شمارهٔ ۶
نشسته بودم و دیدم ز در بشیر آمدکه «خیز و جان و دل آماده کن، امیر آمد»
امیرِ مملکتِ حُسن با چنان حشمتچه خواب دید که سر وقتِ این فقیر آمد؟
چو دید از غمِ هجرانش سخت دلگیرمبه دلنوازیِ این پیرِ گوشه گیر آمد
نمانده بود مرا طاقتِ جدایی اوبه موقع آمد و نیک آمد و هُژیر آمد
نکرده جنگ، اسیرم نموده بود به خویشکنون به سرکشیِ موقفِ اسیر آمد
شکایتِ شبِ هجران به او نباید کردکه خود ز دردِ دلِ عاشقان خبیر آمد
چه زور بود که بر پیکرِ علیل رسیدچه نور بود که در دیدۀ ضریر آمد
کنون که آمده تا نصف شب نگاهش دارز دست زود مده دامنش که دیر آمد