گنج

شمارهٔ ۸۴

حال درویش خسته باز مپرسغم دیرینه بازگو چکنم
بسخن گر شوی صلاح اندیشچون نباشی سخن شنو چکنم
چون فلک آتشم بخرمن زدفکر کشت و غم درو چکنم
نیست در دست من چو سیم و زریدل بکار جهان گرو چکنم
من که در عالمم جوی نبودهمه عالم به نیم جو چکنم