گنج

بخش ۱۵ - گفتار اردشیر با شاه بهمن و پاسخ دادن شاه بهمن

۱۱۲ بیت
چو با لشکر اندر رسید اردشیرسپاهش کشیده همه تیغ و تیر
چنین گفت کای پور اسفندیارتو جَستی و نگذاشتت روزگار
تو پنداشتی کاندر ایران کسینباشد که از پس نیاید بسی
به بختِ جهاندار لؤلؤ چنینگرفتار گشتی به رویِ زمین
چنین داد پاسخ ستم‌دیده شاهکه ای نامور پهلوانِ سپاه
ندارم گناهی به جای تو مننه هرگز بگشتم ز رایِ تو من
نه من بر میان تو بستم کمرجهان پهلوان کردمت سر به سر
کنون هست پاداش من زین نشانزهی نیک فرزندِ گردنکشان
نیای تو گودرز و چون گیو بودپدر شیردل بیژن نیو بود
چو کین سیاوش همی خواستندهمه دل به کشتن بیاراستند
به یک رزم هفتاد تن زان گروههمه کشته گشتند چون کوه کوه
نه کس بی‌وفایی نمود اندکینه از شاه برگشت ازیشان یکی
تو را بیژنست ای سرافراز بابهمان مادرت دخت افراسیاب
نیای تو مانا که گیو گوستکه آرندهٔ شاه کیخسروست
همی گشت گِرد جهان هفت سالرمیده از او خواب و آرام و هال
ندیده به دو دیده آباد شهربیابان و کوه و در و دشت بهر
خورش گوشت آهو و پوشش ز پوستچنین رادمردی ز مردان نکوست
چو کیخسرو آمد مر او را به دستمیان پیش او بندگی را ببست
بیاوردش او را همانگه چو بادیکی لشکری روی زی او نهاد
شکست او به تنها تن آن لشکرشبه خنجر جدا کرد گوش از سرش
از آن پس که دید آن همه گُرم و رنجبیاورد و شاهی بدو داد و گنج
وفا بود همواره در گوهرتندانم چرا گشت ازین‌سان سرت
چرا یکسر آزرم برداشتیبمان تا بماند ره آشتی
میان من و تو چه آزار بودکه از من روان تو بیزار بود
مکن، کز تو باشد چنین کار زشتخرد کی پسندد ز گفتار زشت
زنان در شبستان و مردان به کویچه گویند این داستان؟ بازگوی
که بر شاه بیداد کرد اردشیرز بهر یکی بنده بر، خیر خیر
گر او سیم دادت منت زر دهموگر زر دهد مَنْت گوهر دهم
همه گنج‌های نیاکان خویشتو را بخشم و بر سرش آن خویش
وگر گفتِ من مر ترا روی نیستمرا با تو این آب در جوی نیست
چو از پادشاهی بشُستیم دستچه باید تو را در پیِ من نشست
رها کن که سوی بیابان شومپرستندهٔ پاک یزدان شوم
شما را همه پادشاهی و گنجبیابان مرا بهره و درد و رنج
چنین داد پاسخ بدو اردشیرکه چندین چه گویی همی خیر خیر
همان بِه که کمتر کنی گفت و گویز من رستگاری به خیره مجوی
که با شاه سوگندها خورده‌امبه سوگند بندِ روان کرده‌ام
کرا هست نزدیک مردم فروغبه سوگند هرگز نگوید دروغ
مرا هم چنین گفت فرزانه باببه سوگند شهری بگردد خراب
دروغ از رهِ دین به یک سو کندروان را نژند و پُرآهو کند
دروغست کِت بسپرد آبرویدروغ ای پسر تا توانی مگوی
تو را بهتر آنست اگر بشنویکه با من سویِ شاه لؤلؤ شوی
بُوَد کز بزرگی ببخشایدتبه جز بند چیزی نفرمایدت
وگر پیش گیری همان تیره خویهمان نیز مرگ آیدت آرزوی
ز خود بین تو چیزی که پیش آیدتهمان ناسپاسی ز خویش آیدت
بدو گفت بهمن که ای بی‌وفانکردم به جای تو هرگز جفا
نداری ز من شرم و از کردگارنترسی همانا ز روزِ شمار
که گویی مرا بسته در بند باشبه فرمانِ لؤلؤ تو خرسند باش
مرا ایزد از بهرِ مرگ آفریددوباره کسی مرگ را چون چشید
مرا مرگ بهتر ز شاهی چنینتو ای دیده هرگز جهان را مبین
فراوان شنیدم من از تو شگفتروانم به تن در ستوهی گرفت
به یزدان اگر خواهم آن زندگیکه من شاه باشم کنم بندگی
چنین گفت دهقان که رفته روانبه از زنده و کام دشمن در آن
بی‌آرزم با شاه گفت اردشیرکه راهِ فریبست این ره مگیر
اگر بشنوی از من این نیک پندز کشتن همان بند بهتر پسند
تو را پیشِ شه خواستاری کنمز کشتن بخواهمت و یاری کنم
چو در پردهٔ خویش بارت دهدببخشاید و زینهارت دهد
به پاسخ بدو شاهِ درمانده گفتکه ای مردِ بدگوهر و دیوِ زُفت
چو گردن به خمّ کمند آورمار آن بِه که دستم به بند آورم
که کشتن بِه از چون تو خواهنده‌ایچو لؤلؤی دژخیم بخشنده‌ای
مرا تا بُوَد جان، دهم دست و پاییکی گام از ایدر نجنبم ز جای
به رزم اندرون کُشته بسیار بِهکه در پیش لؤلؤ دو دستم به زِه
بدان سر چه گویم به لهراسب شاهچه پوزش کنم پیش گشتاسب شاه
که از من یکی بنده‌ای بد بجَستز من تاج بستد دو دستم ببست
نکوهش کنندم نیاکان منگُزیده جهاندار و پاکان من
همین داستان در زبان‌ها شودمیان جهان داستان‌ها شود
که لؤلؤ چنین دستِ بهمن ببستمرا بر سر خاک باید نشست
نبینی تو با بند خستو مرامگر سر بری پیش لؤلؤ مرا
چو از پند نومید شد اردشیربفرمود بارانش کردن به تیر
به یک بار چندان ببارید تیرکجا خیره ماند اندر او اردشیر
مگر سیزده جای شه خسته شدهمه خستگی‌هاش نابسته شد
به روی اندر آورده بُد شه سپرنیارست کس کرد پیشش گذر
همی رفت خون از شهِ شیرگیرنهاده دو چشم اندر او اردشیر
همی تیر زد تاش بگسست زِهبه زِه برنشاید فکندن گره
همان کُشته شد زیر او بارگیاز او بخت برگشت یکبارگی
نهاد آنگهی دست را بر درختبرآهخت تیغ و شدش کار سخت
ز بس خون کزو رفت بیهوش گشتبیفتاد بر جای و مدهوش گشت
چو آهنگ کردی سواری بدویبجَستی ز جای آن شهِ نامجوی
سوار از بَرِ وی گریزان شدیشهنشاه بر خاک ریزان شدی
چنین تا شب آمد پس آواز دادکه امروز در جنگ دادیم داد
شب آمد شب از بهر آسودنستنه هنگامِ پیکار و فرسودنست
چو بگریزد از لشکرِ روم رایببینیم تا خود چه خواهد خدای
به گفتار آن بازگشت آن سپاهبغلتید در خاک آن خسته شاه
به سرگین اسب آن همه خستگیبیاکند و بستش به آهستگی
ز بس خون کز آن نامور رفته بودشکم بی‌خورش بود و ناخفته بود
همه شب همی بود در پیچ پیچنباشد شکم گرسنه خواب هیچ
بنالید با کردگار جهانهمی گفت کای داورِ رازدان
گناهی نکردم به روی زمینکجا از تو پاداش بینم چنین
نبودم ستمکاره و ناپسندنه هرگز کسی یافت از من گزند
روان نیاکان من برفروزمرا پیش دشمن بدین‌سان مسوز
میفکن تو ما را و فریاد رسکه جز تو مرا نیست فریادرس
وگر کار من سخت خواهی همیز من تخت پردخت خواهی همی
شب تیره از من بپرداز جانروانم به سوی نیاکان رسان
بدین بود تا شب فروهِشت جایچو برزد سر از کوه خاور خدای
گمانی چنان برد دشمن که شاهبه یزدان سپرد آن تن بی‌گناه
سپاه آمد و شاه را زنده یافتسبک پهلوان اسب زی او شتافت
بدو گفت کای بهمن افتاده‌ایتن خویش بر مرگ بنهاده‌ای
چه گویی تو ای پرهنر شهریارتو را باشم از هر دری خواستار
بدو گفت شاه ای سگ زشت‌کیشازین روی با من مگو نیز بیش
به یزدان که نه گوهر بیژنینه مردم نژادی که آهرمنی
نبینم همی در تو من آب پاکسرشتِ تو را نیست جز تیره خاک
یکی تا توانی بکُن زین بَترفدای چنین نام کردیم سر
مَنِش پست بادت میان گُوانچنان شهریار و چو تو پهلوان
سپهبد بجوشید از گفتنشبرآشفت و بُد جایِ آشفتنش
بزد بانگ و گفت این چنین کارزارنه نیکست ازین لشکر نامدار
دو روزست تا بهمن آسوده نیستگیا نیست کز خونش آلوده نیست
ندارید شرم از دلیریِ خویشهم اکنون سر او بیارید پیش
چو بشنید لشکر همه هم‌گروهیکی حمله کردند برسانِ کوه
ببارید تیر از هوا چون تگرگشهنشاه نزدیک‌تر شد به مرگ
در آن حمله در، خسته شد پنج جایچو بی‌تاب گشت اندر آمد ز پای
نیارست کس کرد آهنگ شاهنه رفتن توانست کس نزدِ شاه
جهاندیده گوید که چون شاه زوشببُد خسته در جای بیهوش و توش
سپاهی که بُد بر سر کوهسارکه برگشته بودند ازان کارزار