گنج

مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

۶٬۰۰۰ شعر در این وزن.

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۷سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۹سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۰سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۴سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۸سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۰سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۳سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۳سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۵سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۵سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۱سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۰۹سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۹۱سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۰وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۲وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۶وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۸وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۸۹وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۲وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۵وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸۹وحشی بافقی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۰ - در ستایش میرمیرانوحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۵ - موضع پاکانوحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۲ - سر کلوحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۵ - مبارک بادوحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۸ - دریغوحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۹ - دریغ از جان قلیوحشی بافقی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۴۱ - بنای بخت بنیادوحشی بافقی » دیوان اشعار » مثنویات » در تاریخ بنای گرمابهوحشی بافقی » دیوان اشعار » مثنویات » از نامهٔ پرسوز و گدازی که شاعر شوریده دل به دلدار سفر کردهٔ خود نگاشته استوحشی بافقی » ناظر و منظور » سر آغازوحشی بافقی » ناظر و منظور » نظر اعتبار بر صورت عالم گشودن و راه سخن به گام عرفان طی نمودن در سر این معنی که درون از پردهٔ موجودات واجب‌الوجودی هست و برون از حلقهٔ کاینات معبودی که حرکت هر جانداری از قدرت اوست و کثرت تغییر عالم شاهد بر وحدت اووحشی بافقی » ناظر و منظور » دست نیاز به درگاه بی‌نیاز گشودن و از حضرت باری التماس رستگاری نمودنوحشی بافقی » ناظر و منظور » مثقب خامه را بر گوهر نهادن و رشته‌های گوهر معنی را ترتیب دادن در ایثار تاجداری که گوهر ذاتش باعث دریای آفرینش است و جوهر صفاتش منشاء فیض ارباب بینش استوحشی بافقی » ناظر و منظور » طلوع کردن اختر معانی از افق سپهر نکته دانی در تعریف شبی که اخترش طعنه بر نور بدر می‌زد و صحبتش طعنه بر شام قدروحشی بافقی » ناظر و منظور » رو به میدان معانی کردن و تیغ دو زبان برآوردن در مدح شهسواری که از دو انگشت نوک تیغ دو سر دیدهٔ شرک را کور نمود و از بنان ذوالفقار پیکر باب خیبر گشادهوحشی بافقی » ناظر و منظور » در منشاء انشاء این نامه غریب‌المعانی و باعث تصنیف این نسخهٔ نادر بیانیوحشی بافقی » ناظر و منظور » پایهٔ سریر معانی بر عرش نهادن و گام فکر در عرصهٔ سپهر گشادن در مدح شهسواری که فضای هستی گویی از اقلیم اوستوحشی بافقی » ناظر و منظور » حکایت ناقل این مقاله و شکایت قایل این رساله در بی‌وفایی یاران ریایی و دلایل بر فضیلت گوشهٔ تنهاییوحشی بافقی » ناظر و منظور » شیر حکمت از پستان خامه گشادن و طفل فسانه را در مهد خیال پرورش دادن در آغاز حکایت عشقبازی و ابتداء روایت نکته سازیوحشی بافقی » ناظر و منظور » لوح معنی در دامن حکایت نهادن و زبان به درس نکته گشادن در تعریف مکتبی که لعبت خانهٔ چین از او نشانه‌ایست و حدیث خلدبرین افسانه‌ایوحشی بافقی » ناظر و منظور » بیان خوابی و اظهار اضطرابی که ناظر را از راز پنهان از بی‌صبری خبر داده و داغ ناصبوریش بر جگر نهاده و حکایت مفارقت و شکایت مهاجرتوحشی بافقی » ناظر و منظور » بی‌تابی ناظر از شعلهٔ جدایی و اضطراب نمودن از داغ بینوایی و خویشتن را بر مشق جنون داشتن و شرح درون خویش بر چهرهٔ معلم نگاشتنوحشی بافقی » ناظر و منظور » رفتن معلم به در خانهٔ دستور و بیان کردن عشق ناظر نسبت به منظور و مقدمهٔ درد فراق و آغاز حکایت اشتیاقوحشی بافقی » ناظر و منظور » بیان ظلمت شب دوری و اظهار محنت مهجوری و شرح حال ناظر دور از وصال منظور و صورت احوال او در پایداریوحشی بافقی » ناظر و منظور » ناقهٔ خیال در وادی سخن راندن و لعبت نظم را در هودج اندیشه نشاندن در رفتن ناظر از اقلیم وصال و خیمه زدن در سرمنزل رنج و ملالوحشی بافقی » ناظر و منظور » یاد نمودن ناظر از بزم آشنایی و ناله کردن از اندوه جدایی و شکایت بخت نامساعد بر زبان آوردن و حکایت طالع نامناسب بیان کردنوحشی بافقی » ناظر و منظور » در تعریف محیطی که موجش با قوس قزح برابری می‌کرد و کشتیش به زورق آفتاب سر در نمی‌آورد