گنج

رفتن معلم به در خانهٔ دستور و بیان کردن عشق ناظر نسبت به منظور و مقدمهٔ درد فراق و آغاز حکایت اشتیاق

وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)۴۵ بیت
چو طفل روز رفت از مکتب خاکسواد شب نمود از لوح افلاک
معلم بر در دستور جا کردحدیث خود به خاصانش ادا کرد
به دستور از معلم حال گفتندیکایک صورت احوال گفتند
معلم را به سوی خویشتن خواندبه تعظیم تمامش پیش بنشاند
چو از هر در سخنها گفته گردیداز و احوال مکتب باز پرسید
که چونی با جفای بنده زادهبه درس تیزفهمی چون فتاده
به مکتب می‌رود کاری ز پیششبود سعیی به کار وبار خویشش
چه سر خط می‌نویسد مشق او چیستچو بحثی می‌کند هم بحث او کیست
دلش میل چه علمی بیش داردچه مبحث این زمان در پیش دارد
ادیب افکند سر چون خامه در پیشبسی پیچید همچون نامه بر خویش
پس آنگه بر زمین زد افسر خویشبه خون آغشته بنمودش سر خویش
که داد از دست فرزند شما ، دادمرا بیداد او خون خورد فریاد
از آن روزی که این مخدوم زادهبه مکتب خانه من پا نهاده
دلم را از غم آزادی نبودهبسی غم بوده و شادی نبوده
به مکتبخانه‌ام بر کودکی بودکه او زیرکتر از هر زیرکی بود
کنون تا او به این مکتب رسیدهبه همدرسی ایشان آرمیده
یکی ز آنها به حال خود نماندهبه پهلوی خود ایشان را نشانده
بلی تفسیر این حرف اندکی نیستکه صحبت را اثر باشد شکی نیست
به مکتب صبحدم چون گشت حاضربود در راه مکتب خانه ناظر
که چون منظور سوی مکتب آیدبه او آهنگ دمسازی نماید
گهی در پهلوی هم جا گزینندزمانی روبروی هم نشینند
بود دایم به مکتب درسشان حرفکنند این نوع عمر خویشتن صرف
بدینسان حرف ها می‌کرد اظهارکه تا مجلس تهی گردد ز اغیار
از آن پس گفت تا داند خداوندکه بد می‌بینم او را حال فرزند
به دام عشق منظور است پا بستزمام اختیارش رفته از دست
اگر یک لحظه حاضر نیست منظوراز او افتد به مکتبخانه سد شور
نشیند گوشه‌ای از غصه دلتنگز دلتنگی بود با خویش در جنگ
گزد انگشت چندانی که در مشتسیه سازد چو نوک خامه انگشت
دمی بندد ز تکرار سبق لبکه من دیگر نمی‌آیم به مکتب
زمانی در گریبان آورد سرگهش چون حلقه ماند چشم بر در
چو منظور از در مکتب درآیدنماند رنج و اندوهش سرآید
درآید در مقام همزبانیکند آهنگ عیش و شادمانی
غرض کز خواندن درس است آزادبود درس آنچه هرگز نیستش یاد
شد از گفتار او دستور از دستپی آزار ناظر از زمین جست
معلم دامنش بگرفت و بنشاندحدیث چند از هر در بر او خواند
که اینها این زمان سودی نداردنمودش گر بود بودی ندارد
بباید چاره‌ای کردن در این کارکه گرداند ازین بارش سبکبار
و گرنه کار او بد می‌شود زوداز این دردش نخواهد بود بهبود
ز هر بحثی حدیثی کرد اظهارسخنها گفت در تدبیر این کار
پس آنگه خواست دستوری ز دستورزمین بوسید و از دستور شد دور
به خود می‌گفت دستور جهاندارچه سازم چون کنم تدبیر این کار
فرستم گر به مکتبخانه بازشفتد ناگه برون زین پرده رازش
خبر یابد ازین شاه جهانگیربه جز جان باختن آن دم چه تدبیر
نمی‌دانست تا تدبیر او چیستپی تدبیر کارش چون کند زیست
نبود آگه که درد دوستداریندارد چاره‌ای جز جان‌سپاری