گنج

غزل‌ها

شمارهٔ ۱قمر آن نیست که عاشق بَرَد از یاد او راشمارهٔ ۲روزگار آسوده دارد، مردم آزاده راشمارهٔ ۳خرِ عیسی است که از هر هنری باخبر استشمارهٔ ۴خواهم که دهم جان به تو، میلِ دلم این‌ستشمارهٔ ۵طرب افسرده کند دل، چو ز حدّ در گذردشمارهٔ ۶نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمدشمارهٔ ۷شکر خدا را که بخت هادیم آمدشمارهٔ ۸چون خورم می، در سرم سودایِ یار آید پدیدشمارهٔ ۹یاد کردند مرا باز به گلدانِ دگرشمارهٔ ۱۰به دست جام شراب و به گوش نغمۀ سازشمارهٔ ۱۱تا بر سر است سایهٔ شهزاده ایرجمشمارهٔ ۱۲پیرم و آرزویِ وصلِ جوانان دارمشمارهٔ ۱۳ز یاران آن قَدر بد دیده‌ام کز یار می‌ترسمشمارهٔ ۱۴ما خریدیم به جان عشق تو نی با زر و سیمشمارهٔ ۱۵آزرده‌ام از آن بُتِ بسیار ناز کُنشمارهٔ ۱۶باز روز آمد به پایان، شامِ دلگیر است و من