شمارهٔ ۳۰۴
جوانی کردم اندر کار جانانکه هست اندر دلم بازار جانان
چو شکّر میگدازم زآب دیدهز شوق لعل شکّربار جانان
ز من برد اندکاندک زندگانیخلاف وعدهٔ بسیار جانان
فغان ای مردمان! فریاد فریادز شوق دیدن و گفتار جانان
از آن دو نرگس خونخوارِ جانانز چشم مست ناهشیارِ جانان
فغان زآن سنبلِ سیرابِ مشکیندمیده بر رخ گلنارِ جانان
همه شب زار گریم تا سحرگاههمی بوسم در و دیوارِ جانان
چو مجنونم دوان در عشقِ لیلیهمی جویم به جان آثارِ جانان
ستاره بر منِ مسکین بگریداگر گویی بِدو اسرارِ جانان
ازین شهرم ولیکن چون غریبانبمانده در غم و تیمارِ جانان
ولیکن تا روان دارم، ندارممن مسکین سرِ آزارِ جانان