قطعات
شمارهٔ ۱کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیستشمارهٔ ۲ای لییمان چه میگویید عیب مزبلهشمارهٔ ۳در حقیقت دیده حق بین نبیند غیر حقشمارهٔ ۴شاه رسل که خاتم مهر رسالت استشمارهٔ ۵جهان طفیل وجود محمدست و علیشمارهٔ ۶در ره حق چو مکرمت طلبیشمارهٔ ۷ای هنرور مال عالم هست دستافزار کارشمارهٔ ۸کسی که سر بدر آرد ز روزن هستیشمارهٔ ۹مظهر حقند اشیا جملگی و اندر ظهورشمارهٔ ۱۰مرا زمانه بسوزد بداغ غم تا چندشمارهٔ ۱۱اهل فضلند تیره روز و ضعیفشمارهٔ ۱۲گنج سخنم مایه ندزدم چو حریفانشمارهٔ ۱۳بغیر نامه و پیغام بی نشانان راشمارهٔ ۱۴گرچه دولت توان به صحبت یافتشمارهٔ ۱۵چه اختیار کسی را ز عاشقان گر یارشمارهٔ ۱۶بدو نیک و شاه و گدای و ملکشمارهٔ ۱۷از حق بدعا دین طلب ای خواجه نه روزیشمارهٔ ۱۸هر که در معنی است حرفی بیششمارهٔ ۱۹نفس مدعی که کون خر استشمارهٔ ۲۰کسی نزاری مجنون کجاست در عالمشمارهٔ ۲۱تا ابد امید آزادیش نیستشمارهٔ ۲۲درویش که از تلخی کام است جگر ریششمارهٔ ۲۳دختر مرده شوی را امسالشمارهٔ ۲۴کس از شهوت بطن سودی نیافتشمارهٔ ۲۵هر که شد دنبال دنیا ترک کرد آسودگیشمارهٔ ۲۶خوشا کسیکه نیامد درین سراچه غمشمارهٔ ۲۷اهلی حریف ساقی و رندان دیر باششمارهٔ ۲۸دیده باشی برای دفع گزندشمارهٔ ۲۹کشته همت مردان بر مقصود دهدشمارهٔ ۳۰ایکه همچون عشق پیچان همتی داری بلندشمارهٔ ۳۱بزرگوار خدایا من آن تهیدستمشمارهٔ ۳۲آنشب که محمد سوی معراج برآمدشمارهٔ ۳۳ذات محمد و علی آیینه حق اندشمارهٔ ۳۴کسی که بود سحر با فرشته در محرابشمارهٔ ۳۵حیران کارخانه صنعم که صد گرهشمارهٔ ۳۶راد در معنی جوانمرد آمدهشمارهٔ ۳۷از خوب و زشت دنیا غافل مباش ایدلشمارهٔ ۳۸دلا، گر گنج میجویی گدای مرد معنی شودشمارهٔ ۳۹گرچه بر ارباب دانش خرمن عالم جوی استشمارهٔ ۴۰اگر چه نامه سیاه است در جهان شخصیشمارهٔ ۴۱بنده را مردن از طلب خوشترشمارهٔ ۴۲مگو که یاد تو اهلی نمیکند نفسیشمارهٔ ۴۳نرگسش زان زبان چو سوسن نیستشمارهٔ ۴۴اگر غمی رسد از دهر شاد باش ایدلشمارهٔ ۴۵بغیر حق، دل اهلی ز هرچه لذت یافتشمارهٔ ۴۶یار از آیینه نقش خود را دیدشمارهٔ ۴۷ذره خاکی که دست قدرت او را برگرفتشمارهٔ ۴۸بترس از غیرت سلطان عشق ای آنکه می پرسیشمارهٔ ۴۹گر کسی از عشق صورت جان گدازد چون هلالشمارهٔ ۵۰به نیک و بد مشو ایخواجه شاد و غمگین همشمارهٔ ۵۱زندگی شاخی است سبز و با رفیقان است خوششمارهٔ ۵۲دم عیسی که می خرد امروزشمارهٔ ۵۳کسی بکعبه رود کز صفای سینه پاکشمارهٔ ۵۴عارف عیسی نفس نام و نشان گم میکندشمارهٔ ۵۵کسی که صاحب عقل است هوشیار بودشمارهٔ ۵۶کلک اهلی همچو مژگانش در افشان دایم استشمارهٔ ۵۷تمام لذت عالم چو دانه و دام استشمارهٔ ۵۸مرغان عرش بر سر طوبی نشسته اندشمارهٔ ۵۹ایکه گویی که بحسن سخن من اهلیشمارهٔ ۶۰جوان معرکه نادیده یی و میگوییشمارهٔ ۶۱در شعر هر که از پی معنی خاص رفتشمارهٔ ۶۲چو کوی محتسب ترکان نشین شدشمارهٔ ۶۳هر پسر را که بود آب رخ از دولت تیغشمارهٔ ۶۴مرا ملا معین کردنی دوششمارهٔ ۶۵پیر بی دندان ندارد لذتی از هیچ قوتشمارهٔ ۶۶اینهمه جانی که مسکین کوهکن در عشق کندشمارهٔ ۶۷حال درویش خسته باز مپرسشمارهٔ ۶۸فغان من همه از دست توسن نفس استشمارهٔ ۶۹مست خوبان خون خورد از دل بجای می بلیشمارهٔ ۷۰به زیر سایه گل خفته لیلیشمارهٔ ۷۱ماه فروین بطبع تریاک استشمارهٔ ۷۲گفت کسی خوش بود عمر دو کاندر یکیشمارهٔ ۷۳گر ترقی همچو ماه نو کند حال کسیشمارهٔ ۷۴دو حرفی بخدمت فرستادمتشمارهٔ ۷۵مسیحا را اگر گویند خاموششمارهٔ ۷۶رسول از ره معجز حکیم جانبخش استشمارهٔ ۷۷خوش است کنج حضور و دل از جهان فارغشمارهٔ ۷۸ای مست غفلت آخر تا چند لطف دانششمارهٔ ۷۹تخم کرم فشان تو درین خاکدان که مردشمارهٔ ۸۰دلا اگر همه کاری بسعی پیش رودشمارهٔ ۸۱همای همت من آنچنان رمید از خلقشمارهٔ ۸۲آگه ز درد خسته عشق بتان کسیستشمارهٔ ۸۳یک نشانده اند مردم از آن دل کشد بدلشمارهٔ ۸۴حال درویش خسته باز مپرسشمارهٔ ۸۵خودستایی عیب درویشان بودشمارهٔ ۸۶بحث آب حیات است چو با خضر مقالستشمارهٔ ۸۷اهلی کسیکه حکمت پنهان حق نیافتشمارهٔ ۸۸می و مطرب همه در بزم یارستشمارهٔ ۸۹الف را ذات یکتا دان که اصل و فرع اشیا شدشمارهٔ ۹۰کارم درست بود نخست و چومه شکستشمارهٔ ۹۱به شعر فخر مکن راه شاعری مسپرشمارهٔ ۹۲با وجود پادشاهان سخن کز لطف نظمشمارهٔ ۹۳خار و گل باهم برآمد خاصه در گلزار شعرشمارهٔ ۹۴شاهدان عهد ما در عهد و پیمان و وفاشمارهٔ ۹۵نظر بصورت یاری فکن که چون خورشیدشمارهٔ ۹۶گذشت عمر و دل از شعر و عاشقی بگذشتشمارهٔ ۹۷فطرت آدم است یک جوهرشمارهٔ ۹۸همه عمر از شراب و شاهد و شعرشمارهٔ ۹۹مکن ای خواجه میل سگ صفتانشمارهٔ ۱۰۰یارب بگیر دست من پیر ناتوانشمارهٔ ۱۰۱مستحقان کرم مستان حقند ای پسرشمارهٔ ۱۰۲ایدل ز خود بمیر که گردی خلاص از آنکشمارهٔ ۱۰۳طمع تراست که مقبول کاینات شویشمارهٔ ۱۰۴چند مردم بکشی رسم بزرگی آنستشمارهٔ ۱۰۵بگذر ز بزرگی که بود مایه آزارشمارهٔ ۱۰۶نگذشته است گرد گناهی بهیچ بابشمارهٔ ۱۰۷پیش از این سرزنش از خلق مرا بود که توشمارهٔ ۱۰۸دولت و محنت عالم گذران است همهشمارهٔ ۱۰۹از نفس توسن خود ایمن مشو گر او راشمارهٔ ۱۱۰بر تخت عافیت دل من پادشاه بودشمارهٔ ۱۱۱نشستم زیر تیغ مردکی دلال در حمامشمارهٔ ۱۱۲هرچند کسی علم و هنر دارد و کوشششمارهٔ ۱۱۳مکن شهوت که بی مغزی است هرچندشمارهٔ ۱۱۴ای نجم سعادت اثرای کوکب مسعودشمارهٔ ۱۱۵آصفا، من زر از عسس ببراتشمارهٔ ۱۱۶مجرد باش چون مردان بعالمشمارهٔ ۱۱۷گر آدمی صفتی از حدیث خود بگذرشمارهٔ ۱۱۸خار خاری که بجان ریشه زد از عشق گلی