤ خبر
شما هر دو را دستبند آوریددگر سر به خَمِ کمند آورید
چو بشنید پارس این سخنهای سستبه اندام او موی بر شد درست
بغرید مانندهٔ تند ابربرو حمله کردن همچون هُژبر
در آمد زدش تیغ بر فرقِ سرگذر کرد تیغش ز خُود و سپر