گنج

شمارهٔ ۱۰۲

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: اباشی۲۰ بیت
ایدل ز خود بمیر که گردی خلاص از آنکتا زنده یی مقید ایندام مانده‌ای
تو شاهباز قدسی و تن سنگ پای تستبگسل ازو وگرنه بنا کام مانده‌ای
دامیست زندگی و بزندان روزگارتا کی مقید از پی این دام مانده‌ای
مهمانسراست عالم و مهمان سه روزه استشرمت نمیشود که بس ایام مانده‌ای
آخر ز شام تا به کیی منتظر بصبحدر صبح باز منتظر شام مانده‌ای
سیر از جهان نیی اگرت میل بر بقاستخامی هنوز و در طمع خام مانده‌ای
دورست از تو صحبت روحانیان انستا وحشیان خاک از آن دام مانده‌ای
از سر حسن شاهد گل بوی غافلیمستغرق جمال گل اندام مانده‌ای
گور زمانه رام تو گر شد ز ره مروناگه اسیر گور چو بهرام مانده‌ای
گیرم شدی ز بخت سلیمان روزگارآخر نه در میان دد و دام مانده‌ای
کامل اگر شوی بهمه علم عاقبتدر نکته یی زبون بسر انجام مانده‌ای
ور هم نبی شوی و ولی وقت مشکلاتموقوف وحی در ره الهام مانده‌ای
باری نظر بعلم حقیقت نمیکنیبا صد هزار علم چنین عام مانده‌ای
آخر چو نیک و بد نه بفرمان خود کنیببر چه در میانه تو بد نام مانده‌ای
ای نفس شوخ چشم ز شرب مدام خویشخونی درون شیشه چو بادام مانده‌ای
کی لب بذکر دوست گشایی چنین که تومستی مدام و لب بلب جام مانده‌ای
گر بت پرست گمشده ره در خطا بودتو در خطا ببلده اسلام مانده‌ای
تا از طمع متابع ارباب صورتیسر بر زمین بسجده اصنام مانده‌ای
آدم نیی وگرنه ز انعام روزگارتا کی اسیر از پی انعام مانده‌ای
اهلی بیا و بر سر جان زن قدم که توتا منزل مراد بیک گام مانده‌ای