گنج

شمارهٔ ۱

کس از سرشت بدو نیک خلق آگه نیستبدان خدای که جان داد خلق عالم را
خدا شناس توان شد بعلم و عقل ولیبهیچ وجه نشاید شناخت آدم را
آدم از خلد برین دور شد از لذت نفساز سر عرش در افتاد باین چاه بلا
بگذر از لذت طبع و بنگر کاین سگ نفساز کجا می فکند آدم مسکین به کجا
میرک اشقر زرگر مگرش جوهرییداد فیروزه نگینی که نشاند بطلا
او نگین بستد و بگریخت ندانم که چه کردتا دگر بار بر او چشم فتادش ز قضا
جوهری گفت که فیروزه بده پیش از جنگدیده گفتا بکنم باز دهم جنگ چرا