گنج

بخش ۱ - آغاز داستان

۳۹ بیت
چنین گفت دهقان موَبدنژادچو بر ما دَرِ داستان برگشاد
که تاج از کیومرث فرخنده‌پِییکایک بیامد به کاووسِ کی
چو کاووس کِی کرد فرمان دیوتبه شد بر او راهِ کیهان خدیو
سوی آسمان شد به پَرِّ عقابجهان ویژه بگرفت افراسیاب
ز هر کشوری باز برخاست جنگبر ایرانیان شد جهان تار و تنگ
بماندند بی‌شاه و بی تخت و گاههمه پیش و پس کس ندانست راه
ز خون سیاوش نه خواب و نه خورَدهمه با دَمِ سرد و با روی زرد
ز روی هوا ابر بگسست و نَمبیامد همی بر زمین بیش و کم
به ایران ز تنگی به جایی رسیدکه کس رُستنی بر زمین بر ندید
زن و مرد و کودک شده شاهجوییکایک به هر کشوری پوی پوی
خجسته سروشی به گودرز گفتبه خواب اندر، ای مردِ با داد جفت
شما را جهاندار کیخسروستبه توران زمین است و شاهی نوست
ز پشت سیاوخش با فَرّ و هوشبه پاکی چو آب و به دیدن سروش
هرآنگه که او ایدر آید همیهمه رنج مردم سر آید همی
نیارد کس او را مگر گیو نیوبرفت مر او را بیاورد گیو
به فَرّش جهان یکسر آباد گشتدل مردم از داد او شاد گشت
چو کین پدر از نیا بازیافتسَر از پادشاهی سراسر بتافت
برفت و به لهراسب داد او شهیکه بود او سزای کلاه مهی
به گشتاسب آمد ز لهراسپ شاهکه فرزند او بود و زیبای گاه
از او زاد اسفندیار دلیرکه در رزم بودی به مانند شیر
بدین بر نیامد بسی روزگارکه شد کشته پیش وی اسفندیار
به دست تهمتن که چون او دگرسواری به گیتی نه بندد کمر
به گیتی از او بهمن آمد پدیدتهمتن همی داشتش چون سزید
هنرهای رستم بیاموخت گُردیلی گشت با زور و با دستبرد
ز لهراسب و گشتاسب و اسفندیاربه جز شاه بهمن نبد یادگار
چو گشتاسب را تیره‌گون گشت روزیکی نامه کرد او سوی نیمروز
به رستم که ای نامور تهمتنزمانه کنون تاج بِستَد ز من
یکی دم زدن مر مرا ماند بسبه گیتی نمانده‌ست جاوید کس
ز من یادگارست بهمن تو راهمین پند گوید برهمن تو را
مر او را هم اندر زمان ایدر آرتو خود پهلوان باش و او شهریار
ممان تا به دشمن رسد تاج و تختکه فردات دامن بگیریم سخت
فرستاده زی سیستان رفت تفتجهاندیده خسرو ز گیتی برفت
چو بهمن ز مرگ نیا کرد یادسوی بلخ رفت او شتابان چو باد
ابا او یکی نامدار انجمنچو دستان و چون رستم پیلتن
همی بود یک هفته با سوگ و دردنخفت و نیاسود و چیزی نخورد
جهان تا جهانست و چون من شنودچو بهمن دگر تاجداری نبود
به بالا و دیدار و مردانگیبه فرّ و بزرگی و فرزانگی
ز خورشید تابان نکوتر بُدیز زانو دو دستش فزون‌تر بدی
روان را به دانش برافروختهز رستم هنرها بیاموخته