گنج

شمارهٔ ۴۰۹

زهی پیمان شکن دلبر نکوپیمان به سر بردیمرا بستی و رخت دل سوی یار دگر بردی
کشیدی در میان کار خلقی را به طراریپس آنگه از میان خود را به چالاکی بدر بردی
دلی کز من به صد جان و به صد دستان نبردندیبه چشم مست عالمسوز حیلت گر بدر بردی
همین بد با سنایی عهد و پیمان تو ای دلبرنکو بگذاشتی الحق نکو پیمان به سر بردی