گنج

رباعیات مهستی بر اساس پژوهش مهدی دهقان

شمارهٔ ۱قصاب چنان که عادت اوست، مراشمارهٔ ۲عشق آمد و کرد مست و دلشاد مراشمارهٔ ۳لایق نبوَد طبع خردمندان راشمارهٔ ۴دی گفتمش آن خوش پسر درزی راشمارهٔ ۵چون دید که از عشق شدم بی خور خوابشمارهٔ ۶حمّامی را بگو گرت هست صوابشمارهٔ ۷بی روی چو روز آن دو زلف چو شبتشمارهٔ ۸آتش بوزید و جامهٔ شوم بسوختشمارهٔ ۹ای سرمهٔ چشم سروران خاک درتشمارهٔ ۱۰آن دلبر قصاب دکان می‌آراستشمارهٔ ۱۱ای وعده چو زلف تو کژ و، بالا راستشمارهٔ ۱۲گفتی که بدین رُخان زیبا که مراستشمارهٔ ۱۳آن کو غم و شادی‌ام بیفزود و بکاستشمارهٔ ۱۴پیری که فنای آدمی را سبب استشمارهٔ ۱۵با ماهرخی که زلف او چون شست استشمارهٔ ۱۶گفتم که: لبم به بوسه‌ای مهمان استشمارهٔ ۱۷ترکی که رخش طراز چین و ختن استشمارهٔ ۱۸از رنگ رخ تو گل عجب شرمگن استشمارهٔ ۱۹با خصم منت همیشه دمسازی‌هاستشمارهٔ ۲۰امشب شب هجران و وداع و دوری استشمارهٔ ۲۱هان ای پسر رواس اینک سه دُرُستشمارهٔ ۲۲چون دلبر من به نزد فصاد نشستشمارهٔ ۲۳دوش از سر پای یار با ما بنشستشمارهٔ ۲۴تُرکم سوی آماجگه آمد سرمستشمارهٔ ۲۵دوشم بگرفت آن نگار سرمستشمارهٔ ۲۶در دست، به پای خویش آمد سرمستشمارهٔ ۲۷آتش‌رویی پریر در ما پیوستشمارهٔ ۲۸دی وقت سحر بلبل شوریدهٔ مستشمارهٔ ۲۹جوله بچه ای که جان و دل خسته‌ اوستشمارهٔ ۳۰قصاب یکی دنبه برآورد ز پوستشمارهٔ ۳۱آن خال که بر گردن مردافکن توستشمارهٔ ۳۲برده‌ست دلم آن رخ زیبای تو دوستشمارهٔ ۳۳دل جای غم توست چنان تنگ که هستشمارهٔ ۳۴چندان که بخواهی غم و رنجوری هستشمارهٔ ۳۵با روی خوشت گل و سمن چیزی هست؟شمارهٔ ۳۶آوازهٔ گل، در انجمن چیزی هست؟شمارهٔ ۳۷آخر به چه جرم این همه کین می‌بایست؟شمارهٔ ۳۸چون دیده مرا فتاده گفتا: چه کسی‌ستشمارهٔ ۳۹ما را سر زلف یار می‌باید، نیستشمارهٔ ۴۰سرمایهٔ خرمی بجز روی تو نیستشمارهٔ ۴۱دردا که دلت به مهر من رای نداشتشمارهٔ ۴۲هنگام صبوح گر بت حورسرشتشمارهٔ ۴۳بر عارض یار من سپهر از انگِشتشمارهٔ ۴۴تا با زنخ تو آشنا شد ریشتشمارهٔ ۴۵در عشق تو هر سوی همی باید رفتشمارهٔ ۴۶شب‌ها که به ناز با تو خفتم همه رفتشمارهٔ ۴۷ترکی که جهان به نرگس مست گرفتشمارهٔ ۴۸من بندهٔ آن جَستن چُست و سُبُکتشمارهٔ ۴۹چون شانه و سنگ اگر پذیرد رایتشمارهٔ ۵۰مسکین تُپک اَر نداشتی پروایتشمارهٔ ۵۱سوگند به آفتاب، یعنی رویتشمارهٔ ۵۲با خلق به داوری بُوَد قاضی چرخشمارهٔ ۵۳در دهر مرا جز تو دل‌افروز مبادشمارهٔ ۵۴داد شب و روز من شب و روز تو دادشمارهٔ ۵۵دل بر تو نهادم و نبایست نهادشمارهٔ ۵۶کردی به سخن پریرم از هجر آزادشمارهٔ ۵۷سوزت همه گِرد جگرم می‌گرددشمارهٔ ۵۸بیمارم و تب در امتحانم داردشمارهٔ ۵۹جان، در ره غمهاش خطر باید کردشمارهٔ ۶۰قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد؟شمارهٔ ۶۱مشکی که ز خون و ختن آهو داردشمارهٔ ۶۲شاها فلکت اسب سعادت زین کردشمارهٔ ۶۳آن بت که فلک ورا ستایش می‌کردشمارهٔ ۶۴معشوقهٔ من تا سپه از یشم آوردشمارهٔ ۶۵هر کارد که از کشتهٔ خود برگیردشمارهٔ ۶۶آن یار کُلَه‌دوز چه شیرین دوزدشمارهٔ ۶۷چشم تُرکت چو مست برمی‌خیزدشمارهٔ ۶۸گه جای کمان بازو و دوش تو رسدشمارهٔ ۶۹گفتم: نظری، که عمر من فاسد شدشمارهٔ ۷۰خطی که ز روی یار برخاسته شدشمارهٔ ۷۱جانم ز جداییت به فریاد آمدشمارهٔ ۷۲سودازدهٔ جمال تو باز آمدشمارهٔ ۷۳تا از تف آب، چرخ افراشته‌اندشمارهٔ ۷۴آنها که هوای عشق موزون زده‌اندشمارهٔ ۷۵شهری زن و مرد در رُخت می‌نگرندشمارهٔ ۷۶شاهان چو به روز بزم ساغر گیرندشمارهٔ ۷۷هر تیر که آن تُرک سبک‌سایه زندشمارهٔ ۷۸انگشتریِ عدلِ تو ای دشمن‌بندشمارهٔ ۷۹شب را چه خبر که عاشقان می چه کشندشمارهٔ ۸۰دل را چو می ِ لب تو مدهوش کندشمارهٔ ۸۱کس چون تو به عقل زندگانی نکندشمارهٔ ۸۲تا سنبل تو غالیه‌سایی نکندشمارهٔ ۸۳منگر به زمین، که خاک و آبت بیندشمارهٔ ۸۴نجار که در پستهٔ او خنده بُودشمارهٔ ۸۵. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .دشمارهٔ ۸۶سهمی که مرا دلبر خبّاز دهدشمارهٔ ۸۷روی تو که مَه را ز خود افزون ننهدشمارهٔ ۸۸زیبا بت کفشگر چو کفش آرایدشمارهٔ ۸۹چشمم چو به چشم خویش چشم تو بدیدشمارهٔ ۹۰خطت چو بنفشه از گل آورد پدیدشمارهٔ ۹۱گوشم چو حدیث درد چشم تو شنیدشمارهٔ ۹۲جانا تو ز دیده اشک بیهوده مبارشمارهٔ ۹۳از من صنما قرار مستان آخرشمارهٔ ۹۴زد لاله پریر در نشابور آذرشمارهٔ ۹۵اشتربانا چو عزم کردی به سفرشمارهٔ ۹۶دل داد به دست کودکی ما را بازشمارهٔ ۹۷از بس که کند زلف تو با روی تو نازشمارهٔ ۹۸با لاله‌رخان به باغ، سرو از سر نازشمارهٔ ۹۹هر عشوه که داد با من آن مایهٔ نازشمارهٔ ۱۰۰دریافتم آخر ز قضا را به شبششمارهٔ ۱۰۱در رهگذری فتاده دیدم مستششمارهٔ ۱۰۲بنگر تو بدان بنفشه‌زار دلکششمارهٔ ۱۰۳گویند که بر دمید از گل، خارششمارهٔ ۱۰۴با تب گفتم : رنجه مکن بسیارششمارهٔ ۱۰۵آن دیده که دیدن تو بودی کارششمارهٔ ۱۰۶زرین دو رُخَم، دو دیده گلگون ز غمششمارهٔ ۱۰۷در ره چو بداشتم به سوگندانششمارهٔ ۱۰۸آن حُسن و دلال بین و آن مکر و فنششمارهٔ ۱۰۹ترکم چو کمان کشید کردم نگهششمارهٔ ۱۱۰دارم گه و بیگه ز کِه و مِه، کم و بیششمارهٔ ۱۱۱در بستان دوش از غم و از شیون خویششمارهٔ ۱۱۲دیدم چو مَه و مهر میان کویششمارهٔ ۱۱۳من مهستی‌اَم بر همه خوبان شده طاقشمارهٔ ۱۱۴من دوش به خواب دیدم ایام وصالشمارهٔ ۱۱۵زین سان که فتاد هجر در راه ای دلشمارهٔ ۱۱۶ای رنج و غم تو برده و خوردهٔ دلشمارهٔ ۱۱۷شد گرد جهان منتشر آوازه ی دلشمارهٔ ۱۱۸ای آرزوی روان و ای داروی دلشمارهٔ ۱۱۹ترکی که به رزم و بزم تند آمد و رامشمارهٔ ۱۲۰ای فتنهٔ خاص و ای بلای دل عامشمارهٔ ۱۲۱من دوش می از خون جگر ساخته‌امشمارهٔ ۱۲۲من عهد تو، سخت سست می‌دانستمشمارهٔ ۱۲۳هر جوی که از چهره به ناخن کَندم!شمارهٔ ۱۲۴رفت آن که سری پر از خمارش دارمشمارهٔ ۱۲۵ز ابروی تو چشمها چو پروین دارمشمارهٔ ۱۲۶گفتی: ز دو یاقوت لب چون شکرمشمارهٔ ۱۲۷دل کو؟ که به نامه شرح غم آغازمشمارهٔ ۱۲۸دل برد ز من به قهر و من نستیزمشمارهٔ ۱۲۹در دل اثر وفا نداری، چه کنم؟شمارهٔ ۱۳۰گر دل طلبم، بر سر کویت بینمشمارهٔ ۱۳۱تن با تو به خواری ای صنم در ندهمشمارهٔ ۱۳۲برخیز و بیا که حجره پرداخته‌ایمشمارهٔ ۱۳۳تا ظن نبری کز پی جان می‌گریمشمارهٔ ۱۳۴زرد است ز هجر خاک بیزی رویمشمارهٔ ۱۳۵زلفین تو سی زنگی و هر سی مستانشمارهٔ ۱۳۶دی خوش پسری بدیدم از سرّاجانشمارهٔ ۱۳۷من دل ز تو بر نگیرم آسان آسانشمارهٔ ۱۳۸در گنجه دو درزن‌گر استاد جوانشمارهٔ ۱۳۹از ضعف، من آن چنان توانم رفتنشمارهٔ ۱۴۰من رفتم و دل مقیم خواهد بودنشمارهٔ ۱۴۱رفتی به سرا دوش به می نوشیدنشمارهٔ ۱۴۲دی خوش پسری بدیدم اندر زوزنشمارهٔ ۱۴۳بر هر دو طرف مزن تو بر یک سو زنشمارهٔ ۱۴۴زنهار بتا عهد فراموش مکنشمارهٔ ۱۴۵کو آن همه زینهار و عهدت با من؟شمارهٔ ۱۴۶از مهر خود و کین تو در تابم منشمارهٔ ۱۴۷ای بی‌خبر از غایت دلداری منشمارهٔ ۱۴۸رخسار تو مشک است سر زلف تو خونشمارهٔ ۱۴۹ما را سر زلف دلبران نیست کنونشمارهٔ ۱۵۰در دُرج عقیق دُرّ منظومش بینشمارهٔ ۱۵۱مؤذن پسری تازه‌تر از لالهٔ مروشمارهٔ ۱۵۲چون نیست پدید در غمم بیرون شوشمارهٔ ۱۵۳ای روی تو از تازه گل بربر بهشمارهٔ ۱۵۴معشوقه لطیف و چُست و بازاری بهشمارهٔ ۱۵۵ای دست تو دست من به دستان بستهشمارهٔ ۱۵۶اندر دلم ای سرکش عیار بچهشمارهٔ ۱۵۷ای روح تو ماه را شکست آوردهشمارهٔ ۱۵۸ای دوست که دل ز بنده برداشته‌ایشمارهٔ ۱۵۹با روی چو نوبهار و با خوی دی‌ایشمارهٔ ۱۶۰. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .ردیشمارهٔ ۱۶۱ای رشته چو قصد لعل کانی کردیشمارهٔ ۱۶۲هر گه که تو نعل اسب یکران بندیشمارهٔ ۱۶۳گر امشب از آن دوست نشانی بودیشمارهٔ ۱۶۴مر موی تو را چه بود بی آزاریشمارهٔ ۱۶۵آمد شب و شد جهان روشن تاریشمارهٔ ۱۶۶مضراب ز زلف و نی ز قامت سازیشمارهٔ ۱۶۷دی گر دل خود را به تو ننموده‌اَمیشمارهٔ ۱۶۸گر من به مثل هزار جان داشتمیشمارهٔ ۱۶۹از دیده اگر نه خون روان داشتمیشمارهٔ ۱۷۰ای تنگ شکر چون دهن تَنگت نیشمارهٔ ۱۷۱بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنیشمارهٔ ۱۷۲در دل نگذارمت، که افگار شویشمارهٔ ۱۷۳چون بند ز نامهٔ تو بگشاد رهیشمارهٔ ۱۷۴گر چشم چو آهوت وفا داشتی‌یی