شمارهٔ ۳۸ - دریغ
دریغ از شمسهٔ ایوان عصمتکه تا جاوید رخ پنهان نموده
چراغ دودمان نعمت اللهکه شمعش مهر بود و ماه دوده
صبا کو کز حریم عفت اوبه جای گرد بر وی مشک سوده
که تابر جای خرمن خرمن مشکز خاکستر ببیند توده توده
فلک گو خاک بر سر کن که دورشز تارک افسر دولت ربوده
زمان بر باد ده گو خرمنش راکه گیتی کشت اقبالش دروده
یکی آیینه بود از جوهر روحولیک از رنگ سودا نا زدوده
به قصد او چو سودا خصم جانیز پاسش دیدهٔ حکمت غنوده
به هر زهری که ره میبرده سودامزاجش را به آن میآزموده
چو میدیده که تیغش کارگر نیستبه آن شغل اهتمامش میفزوده
به کارش کرده زهری آخر کارکه جز جان دادنش درمان نبوده
اگر میبست بر خود راه سودادر این فتنه کی میشد گشوده
نکرده هیچ کس با دشمن خویشچنین بی وجه کار ناستوده
به هر جا گوش کرده بهر تاریخزمانه این دو مصرع را شنوده:
چه داده بی سبب سودا به خود راهچه بیجا قصد جان خود نموده