شمارهٔ ۳۲۵
غلاما خیز و ساقی را خبر کنکه جیش شب گذشت و باده در کن
چو مستان خفته انداز بادهٔ شامصبوحی لعلشان صبح و سحر کن
به باغ صبح در هنگام نوروزصبایی کرد و بر گلبن نظر کن
جهان فردوسوش کن از نسیمیز بوی گل به باغ اندر اثر کن
ز بهر آبروی عاشقان راخرد را در جهان عشق خر کن
صفا را خاوری سازش ز رفعتنشانرا در کسوفش باختر کن
برآی از خاور طاعات عارفپس اندر اختر همت نظر کن
چو گردون زینت از زنجیر زر سازچو جوزا همت از تیغ کمر کن
از آن آغاز آغاز دگر گیروز آن انجام انجام دگر کن
چو عشقش بلبلست از باغ جانتروان و عقل را شاخ شجر کن
اگر خواهی که بر آتش نسوزیچو ابراهیم قربان از پسر کن
ورت باید که سنگ کعبه سازیچو اسماعیل فرمان پدر کن
برآمد سایه از دیوار عمرتسبک چون آفتاب آهنگ در کن
برو تا درگه دیر و خراباتحریفی گرد و با مستان خطر کن
چو بند و دام دیدی زود آنگهدف و دفتر بگیر از می حذر کن
اگر اعقاب حسنت ره بگیردسبک دفتر سلاح و دف سپر کن
وگر خواهی که پران گردی از رویز جان همچون سنایی شاهپر کن