گنج

شمارهٔ ۴

خواهم که دهم جان به تو، میلِ دلم این‌ستترسم که پسندت نشود، مشکلم این‌ست
پروا مکن از قتلِ من امروز که فرداشرط‌ست نگویم به کسی «قاتلم این‌ست»
منعم مکن از عشقِ بتان ناصِحِ مُشفِقدیری‌ست که خاصیّت آب و گِلم این‌ست
رسوایِ جهان گشتم و بدنامِ خلایقاز عشق تو ای ترک پسر حاصلم این‌ست
هرگز نروم جایِ دگر از سرِ کویتتا جان بود اندر تنِ من منزلم این‌ست
جز وصلِ رخِ دوست نخواهم ز خدا هیچدر دهر اُمیدی که بُوَد در دلم این‌ست
از جودِ تو در عدلِ ولیعهد گریزمکز جمله شهان پادشهِ عادلم این‌ست