شمارهٔ ۳۲ - سر کل
نشستم دوش در کنجی که سازمسر کل را به زیر فوطه پنهان
در آن ساعت حکیمی در گذر بودمرا چون دید زانسان گشت خندان
پریشان حال خود بودم در آن وقتز فعل او شدم از سر پریشان
به من گفتا که دارویی مرا هستکز آن دارو سر کل راست درمان
بیا تا بر سرت پاشم که رویدتو را موی سر از خاصیت آن
کشیدم از جگر آهی و گفتممگر نشنیدهای حرف بزرگان:
«زمین شوره سنبل بر نیارددر او تخم و عمل ضایع مگردان»